خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

در تهرانم

هستیم ....

دلم برای کسی تنگ است ....

از آدمای قمپز درکن شبه روشنفکر حالم بهم می خوره ....آخه آقا/خانم نیستی .... نیستی اینکاره ....مگه مجبوری روشنفکر بازی درآری ؟

در جشن نور و نوازش و نوروز نوشتان باد مهتاب نیمه شبان....

اگر آدم بتواند ۲۰ درصد بر نرخ بیخیالی خویش بیفزاید کلی جلو می افتد .....

این نوشته چون خیلی چرت شد کامنت نمی خواهد ...

قربان شما ....

 

هی هی هی .... یکی دیگه

عابدزاده که سکته کرد یکی از بتهای نوجوانی من بود که روی تختهای آی سی یو بیمارستان کسری افتاده بود و فحش خوار-مادر از دهانش نمی افتاد .... خاتمی که تعطیل شد قهرمان سالهای اول جوانی من بود که با لبخند کلید کاخ ریاست جمهوری را به احمدی نژاد تقدیم می کرد .... مارادونا که دوپینگ کرد ....کانزاس که بسته شد .... امیرخادم که با آباد گران به مجلس رفت .... ابراهیم نبوی که گنجی و همه را در دادگاه به مسخره گرفت ....کرباسچی که نامه عفو نوشت ..... میدان حسن آباد را که زیرگذر کردند .... همه بخشی از خاطرات شیرین ما بود که طعم گذشته ی غیرقابل بازگشت می دادند .... شبیه طعم آلاسکاهای زردی که جلوی در مدرسه راهنمایی اون یارو ترکه می فروخت ۲۵ تومن ....

کل سال مزه اش زیر زبانم بود (یا روی زبانم ) ... کلی باید اصرار می کردیم به بابا که راضی شود برای یک شب .... و همیشه نقشه که این بار چیزهای خفن تری را امتحان می کنم و هربار پاهایم می لرزید ....  می رفت تا سال بعد ....

آخرین چیزی که رفتم چرخ و فلک جدیدش بود ...که اتاقی بود که درش را می بستند ... یک هفته به امتحان پره انترنی .... با دوستی عزیز (در آن روزها ) ...هنوز هم از سئول که می پیچی توی پارک وی دیدن چرخ فلک بزرگ در گوشت ترانه های عاشقانه سر می دهد .... از نوع مهتاب ویگن ....

می خواهند شهربازی تهران را خراب کنند ... چه حیف ... کاش بشود گودبای پارتی گرفت!

نقد ۱

می گن :زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود (؟)

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

این شعر از اون چیزاییه که خیلی خوندنش حال می ده ... راست کار بچه های دبیرستانیه که تازه می خوان با شعر حال کنن ... اونایی که دو سال دیگه برای اولین عشق زندگی شون نامه می نویسن و از این شعرای آب دوغ خیاری که من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم .... یا بازکن پنجره را -من تو را خواهم برد -به سر رود خروشان حیات -آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز - بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز ... یا من اناری را می کنم دانه ...و به خود می گویم الخ ...

قبول ندارین؟ پس هرچیز پاپی (مخفف پاپیولر) چیز خوبی نیست هیچ اغلب پاپ بودن نشانه بی مایه بودن و مزخرف بودنه ... بقول ابراهیم گلستان به درد مجله های پرت پست کافه ای می خوره !!! ....گرچه شاعر پاپ رو نمی شه سرزنش کرد و یا کارش رو بی ارزش شمرد چون بهر حال اونم دلش خوشه واسه خودش دیگه ...

