آقای فلانی از کودکی سرشار از استعداد بود ...... پنجم دبستان که بود امتحان سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان را داد و در مدرسه ی علامه حلی حسن آباد و بعد چهارراه لشگر یک نیمکت به نامش کردند .... علاقه ی او به سینما اینقدر بود که خیلی پشت سد کنکور معطل نماند .... می شد رشته ات همان علاقه ات باشد و علاقه ات نه یک حرفه ،نه یک تیتر ،یک هنر باشد .... آقای فلانی تا فوق لیسانس را در ایران خواند ..... در حول و حوش سی سالگی وقتی نمی توانست جامعه را تحمل کند در یک کشور شرق اروپا ،جایی که در سواحلش دانشجویان ایرانی پولدار برای خریدن مهندسی چند ده میلیون تومان ظرف چند سال پول بابت آبجو و علف و دانشگاه و دوست دختر خرج می کنند یک دکه باز کرده .... شاید بشود پول در آورد ....
آقای فلانی پای پله های هواپیما می گفت اگر کارش نگیرد بر می گردد ایران و پیشنهاد یکی از دانشگاه ها را برای کسب کرسی استادی می پذیرد .....
گاهی آنقدر اسیر جزئیاتی که خودت یادت می رود...جایت .... اتاقت .... سرت .... سودایت .... گاهی آنقدر گذرا از کنار همه می گذری که انگار نه انگار .......گاهی....گاهی....
کوپن شماره ی ۳۴۸ روغن نباتی که اعلام شود همه فراموش می کنند که یک نسل با روغن نباتی بود که اینجوری شد .... همه می رن توی صف ...... زخم خورده ها زنبیل گذاشته از چهار صبح ..... بدبختها و بیچاره ها می گن جمع تر وایسین که به همه برسه ..... یکی می گه روغن تموم شد چرا صف رو بهم می زنین ... یکی می گه روغن مهم نبود هدف صف بود ..... بهترین خبر همین حضور تو .... همین دور هم جمع شدنها .....
دلم برای کسی تنگ است .... روزی که کمترین سرود بوسه است .... من پرومته ی نامرادم ...
خوش بگذرد!
در این تصویر
عمر با تازیانه ی شوم و بی رحم خشایار شا
زند اما نه بر دریا
به گرده ی من ،به رگهای فسرده ی من ،
به زنده ی تو ،
به مرده ی من
((م.امید -چاوشی))
جدول حل کنی و با یک دوست ۱۷ ساله از ایده ی فیلم سازی بر اساس شعر مسافر سهراب حرف بزنی و دوستهای یک سال ندیده رو ببینی و قهوه بخوری و سیگار بکشی و سیگار بکشی و سیگار بکشی .... از وقتی هوا گرم شده دیگه هر کی که می خوادیه خورده فرق کنه با بقیه براش نمی صرفه که بکوبه بیاد جمهوری .... کافه خلوت شده ... هرم حرارت که از آسفالت بر می گرده توی صورتت هم باعث نمی شه تا نشستی قهوه فرانسه رو سفارش ندی .... توی راه که می رفتیم ضبط ماشین می خوند :ای دل دیگه بال و پر نداری ... داری پیر می شی و خبر نداری .... وقتی بر می گشتیم دل خیال جوونی به سرش زده بود که آدمی که آدم نباشه آدم نمی شه ! ....پنجشنبه ها توی بیرجند از بعد از ظهر مث مرغ پرکنده می شدم .... خیالم توی خیابون نادری پرواز می کرد ... توی خیالم از کافه که بیرون می اومدم قهوه ی ۵۰ درصد از ریو می خریدم و بعدشم شاید سری به استانبول تا دنبلانی هم بخریم برای آخر شب خونه ی حاجعلی کنار بازی ورق و قینوس گفتن و تا صبح فک زدن و خندیدن ....دنبلان رو با قهوه کمتر می خورن ولی کی قسم خورده ؟ کی باور کرده؟ ما می خوردیم و می شد ....
پ.ن. سارای عزیز ! خیال از درشکه پیاده شدن ندارم ... ما از اسب هم که بیفتیم از اصل نمی افتیم و از ازل اصل ما را سوار بر درشکه ساخته اند .... حالا درشکه اش ساکن باشد ... ثابت باشد .... گو اینکه از اسب هم نیفتاده ام .....
نتیجه گیری : بین خطوط را که بخوانی فحش است و فضیحت .... هنوز با خودم کنار نیامده ام که به کسی توی رویش بگویم مادر فلان خفه شو ...
هر عکس ثبت یک لحظه ست .... لحظه ی یه دونه ی خاص همون عکس.... و چقدر دورم از اون روزها ... حس اون لحظه ها برام آشناست ُولی تنها آشناست .
هر کسی با هر نشانه ای ، عکسی می شود در قاب ذهنت .... و هرچه قدیمی تر سیاه و سفید تر !... و خاطر من پر است از عکس پانداها ....
خیلی قدرت می خواهد که در باتلاق بیفتی و بیرون بیایی .... ولی بیش از قدرت شانس می خواهد ..... و شانس برتر از قدرت آمد پدید .....
دریای سیاه در دریای سرخ غرق می شود ... حتی شناکردن خودت هم در دریای سرخ حال دیگری دارد ..... غرق شدنت هم حالی دارد به شرطی که غرق شوی و بمیری ،خلاص (بکسر خ ) نه اینکه بیهوش و خراب و افکنده بیفتی روی دست دیگران .....
شب خوش ...
پ.ن.خیلی دوست دارم چرخهای این درشکه بگردد ، تازیانه یا روغن یا چی ؟
شاید این سالها جزو عمر به حساب نیاید ... مواقع بیکاری ، ساختن ، آماده شدن ،روزهای پل مانند .... پلی بین دیروز و فردا .... پلی بین آنچه هستی تا آنچه خواهی بود .... شاید این سالها مفت باشد ...
شاید این ماهها ،ماههای انعکاس آه از سقف به صورتت ، مثل یک تف سربالا اره ای بر روحت ، ماههای تنهایی و خود را در قفس تنهایی چمباتمه زده دیدن ، به حساب نیاید ... چون می خواهی به زور فراموشش کنی ....
شاید این دوران ،دورانِ خواندن برای امتحان ،خواندن برای پاس کردن ،خواندن برای رد کردن ،خواندن برای پریدن به حساب نیاید چون خیلی کتره ای و پوچ و پست است ....
شاید ...
ولی تاثیر دائمی اش روی تو ... بصورت پایین آوردن مود ... بصورت سکوتی عمیق بر چهره ات ... بصورت یخی در عمق چشمانت .... می ماند ... مثل زخم ناسور عشقی ناکام بر ذهن .... مثل دپ زدن آدمها ... مثل فعال شدن بعضی سیناپسها ی نخواستنی در ناکجا آبادی در مغز ....
تهران ! من آمدم .... ۶ ماه دیرتر ... ۶ ماه پیرتر .