خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

آدما از نقطه ها زود سیر می شن

نقطه ها .................................................................................................................. شاید راست می گی ... شاید انگیزه ی من برای نوشتن از هر چیز دردناک یا سوزناک یا ناهنجار یا هر چیز دیگه یی ناشی از درد یا سوز یا ناهنجاری یا هر چیز دیگه یی باشه که من خودم تجربه ش کرده ام ... خیلی قبول دارم که نقطه تراشی کار غلطیه .....خیلی قبول دارم این سایکو آنالیزی که خودمو می کنم اشتباهه .... خیلی قبول دارم که چیزی مثل عشق (اون عشق مقدسی که همه ی ما ته ذهنمون بهش ایمان داریم و بحران عشق به خدا رو در جامعه ی ایمان محوری مثل جامعه ی خودمون با سوبسید اون عشق زمینی رفع و رجوع می کنیم ...عشقی که قراره یه روزی بیاد و شکوه رو به زندگیمون برگردونه ) ...قبول دارم اون عشق آرمانی به معشوق زمینی می تونه خیلی خیلی زندگی رو قشنگ کنه ولی .... ولی ...
ولی تروخدا این بحث علمی رو با اشتباهات مکرر من یکی نکن ... اصلا من از این نقطه ها می آم بیرون .... اصلا من قبول می کنم که خیلی چیزا اصلش ،تعریفش در ترمینولوژی باحاله ولی حرفامم همه ش درسته ... عشق تلفیقی از ضرورت و تصادفه .... از نادر ابراهیمی ؟؟ ... ولی نه ضرورت و نه تصادف هیچ کدوم رنگ تقدس به چیزی که امکان اشتباه توش الی ماشاء الله هست نمی زنه ...درسته ؟ .... شاید خیلی بی ربط گفتم .... ربطی به حرفای تو نداشت ...داشت؟ .... من از نقطه ها فاصله می گیرم ...می شم خط ....می شم سه بعدی ...اصلا ۴ بعدی ....چون هنوز قالب چهار بعدی اختراع نشده ...ولی هیچ وقت نقطه ها رو فراموش نمی کنم .... چون بی نهایت نقطه =خط،صفحه،حجم،انسان .
می دونی ...بعضی وقتها کلی چیز می نویسم وقتی بعدا می خونمشون می بینم هیچی یادم نیست ازشون ... اینها حکم استفراغهای ذهن رو داره ....ببخشید که اصطلاح حال بهم زنی از آب در اومد ...این یکی رو هم جدی نگیر ...

هیچی ۴

ای زندگی ساده ...آماده ایم آماده ... بعد از چند ماه استراحت مطلق پس از فارغ التحصیلی حس می کنم نیاز دارم کتابهای پزشکی رو بخونم ... داشتم یکی از کتابهامو ورق می زدم دیدم چقدر دوست دارم یه مدت پزشکی بخونم ... مدتهاست چیز بدرد بخوری نخونده م ...مدتها .... یک آدمی توی کامنتها فحش داده بود ... البته حرفشم حرف حساب بود ...می گفت بچه مزلف منم نمی دونم کی ام ولی چه مهمه؟ ...بد نیست ... ولی بهداشتی صحبت کنیم ....می خواستم یه چیزی درباره ی عشق بنویسم ولی بی خیال شدم یه تیکه هاییش رو می نویسم مال یه آدمیه به اسم نورمن کازن اصلا نمی دونم کی هست .... یکی از دوستام یه بار از یه جایی خونده بود برای استفاده ی بعدی نوشته بود روی یه تیکه کاغذ از ۵-۶ سال پیش توی کشوی من بود و نخونده بودمش !!! ...امروز دیدم بد نیست اینجا پابلیش بشه ولی حال ندارم همه شو بنویسم ...
صرفا به خاطر بی کسی ،هرکسی را نپذیرید .معیارهای خودرا تعیین کنید .ببینید چگونه عشقی را می خواهید به سوی خود فراخوانید .از ویژگیهایی که براستی در ارتباط عاشقانه می جویید فهرستی تهیه کنید و این ویژگیها را در خود بپرورانید تا شخصی را به سوی خود بکشانید که دارای این ویژگیها باشد ....

شمال از پایتخت

شمال یک روزه هم خیلی حال میده ها ! ... ساعت حرکت ۱۱ شب ...مقصد :یک جایی نزدیکی آمل (چون جاده هراز است ) .... امکانات : ماشین ،چادر ، خوردنی .... ساعت برگشت : هر وقت از خواب بیدار شدی و دیگر روحت از نسیم دریا به ساحل سیر شد . جلوه های ویژه : توی چادر خوابیده باشی و لالایی موجها را بشنوی (توی خواب ) و با صدای نم نم باران بر روی در و دیوار و سقف چادر (که یکی است ) بیدار شوی ....
بیت هفته : مخصوص عزیزان عشق some where ,over over the seas
سیتی زن باش و هرچه خواهی باش ... نه بزرگی به مادر و پدر است .