بهار کویر

قبل از اینکه برم یک آشنایی گفت بهار کویر قشنگه ... و من گفتم نه ... کویر جز شبهای رویایی هیچ کوفتی نداره ... ولی واقعا بهار کویر قشنگه ... یعنی قابل مقایسه نیست به زمستان کویر .... چه برسه به تابستان کویر !!! ... سبزی کاجها و چنارها و خار ها حتی (تا حالا خار سبز دیده بودین ؟ این خاری که ما می بینیم و چهارشنبه سوری می سوزونیم یه زمانی سبز بوده ) ... گلهای خودروی وحشی ... انگار وسط اقیانوس خاک جلبکهای زرد و سبزی هستند که به زندگی امیدوارت می کنن ... دیگه ملخهایی هم که جلوی پات جست و خیز می کنند عزیزند چون انگار شادمانی بهاره توی پاهاشون فوران می کنه ... می تونی حتی به هزارپایی که روی یه شاخه ی خار لم داده و آفتاب می گیره  هم خیره بشی  .... هه ...چه رومانتیک !

دیشب آذین گفت مریخ توی آسمون پیداست ... نارنجی ... و من نمی دونستم توی پهنه ی بی انتها و ژرف آسمون کویر کجا باید دنبال مریخ بگردم .... اتفاقا اومدم بیرون از اتاقم ... و پنج دقیقه ای گشتم دنبالش ولی فقط دیدم : آسمون به این گتی (به فتح اول ) گوشه ش نوشته .... هرکی یارش خوشگله ... جاش تو بهشته !

یک هفته گذشت و دیگه چیزی به بازگشت نمونده !!!

خوش باشید !

برگی از تاریخ !

گاهی فکر می کنم این ملت ایران عجب صبورن... عجب انعطاف پذیرن... همین هشتاد و پنج سال رو بگیر... بری تو نخ مردها می بینی از زیر بازارچه و پابوس حاج عبدالعظیم رفتن شروع شد تا میل گرفتن توی زورخونه و اولین ماشینای تو خیابون رو چهارشاخ نگاه کردن و اجبار در کلاه پهلوی سر گذاشتن... اینها رو بگیر و برو تا جنگ جهانی و رادیوی قهوه چی که فقط سه ساعت در روز برنامه داشت و پیشوا که آخرش نفهمیدن آدم بود یا از ما بهترون... وقتی که حکومت پدر تبدیل به پسر شد... همان حول و حوش، دغدغه ها همه نفت بود و نفتی !... و شاید چند سالی بود که پسر بزرگ خانواده دیپلمش را لیسانس کرده بود... حالا دیگر دختر هم راه افتاده بود و پدر هم گاهی حرفی نداشت و گاهی مخالف اینهمه ترقی (؟) بود (به اون هم مفصلا می رسیم)... خلاصه همه اینها را بگیر و برو تا انقلاب و جنگ و انقلاب فرهنگی و تحریم و دوران سازندگی و بمب اتمی و...!

حالا از اونطرف بری تو نخ زنها که گریه ات می گیرد... اولش با پیچه شروع شد و بعد به لچک رسید و همان را هم به زور از سرشان کشیدند و پیرزنهایشان را سکته دادند و زنهای جوان را خانه نشین کردند و بعد به دخترها آنچنان لباس پوشیدن یاد دادند... تحصیلات عالیه یاد دادند و باید دید اولین دختری که تصدیق گرفت کی بود...! بعد هم که دخترها همپای پسرها در بالا رفتن از دیوار و تسخیر لانه جاسوسی استعداد نشان دادند و کار به انقلاب کشید و بعد از انقلاب یواش یواش از جوراب مشکی شروع شد تا به روسری و مانتو رسید و چادر حجاب برتر شد و رفت تا جایی که رنگ قرمز حرام شد و بگیر بگیر شد و کمیته نامی بود بس آشنا‌!!!... و آمد تا اوضاع دوباره باز شد و مانتو ها آب رفت و روسری ها عقب رفت و... اوووووه... حالا دیگر خودت می بینی !

