خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

ما همه خوبیم

پریروز رفتم فیلم ما همه خوبیم ..... اثر بیژن میرباقری ... از فیلمهای جشنواره ی پارسال بوده ...

فیلم در مورد خانواده ای بود که پسر بزرگشان (که فرزند مهم خانواده بوده ، بسیجی بوده ، زن و یک دختر داشته ) چند سالی ست به خارج رفته و دوسالی است که هیچ خبری از او نیست .... فردی می آید و با نشان دادن عکس این پسر می خواهد فیلمی از خانواده بگیرند تا برای او ببرد .... درگیریها شروع می شود ...دختر خانواده که کار می کند و بخش بزرگی از اداره ی خانواده را به عهده دارد مخالف این بساط است .... پسر کوچک که ظاهرا بسیار شیفته ی برادر بزرگ است به همراه مادر جناح موافقان فیلم گرفتن را تشکیل می دهند و پدر که مخالف است در نهایت موضع بی تفاوتی می گیرد ... همسر و فرزند او نیز در حاشیه هستند ...همسر زجر بی همسری را در دل دارد و اسیر وابستگی اقتصادی به خانواده ی شوهر توان تصمیمگیری صحیح را ندارد ....

فیلم جهتگیری اجتماعی دارد ... فقر ،بیماری ، سنتهای خانوادگی ، فرار از اجتماع بی چشم انداز .....

بازیگران فیلم هر کدام شناسنامه ی مشخصی دارند و خیلیهایشان آشنا هستند .... مادر ایرانی ... پدر بیمار ... پدر بزرگ لال که همیشه روزنامه می خواند و به همه نگاه عاقل اندر سفیه می کند ... همه و همه به اضافه ی پایان درخشان فیلم از این فیلم اثری را بوجود آورده که به یکبار دیدنش می ارزد ...

آخراشه !

کم کم می آم ... این جنگ فرسایشی یک ماهه رو به اتمامه ...

دیروز یک شعر مستهجن گفتم که خیلی چسبید ... بعد از مدتها دوباره طبع با ما یاری کرد ... زه زه در کامنتش مطلع این شعرو گذاشته .... اینجا چون زن و  بچه رد می شن نمی شه گذاشتش ... با سه نقطه هم کار پیش نمی ره ... چون بعضی از ابیات کلا می شه سه نقطه ... تو فکر یه وبلاگم با عنوان پورنو سرا (به ضم سین ) که اشعار این تیپی رو که بعضیاشم واقعا ارزشمندن جمع کنیم ... از ایرج میرزا و هادی خرسندی تا من دیگران بی نام و نشان ... ببینیم چی می شه .

کمدی انسانی

۱-عجب کمدی یی ه این زندگی .... از ۲۷ سال پیش تا حالا .... حالا گاهی ممکنه توی کمدی اعصابت هم بهم بریزه ولی چیزی از کمدی کم نمی شه ....

۲-تولد هم دیگه چیز تازه یی نیست .... چند ساله سالهای زندگی خیلی با سال قبلش فرق نمی کنه .... زمانی در ۱۹ تا ۲۲-۳ سالگی هر سال تجربیات جدید ...دید جدید ... حس جدید ... الان دیگه به پلاتو رسیده م .... یا بهرحال شیب خیلی کم شده ... باید شیب را افزون کرد !!

۳-شبستری در غربت ... قلم رفقای ما رو حال می کنین؟ ... متاسفم که شما فقط مجبورین با قلمش حال کنین ! .. حاجعلی! یکی از دلخوشیهای من در این مدت بیرجند بودن این بود که حضرتعالی هم در مملکت نبودید و من بابت برنامه های پنج شنبه شب چیز زیادی از دست ندادم ...

۴-اون بحث شیمیایی -ترمودینامیکی را هم تا وسطاش فهمیدم ولی بعدش ....

۵-در راستای کمدی بودن زندگی یه چیز بامزه تعریف کنم ... یه دوستی دارم (بهار ) ...از اهالی دانشکده ی پزشکی ... همونجوری که من در شرق کشور مشغول خدمتم ایشون در سنگری دیگر در غرب کشور به خلق کرد خدمت می کنند ... می گفت چند روز پیش داشتم از یه پیرمرد دهاتی که بوی گوسفند می داد به زبان کردی ناقصی که تو این چند ماه یاد گرفته م شرح حال می گرفتم .... ((بلغمت چپله ؟)) - بفتح چ و پ - یعنی خلطت چرکی یه؟ ... می گفت یه پسره هست مال همونجا ... خیلی تیپ می زنه و کلا توی بیمارستان زیاد می گرده تو این هیر و ویر اومده می گه : ((are you married)) ... می گفت فقط نگفتم از کلیسای من برو بیرون !بیرون ! بیرون !

