خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

افاضه ی فضل

الان این به ذهنم رسید ...درست بعد از اینکه قبلی رو پابلیش کردم ... شاید دلیل این منیت ها (مصدر جعلی داریم خوبشم داریم ) یه واکنش دفاعی باشه برای اونایی که می ترسن توی یه زمینه ای کم بیارن .... شاید .

من من (به کسر نون اول )

دیروز داشتم فکر می کردم که می خواهم خودم را نقد و اصلاح کنم شاید ازروی همین خودپسندی و احساس اینکه منننننننننن می تونم این کارو بکنم ...و در واقع خودمو بیشتر ثابت کنم ....
مریض شدم فکر کنم ....دارم روانی می شم .

یک آدم مهم

یک آدم مهم توی این زندگی بیست و شیش هفت ساله ی من اومد ...که ۱۰ ماه باهاش آشنا بودم ... نمی دونم بخاطر چی البته یه حدسایی می زنم که چرا .... بخاطر اینکه خیلی مواظب خودم نبودم ،بخاطر اینکه خیلی آدمای دور و برم نقدم نکردن یا اونایی که کردن قبولشون نداشتم دچار یه حالت غیرقابل تحمل شدگی مزمن شدم که همراه با غرور و خودپسندی و خودخواهی و لجبازی توی وجود من خیلی اذیتش کرد .... اون آدم که اوایل فکر نمی کردم اینقدر برام مهم باشه و بعد که فهمیدم برام مهمه برام مهم نبود شاهد خیلی از روانی بازی های من بود ... امروز ازش خواهش کردم که بیاد ببینمش تا ازش یه عذرخواهی بابت اون زمانا که من ،من نبودم بکنم ...
هدف بازگشت نبود ...واقعا بازگشت نبود .... اگرچه توی اون دو تا روزنه ی سبز(؟) ...هیچ وقت رنگ اونها رو نفهمیدم .... می شد محبت رو هنوز دید .... ولی من واقعا می خواستم ازش بخوام که منو ببخشه و گفت که بخشیده .... خوب بود گرچه خیلی براش گفتم ،خیلی چیزها روهم نگفته گذاشتم ......منو ببخش راکون صورتی !!
.... اولین گام رو برای کشتن خودم برداشتم .... شاید اون خودم مسخره که کشته بشه دنیا جای بهتری برای زندگی بشه .... مرسی سورنا ،مرسی دنیا ،مرسی همه .... مرسی

خداحافظ

خداحافظی کار هجویه ... پس خداحافظ ... همیشه در خداحافظی یک امید به دیدار بعدی هست ... و این خیلی ناجوره .... من ده بار با یک آدمی خداحافظی کردم (برای همیشه ) و دوباره سلام مسخره ای درکار بود و یکبار که بی خداحافظی رفتیم ،رفتیم ..... وبلاگ قبلی من جای خوبی بود ...یک پناهگاه که هم راحت بود هم پنهان ... ولی دیدی گاهی وقتا از رنگ پرده ی اتاقت ،از بوی سیگار های کشیده شده ، سطل آشغال پر از کاغذ پاره ، کتابخانه ی نامرتب و همه چیز آن حالت بهم می خوره ؟!!! ....این وضع ما بود ... این وبلاگ قرار نیست چیز جدیدی باشه ... همون پناهگاه ،همون گوشه دنج برای اشکی ریختن و ...بعدش رفتن ... توی هر سلام یه خداحافظی مستتره و چه هجوه سلام کردن ....
من وبلاگ نوشتم برای خودم ...به هیچ دوستی در عالم حقیقت نگفتم که من می نویسم (گرچه آن دوست عزیز صمیمی این ۱۰ -۱۲ سال فهمید و همه شان را خواند !!! ... ) ...وقتی به هیچ کس از کسانی که می بینیشان با تمام واقعیت حقیقیشان خارج از این دنیای مجازی از عالم مجازی خودت چیزی نگویی و بعد این عالم (تو بگو اتاق یا وبلاگ ) بشود یک چیز مهمی توی زندگیت خیلی از واقعیت فاصله می گیری ....جوری که من گرفتم ....خودت می شوی مرکز عالم !! ...شاید دلیل این خودبزرگ بینی خفن این چندماهه ی من وبلاگ باشد ... می خواهم از آن فاصله بگیرم !...
وبلاگ قبلی من رنگ و بوی سیاست گرفت ... ناشی از خریت من ! ... کار سیاسی هجو است ...بخدا هجو است ... اگر تقوای انسانی کافی داشته باشم منبعد هیچ اظهار نظری در سیاست نمی کنم ... ما عددی نیستیم ......
کار باید کرد ...باید پیشرفت کرد ... باید بیشتر دانست ...باید ابعاد انسانی خود را وسعت بخشیم ... می خواستم اسم این وبلاگ را بگذارم ((انسان)) ...انتخاب شده بود .... چنین ....اینگونه که ما انسانیم .....و سرگشتگی ام و نادانی ام را فریاد می زنم که : .... من ندانم که کی ام ....