وقایع را به تعداد جمع بزنی و ۸۵ را رویش خورد کنی شاید بیفتد هر هفت هشت سال یک واقعه... شاید هم کمتر... هر بیست بیست و پنج سال نوعی از دگرگونی در جامعه... کم نیست ها... برو از یه بلژیکی... یا اصلا محدودش نکنیم، برو از یه اروپایی بپرس ببین چقدر تاب تحمل اینهمه تغییر را دارد... یا اصلا اینها رو ولشون کن با اون گوشت خوک خوردنشون !!!... برو از یه چینی بپرس... آنها هم انقلاب کردند (البته نه به بزرگی ما !)... برو بپرس ببین پیرمردش چند تا قیافه عوض کرده... ثبات که همه اش نشد اقتصادی و سیاسی... عواطف حاکم بر جامعه هم بد نیست سر و سامانی به خود بگیرد... مردم هم بد نیست خودشان را پیدا کنند... ساعت ها هم بد نبود اگر مثل قدیم جابجا می شد... !

ای بابا... عجب هجوی دارم می بافم به هم من!...... تو اینها را هم بگو... غیر از نشان روشنفکری (سه ستاره باشه لطفا !!) چیز دیگری می دهند بهت؟... تازه اگه اون رو هم بدن !...

اینست حکایت ما مردم خسته... خسته و صبور..........

.... پی نوشت: خودم می دونم.. حیف جامعه ای که تا می آیی از زن بگی کارت به حجاب و تحجب می رسد.... به جای «حیف» بخوانید «وای به»...

خط خطی ها

این وبلاگ  دو نفر از دوستان نزدیک منه ... یه دختر و پسر .... باهم دوستن .... یکی شون ایرانه یکی شون نه ..... با رهیافت ادبیات ....!!!!بخونین ...

من فردا می رم بیرجند .... دلتون برام تنگ شه ....

من امروز می خواستم دعا کنم ..... دلتون برام بسوزه ....اگه گفتین چرا ؟

باغ ترانه

دیروز که از اصفهان بر می گشتیم فرصتی بود مسرورانه که بعد از مدتها یه موزیک مبسوطی توی ماشین گوش کنم ...و تو فرض کن که توی باغی از ترانه به فاصله ی اصفهان تا تهران چند ساعتی رو رفتم و رفتم .... و تو می دونی که هر ترانه یا نه بعضی از ترانه ها با خودش تاریخی داره واسه ی هرکی ...و چه مرور خاطراتی بود بعضی از این ترانه ها ....

خیلی با متن ترانه ها حال نمی کنم .... خیلی دوست ندارم متن ترانه ای رو توی وبلاگم بنویسم ولی بعضیاش منو می برد تا اوووووه !

اگه یه روز بری سفر ..... اسیر رویاها می شم ... بخونه از دیار یاری ... چرا می ری تنهام می ذاری .... اگه فراموشم کنی .... اگه یه روزی نوم تو...........به دل می گم کاری ش نباشه .... اگه بازم دلت می خواد یار یکدیگر باشیم ...مثال ایوم قدیم ... بشنییم و سحر پاشیم .... باید دلت رنگی بگیره .... اگه می خوای پیشم بمونی ...بیا تا باقیه جوونی .... بیا تا پوست به استخونه ....نذار دلم تنها بمونه .... بذار شبم رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره ... بگیره رنگ اون دیاری که توش منو تنها نذاری .....قصه ی یه عشق پاک بود واسه ی من و حالتی غریب در من که چه معصوم بودم و چه شاد و چه کودکانه .... قصه ی دوستیهای تازه و آشناییهای تازه ... قصه ی سال اول دانشگاه و اون شب خونه ی ب. که چهار نفر بودیم و شنگول و چهار جام خالی در کناری ....و سیگاری هم شاید با استرس اینکه کار خوبی یه کار بدی یه بین انگشتان و توی زیرسیگاری می سوخت ....