هیچی ۳

صبح تهران حال و هوای دیگری دارد ... بخصوص که تابستان هم نباشد ... بوی مدرسه ...تکلیفهای ننوشته ... درسهایی که قرار است پرسیده شود ...حال و هوای استرسی که بخصوص در صبحهای ابری پاییزی در وجود میلیونها دانش آموز می نشیند ...بخصوص که روزی باشد که عربی هم داشته باشی .....ولی روزهای ورزش فراموش نشدنی بودند ... یادم می آد ۹ ماه هر هفته را به امید روز ورزش می گذراندیم ...یادش بخیر ... می گفتم صبحهای تهران همیشه برای من بوی مدرسه دارد ... بوی نمیکتهای چوبی و کلاس های تاریک ....علت تاریک بودن کلاس در ذهن من کلاس ۴/۱ و ۴/۲ دبیرستان بود که مشرف به حیاط پشتی علامه حلی (همون حیاط توالتها) در ظهرترین ساعت روز هم از نور آفتاب بی بهره بود ... این روزها صبح تهران را در خواب عمیقی می گذرانم ..... صبح تهران از زندگی من خارج شده و جای خودشو به شبهای تهران داده (فکر می کنم اسم یه فیلم درپیتی از داریوش فرهنگ باشه ) ... شبهای تهران برای من خیلی خاطرات نورانی تری داره تا صبحهاش ... گرچه تاریکی شیرینی خاص خودشو داره ...همون قضیه احساسات رقیقه و این دل ناماندگار بی درمان .

هیچی ۲

یک جمله از نادر ابراهیمی که یه زمانی خیلی دوستش داشتم ...
به یاد داشته باش که یک مرد ،عشق را پاس می دارد .
یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد .
آنچه فدا کردنی است فدا می کند .
آنچه شکستنی ست ، می شکند .
و آنچه را تحمل سوز است ،تحمل می کند .
اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود .
علت اینکه هیچی دوم رو به موضوع عشق اختصاص دادم این بود که این روزها سالگرد پایان یک رابطه ای است که قرار بود تنها بر اوج مناره ی عشق آرام بگیرد ولی ...
عشق بیماری روانی آنهایی است که سالها محدود بوده اند ،از روابط سطحی و پوچ دختر پسر بازی زده شده اند و راه دیگری نمی شناسند جز اینکه گوش جان بسپارند به تپشهای غیرعادی قلبشان در برخورد با یک آدم معمولی .

هیچی

داشتم فکر می کردم چقدر از پینوکیو بدم می اومد با اون صدای راه رفتنش و اون حماقتش و اون دماغ مسخره ش!
توی اون داستان پری مهربونش هم اینقدر گذرا بود و اینقدر از اول می دونستی که کوتاهه که روی اعصاب آدم راه می رفت .آخه چرا ؟ ...امشب یک دوست خیلی خوب دوران تحصیل رو برای آخرین بار دیدم ،قراره بره کانادا ...فردا صبح ...از صبح شنبه از خاک سرزمینش برای مدت نا معلومی خارج می شه ...از جایی که تمام عمرش رو توش گذرونده ... یه بار قبلا در این مورد ناله زده بودم ....کارم شده ناله زدن و روضه خوندن .... خیلی ژست مسخره ییه بسه دیگه پسر یه خورده انگیزه ...بیا تو ...اینم در راستای اهداف والای ما مبنی بر نقد خود یا خود نقادی یا هر چیز دیگه یی .فعلا ....شعار هفته : آبمیوه ی تگرگ ..گازدار .... پرتقالش رو نخورین مزه ی قرص جوشان می ده ....بقیه ش می گن خوبه ....بنوش .... تگرگ بنوش ....

منم آن سرگشته ی پیر ، تکبیر

هیچ کس نفهمید ... سرگشتگی های من رو ... یه روزایی با دوتا دوست گمنام که بهترین ها بودند و هیچ کس نفهمید که اینها قله های رفاقت و مردانگی هستند چقدر دنبال آرامش می گشتم .... هیچ کس نفهمید که قله ی آرامش تازه پاگرد رسیدن به اورست آرامشه .... خب موقع رسیدن به اون پاگرد فکر کردیم قله رو زدیم .... جوون بودیم خب .... یه روز سورنا به تصویر توی آینه ش گفت یا شاید تصویر توی آینه ش به سورنا گفت :پسر آروم بگیر ! اون یکی جواب داد : چی جوری ؟ ... دنیا همینه ؟ .... چقدر جفنگه ... چقدر من احمقم که چند روز خاص جلوی دیدم رو گرفته .... پسر ! تو کی می خوای آدم بشی ...
جواب: هیچ وقت .
پسرخاله م می گفت هر آدمی که یه روز توی هوای برفی دلش بلرزه هیچ وقت تا آخر عمر نمی شه برف بیاد و مثل بچه ی آدم بشینه سر جاش .
من درست می شم . قول می دم . ولی دنیا !
یه خواننده ای چندی قبل خونده بود : دنیا ! تو دنیایی نگفتیم برامون زندون باش ... ما از تو دلتنگیم با ما بیش از این مهربون باش .
ولی من می گم دنیا ! چند روز دیگه ، دیگه من ،منم .دماری از روزگارت در می آرم . دماری . دماری .دماری .
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد ...