تو فکر می کنی که آخر سالی دیگه مغزها پکیده ( بضم اول ) و همه نیازمند یک نوروزی هستن که با آجیل و شیرینی انرژی یکساله ی مغز تامین بشه ؟ .... تو می دونی چندتا آدم هستن که آدم ممکنه میسشون کنه !این میس کردن هم از اون فعلهاییه که باید توی فارسی وارد کرد ... تو تا حالا از خودت پرسیدی که چرا هرچی ایده ی داستان داری یک حاشیه ای که حتما توش هست یه رابطه ی عاطفی به فاک رفته ست ؟ .... تو می دونی چندتا داستان نوشتی که توش با یه روسپی رابطه ی توپی بهم زدی؟ تو می دونی که چقدر با این تکه از شاملو حال می کنی که :از زنان تان به روسپیان ،و از مردانتان به آدمکشان مایلترم !! (قریب به این مضمون ) ... امروز داشتم به ایده ی یک داستان کوتاه فکر می کردم که شخصیت اصلی ش زنی بود که شوهرش مرده بود و حالا دوست پسر داشت و یک پسر ۷-۸ ساله ....و داستان درددلهایی بود که زنه با شوهر مرحومش ! داشت .... بازهم یک رابطه ی به فاک رفته در عین زندگی خوب و رضایت بخش ..... از این ایده به این مطلب رسیدم ....
خیلی پرت و پلا بود .... خوبی ش هم به همینه ....
اوایل برای یک مخاطب -فقط یک مخاطب- خیالی می نوشتم ...اون موقعی رو می گم که بهتر می نوشتم !
هرچی آدم کمتر چیزی برای از دست دادن داشته باشه بیشتر با خودش روراسته و هیچی به خوبی روراست بودن با خودت نیست !
هر از گاهی که کوه بری ،حتا اگه از فضای پاک کوهستان نتونی استفاده کنی (چون هر از گاهی سیگار می کشی و دود کثافتشو می دی توی ریه هات ) بهرحال اتفاق خوبی توی زندگی ته ... چرا؟ چونکه خوبه دیگه ...همینجوری.... حال می ده .... ضمن اینکه می تونی یه کافی شاپ جدید کشف کنی ...
میدون درکه رو که به سمت غرب بری ...توی خیابونه که سرش مسجد داره بعد از طی کردن کوچه باغهای کاهگلی .... بعد از پیچهای دوست داشتنی اونجاها (دوست داشتنی =همراه با طعم نوستالژی !) یه مغازه ی کوچکی هست که نه تنها خیلی خوب و زیبا دکور شده بلکه چیز خاصی هم هست .... کافه ماهی قرمز ..... با سرو انواع عرقیات و جوشانده جای متفاوتی یه واسه ی یه بعد از ظهر رو گذروندن .... بخصوص که سیگار کشیدن هم توش ممنوعه .... از گرامافون توی کافه موسیقی جاز،کلاسیک و اگه بخوای احمد شاملو پخش می شه .... کلی هم کتاب گذاشتن اونجا با قید :لطفا دست بزنید ... برای مطالعه ی شماست ! .... که البته تنها نقطه ضعفش همین کتابهاست چون کتابهای مالی توش پیدا نمی کنی خیلی .... و به همه ی اینها یه کافه چی خوش برخورد رو می تونین اضافه کنین ....
برین حال کنین !
امروز رفتم فیلم چهارشنبه سوری .... چون نرگس درس داره هیچ نظری راجع به فیلم نمی دم گو اینکه احتمالا این رو دیده ... اینه که راجع به خود چهارشنبه سوری می نویسم ...... از چهارشنبه سوری سه تا خاطره ی پررنگ دارم ...
اولی مال سال اول دانشگاهه .... که با دوستامون (هیچ کی گواهینامه نداشت ) با چه زور و مصیبتی خودمونو از پردیسان شهرک غرب رسوندیم اکباتان ..... دختر خاله با دوستای دانشگاهشون اونجا بودن .... و بزن و بکوب ... پسری که بیشتر از همه شوخی می کرد و بیشتر از همه نمک می ریخت و بیشتر از همه با من و خاله م گرم می گرفت اونی بود که الان شوهر دختر خاله مه ... یکی از مهندسان جوانی که قبلا در موردشون گفته بودم ....چهارشنبه سوری اون سال برای من از دور خیلی بوی بچه های سال دو و سه دانشگاه رو می داد که عشق می کنن از اینکه با دختر همکلاسی برنامه بیرون دانشگاه بذارن (حسی که خود من دو سال بعد در چهارشنبه سوری سال ۷۸ داشتم و الان اونقدر حس فراموش شده ایه که هیچ قلقلکی نمی ده ذهنم رو )
دومی مال ۳ سال پیش بود ... اکیپ دوستان متعهد !! ... دوستان غوره نشده مویز شده .... دوستانی که هرکدوم در سن ۲۰ -۲۱ سالگی یک دوست دختر تریپ لاو داشتن و همه جا برنامه های مشترک ... دخترها با هم دوست و پسرها در حال کیف با حس باباهاشون که دور هم بحث سیاسی می کنن و زناشون غیبت عروسی دختر فلان دوست مشترک .... خونه ی مانا بود که دور هم بودیم .... و یه نیم ساعتی رفتیم بیرون غذا بگیریم و برگردیم .... که از اون جا جز صدای انفجار و دزدگیر ماشین چیزی تو ذهنم نیست .... ولی شب خوبی بود ... بهتر از همه هم گل یا پوچی بود که تا ساعت ۴ صبح بازی می کردیم ....