دیگر نمی آید باز ..فریاد ز بیوفایی .... نمانده غمگساری ... ماندم در این تنهایی .... ماندم در انتظارت ..... ؟؟؟؟ چه بیوفایی ...... :) بوی چمنای پارک ساعی .... بوی جوانی ... بوی دانشجویی .... بوی پرسه های بی هدف چند ساعته .... پریشانی ... داغ ...داغ ... میم می خوند ... جای شهلا یه اسم دیگه رو می برد ...و چهار تا دانشجوی پرانرژی رو ببین که روزی 3-4 ساعت پیاده روی می کنن .....و هرکی کسی رو دوست داره و توی فانتزی های ذهنیش بهش می رسه و نمی رسه .... اون سالها سالهای خوبی بود که هرکی رو دوست داشتی بهش نمی رسیدی و خب طبعا هنوز دوستش داشتی ... سالهای شرم و حیا و معصومیت !!

خیال نکن نباشی ... لیلی فقط تو قصه ست جنون دیگه کدومه ...کی می گه تو نباشی .....بذار همه بدونن که عاشقی دروغه .....تو برده ای می خواستی ....که حرفتو بخونه .... ....... عروسکا بدونین که عاشقی دروغه ...خیال نکن نباشی ..بدون تو می میرم ...گفته بودم عاشقم ... خب حرفمو پس می گیرم ..... یه تالار بزرگ ... یه جشن نوروز .... یه آدمی که من بودم .... و آدمی که او بود ... ورابطه ای که بهم خورده بود ....و عشقی که همه ی کلاس ازش با خبر بودند ... و منی که توی این جشن این آهنگ عصار رو گذاشتم و اویی که وقتی عصار گفت:گفته بودم عاشقم حرفمو پس می گیرم .... از پله ها آمد پایین ... گفتم می آد بالای سن می زنه توی گوشم ...و او در سالن رو کوبید و رفت ...... خیلی آهنگ خوبی بود .... و من ...و من تمام عید رو با این آهنگ حال کردم ... نوروز 80 بود ...

و پارسال چهارشنبه سوری خونه ی ح. .... تب یک احساس جدید .... تب داغ یک عشق قدیمو .... ن. .... داشتم فراموشت می کردم اما باز دوباره دیدمت ....دیدم تو رو خزونم جون گرفت .... و طرح اندام قشنگت .... و دستها و چشمها .... زخم دل دوباره تازه شد ... حسرتم بی اندازه شد .... یا راحتم کن و واسه همیشه ....شوق نگاه خسته مو دوباره دوختی آخر ستاره ....یا راحتم کن و واسه همیشه ...این گل و بکن ز ریشه .... از خیال سرد من برو ..... داشتم فراموشت می کردم اما تا صدات رسید به گوش من شکستم بیصدا چرا ... این قلب سرد و ساکتم دوباره با نگاه گرم و بی ریا و عاشقت زبون گرفت .... و چه ریتم زیبایی داره این آهنگ ....و سالن تاریک ....و پیشانیم داغ ....و رقص زیبایی داره این آهنگ .....

و باز یه شب پر خاطره ی دیگه ... با آذین و فلانی و فلانی .... گردنه .... قلیون .... و خیلی خوب بود .... خیلی خوش گذشت .... یادته اولین لحظه ی دیدار .... گذاشتی من و با دلم گرفتار ... راضی شدی به مردن غرورم .... به یادتم اگرچه از تو دورم .......... من و تنها نذار ... رو قلبم پا نذار .... که مدتها شده بود سرود ملی مون !!! .... موقع خداحافظی یادم نمی ره فلانی رو که می گفت هر وقت منو تنها نذار رو گوش کردی یادم باش ....گفتم اوکی تو هم همینطور !! ...