۶-مرسی از تبریکات تولد ... نمی دونم چون آدم تو غربت احساسات رقیقه ش می زنه بالا از تبریک تولد خوشحال می شه یا من از اولش هم اشتباه کردم که گفتم تولد تبریک گفتن کار هجویه ! ... ۱-۰ به نفع سنتها !

هنوز هم زنده ام چون هیچ نشانه ای از مرگ در من نیست !

می گن اگه ماهی از دریا جدا بشه ، ریشه از خاکش جدا بشه ، دل از دلدارش جدا بشه می میره ... ولی من از شهرم دورم و زنده ام ... حالم هم خوبه .... یا اونجا شهر من نیست ،یا من بی ریشه ام ،یا اساسا قیاس ،قیاس مع الفارق است ...نه؟

بحمدالله روزها در خدمت سربازان آقا و بعد از ظهر ها با چهار خط مطالعه و عصر ها با  سیگاری و چایی و شبها با تماشای آسمان کویر روزها را می گذرانیم ....

یه مقداری سطح انرژی پایه ی آدم در این شرایط می آد پایین ... شل می شی ... ریلکس تر می شی .... اینهام از فواید زندگی توی بیابونه !!

فعلا سنگر پایتخت را شما حفظ کنید تا ما بیاییم ... خیلی دور نیست .... ۳ هفته !!

 

زن مدرن ایرانی

تاریخچه ی اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه ی اختراع اتومبیل نیست .با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود (یعنی اسبهایش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند )و بعد کم کم شکلش متناسب این محتوا شده بود و و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد، که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود ، کار بیخ پیدا کرده بود .(اختراع زن سنتی هم ،که بعدها به همین شیوه صورت گرفت ،کارش بیخ کمتری پیدا نکرد).این طور بود که هرکس ،به تناسب امکانات و ذائقه ی شخصی ،از رهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه ی تغییراتش ،گاه از چادر بود تا مینی ژوپ .می خواست در همه ی تصمیم ها شریک باشد اما همه ی مسوولیتها را از مردش می خواست .می خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد .مینی ژوپ می پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما،اگر کسی به او چیزی می گفت ،از بی چشم و رویی مردم شکایت می کرد . طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می داد  ضعیف و بی شخصیت قلمداد می کرد .خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوششی نمی کرد . از زندگی زناشویی اش ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت ،نه خیانت .به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما ،وقتی که کار به جدایی می کشید ،به جوانی اش که بی خود و بی جهت پای دیگران حرام شده بود تاسف می خورد .

از کتاب همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها اثر رضا قاسمی .

 

 

پری و فرنی و زویی

من این فیلم پری رو خیلی دوست داشتم ... بخاطر همین فیلم (که ۵ بار سینما رفتم دیدمش ) عاشق نیکی کریمی و مهرجویی هم شدم (در حد عشق یه بچه ی سوم دبیرستانی که البته در اون زمان خیلی احساس بزرگی می کرد و به نوبه ی خودش بزرگ هم بود ) ... همون موقعها شنیده بودم که پری اقتباسی از کتابی از یه نویسنده ی امریکایی ه !! و نمی دونستم اون نویسنده جی.دی.سالینجر نویسنده ی بزرگ کتاب بزرگ ناتور دشت ه! شنیده بودم اقتباس ... امروز اون کتاب رو (فرنی و زویی ) خوندم ...نمی دونم اقتباس یعنی چی دقیقا !! ... ولی خودش بود ....یعنی حتی دیالوگها ... شنیده م آخر فیلم نوشته ..ولی با این چیزی که من خوندم سینمایی شده و ایرانی شده ی همون داستان بود .... کامل .... رفتم فیلم پری رو شهرکتاب خریدم ... ببینم یه بار دیگه .... خب من همون موقع هم عاشق شخصیت داداشی بودم تو فیلم .... شاید حتی یه جورایی ازش تاثیر هم گرفته م .... گرچه زویی سالینجر از داداش یوسف مهرجویی جذاب تر هم هست و خب نیویورکی همونه دیگه ...منم غربزده ....

بعدا می نویسم در این مورد !