سومی هم پارسال بود .... حیف وبلاگ قبلی م پشت تغییر سیستم بلاگ اسکای مدفون شده و گرنه احتمالا خاطرات خیلی خیلی شیرینی از چهارشنبه سوری پارسال بود که بنویسم و احتمالا نوشته م .... پارسال خونه ی حاجعلی بعنوان نماد ایرانی گرایی در جمع رفقامون دعوت بودیم .... به اضافه ی اتفاقات خوبی که می تونه توی همچین شبی بیفته ....
چهارشنبه سوری با ترقه هاش و آتیش بازی هاش نیست که تو ذهن آدم می مونه .... بقول قدیمیا هدف همین دور هم جمع شدنه !!
چهارشنبه سوری ولی خیلی شخصیتهاش واقعی بودنا .... همه اونجوری که باید باشن ،باید رفتار کنن و باید حرف بزنن ...
دیروز اخ الاصغر یه خاطره ای از دانشگاه تعریف کرد که عشق کردم .... در اولین فرصت باید خودمو برسونم دانشگاه ،دانشکده ی فنی و برنامه رو اجرا کنم ...
می گفت جلوی ساختمون فنی پایین مجسمه ی یه استادی هست از بنیانگذاران دانشکده ی فنی به اسم استاد حامی .... این مجسمه احتمالا برای این است که دانشجویان ببینند که سلسله جنبانان علم مهندسی در ایران چه کسانی بوده اند و الگو بردارند و احساس هویت و اینها !! ...حالا اینها چه می کنند ؟هر روز یه عده ای حدود ۱۰ نفر برنامه دارند که در تیمهای دونفره سنگ بر می دارند و از فاصله ای معقول پرت می کنند به سمت مجسمه ی استاد .... هر سنگی که به سر استاد می خورد ۱۰۰ تومن به نفع تیم ضارب .... در آخر جمع می کنند که هر تیم چقدر بدهکار می شود و نقدا پرداخت می کنند ....
کار شاهکاره ... عالیه .... من که عشق کردم (گرچه این حس با مقادیر مبهمی از عذاب وجدان و آگاهی از بد بودن این کار همراه بود ) ...
یه لحظه چشماتونو ببندین و ۱۰ تا دانشجوی امروزی با چهره ی دانشجویان ورودی ۸۰ به بعد رو تصور کنین که به چهره ی سلسله جنبان علم مهندسی در ایران سنگ می زنند .... خیلی باحاله ...خیلی !
فنی منتظر ماست بیا تا برویم .... چهره ی استاده پیداست بیا تا برویم
یکی از کتابهایی که در دوران گریز از مرکز خوانده ام همین عنوان بالاست :چه کسی ....؟ اثر ماریو بارگاس یوسا .... نویسنده معاصر پرویی ..... که یکی از بزرگان ادبیات امریکای جنوبی است ....این کتاب ،کتاب بزرگی نیست .... ۱۰۰-۱۵۰ صفحه .... از شخصیتهای رنگ و وارنگ آثار یوسا هم در این کتاب خبری نیست .....از موازی بازی و در هم آمیختن زمانها هم خبری نیست .....یک داستان سر راست که حول وقوع قتلی در شهری کوچک در پرو می گردد .... قتل از همان ابتدا جهت جنایت را به سمت و سویی خاص نشانه می رود و در نهایت هم ثابت می شود و مثل خیلی از کشورهای جهان سوم کشف حقیقت خیلی شاهکار نیست و برای کاشف حقیقت ،تشویق به همراه ندارد .... داستان از نگاه پلیس محلی روایت می شود .... سوم شخص ولی از نگاه یک نفر ...انگار که دوربین را بالای سر یارو حرکت می دهند ....بیشتر تاکید داستان بر روی روابط اجتماعی شخصیت های داستان است ....رییس پلیسی که توی کار زن شوهردار کافه چی است ... پلیسی که با دوستانش شبها عیاشی می کند و الان بشدت تحت تاثیر قتل فجیع پالومینو مولرو است .... فرمانده ی نیروی هوایی که نقش فرماندهیش ،نقش پدری اش ،نقش فردی اش همه و همه خوب در آمده اند ....
کتاب ، کتاب کوچکی ست .... داستان داستان ساده ی ست ولی بازهم در پایان این کتاب همه متفق القول بر استادی یوسا صحه می گذاریم .... این را هم بخونین بد نیست ....