عزیزم دنیا همینجور نمی مونه .... صبح می شه آفتاب می آد رو بوم خونه ......احمد نبی زاده ... عزیزم دنیا گلستون می شه یک روز .... مهربونی جای کینه رو می گیره .... عزیزم دنیا همینجور نمی مونه .... یه پاترول سبز-شامپاینی ..... ما سه چهار نفر با الف .که تنها گواهینامه دار جمع ما بود ... یه خونه توی ولنجک که تنها خونه ی مجردی ما بود ... عشق پارتی گرفتن ..... دوست دختری که بعدها همسر الف . شد .... کافی شاپ شیث ..... پارک ملت که صبحها می دویدیم!!!! .....ما که نبی زاده رو نمی شناختیم و الف رو مسخره می کردیم که این یارو نوار فروشه توی میدون محسنی هرچی گمنامه توی پاچه ی تو می کنه ... باورت می شه که منصور رو اولین بار همین الف کشف کرد .... با اون آلبوم اینجا غروبه نازنین 2-3 سال قبل از معروف شدنش !!!... پاک بودیم ...

 

یه نیمکت تنها ....یه شعله ی خاموش .... یه لحظه یک رویا ... من و تو در آغوش .... هنوز نفسم بند می آد ... ای وای از این تقدیر .... یکی که ضجه می کنه : بگو منو کم داری بگو .... بگو کمی غم داری بگو ....شب وحشتناکی بود ... دیدن بی پناهی و بدبختی از نزدیک اصلا آسون نیست .... دیدن یه دختر فراری که توی 16-17 سالگی تموم دستاش جای خودزنی باشه اصلا آسون نیست .... اینکه یه آدم به این کم سن وسالی چی کار کرده با خودش که خونریزی معده پیدا کرده .... منو یاد اورژانس بیمارستان شهدا می اندازه این آهنگ ...یاد استرس .... بگو که نامه هامو خوندی .... هق گریه مو شنیدی ... بگو که اشکامو دیدی .... بگو دلت برام تنگ شده ...خیلی بده ...باور کن ...

هنوزهم زیر رگبار ترانه ... کنار خاطرات تو می شینم ....عسل بانو عسل گیسو عسل چشم .... بذار از ابر سنگین نگاهم ...بازهم بارون دلتنگی بباره ....یه خونه ی 60 متری توی پونک .... سه نفر .... یاد یه عشق بر باد رفته .... در کنار لذت آزادی .... هنوز نمی دونم که درسته یا نه ... تردید ... خونه ی ما ... حال جدیدی بود .... سه نفری افتادیم کف خونه روی یه فرش ماشینی صورتی .... سرم چسبیده به یه مبل آبی یه .... حس مبهم ....تازه این آلبوم اومده بود .... همزمان با یه آلبوم ابی و یه لئونارد کوهن که تازه به دستم رسیده بود و عالی بود ..... خونه ی آبی !!

توی یه مسیر اصفهان به تهران تا کجاها رفتم .... داشتم فکر می کردم الان چرا هیچ آهنگی جور نیست با حالم ... اگه بعدا بخوام از این روزا .... روزهای معمولی بهار 85 یادی کنم ......ولی پیدا کردم .... بعد از نطنز .... نرسیده به کاشان ..... جهان ه فکر می کنم خواننده ش ..... دیگه عاشق شدن ..ناز کشیدن فایده نداره .... نداره ....دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره ... وقتی ..ای دل ... به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار ..... وقتی ....ای دل ... به چشما ی غزل خون می رسی خودتو نگه دار ..خودتو نگه دار .....ای دل دیگه بال و پر نداری ...داری پیر می شی و خبر نداری ..... وقتی ای دل ... به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار .......

اینم همچین ناجور نبود .... دیگه این قوزک پا ...یاری رفتن نداره .... لبای خشکیده م حرفی واسه گفتن نداره .... چشای همیشه گریون آخه شستن نداره ...تن سردم دیگه جایی واسه خفته نداره .....می خوام از دست تو از پنجره فریاد بکشم ....

این بود گردشی در باغ ترانه !!