چلچراغ هفته ی قبل یه یادداشتی داشت از بزرگمهر شرف الدین در مورد وبلاگ و وبلاگ نویسی .... خیلی حال کردم ... گند زده به همه ی وبلاگ نویسا ...
خیلی بامزه ست .... من پیداش نکردم رو سایت چلچراغ .... اگه پیدا کردین بخونین و دیگران رو هم توصیه کنین به خوندنش .... خودم که پست قبلی خودمو خوندم یاد یکی از بندهای نوشته ش افتادم ... مجله ش رو می گردم پیدا می کنم می نویسم ...
فعلا
رفتم جشنواره .... فیلم آفساید ... جعفر پناهی .... مستند داستانی بود ...با موضوع حضور زنان در استادیومهای فوتبال .... خوب بود .... دوستش داشتم .... واقعا یه جاهایی از فیلم تو رو می برد با خودش ..... داستان یه سری دختر بود که روز بازی ایران بحرین (همون بازیی که ایران برد و رفت جام جهانی ) می رن استادیوم و ....!! می دونی این فیلم تاثیر خودشو می ذاره .... وقتی می خوای به یه مساله ی اینجوری بپردازی باید اینجوری فیلم بسازی .
بعدش هم یه ۲-۳ ساعتی توی این برف تهرون با علیرضا قدم زدیم ....خیلی قشنگ بود بخصوص اول ولیعصر از تجریش تا سر زعفرانیه با اون چنارهای رضاشاهی .... یه ایده ی خیلی خوبی که آرزو می کنم یه روزی اجرا بشه اینه که ولیعصر رو از تجریش تا چهارراه پارک وی سنگفرش کنن و بشه مخصوص پیاده روی ... با کلی مغازه و کافی شاپ و رستوران .... این خیلی کار عالی ای یه ! ...
یه پارکی هست توی خیابون عمار به اسم پارک مهر .... خیلی جالبه ...مث اینکه زمینش مال امیراسدالله علم بوده ( یارو بیرجندیه رفیق شاه) ... چون قبل از انقلاب اسمش پارک علم بوده اصلا .... یه پارک خیلی جمع و جوری یه ... دایره هم هست شکلش .... وسطش یه حوضی داره و یه سری کاج و شمشاد و اینا .... جای خیلی خوبیه واسه ی وسط پیاده روی نشستن ....امشب اونجا پر برف بود ... یکی داشت ساز دهنی می زد .... یه سری جوون برف بازی می کردن .... یکی با سگش بازی می کرد .... احساس مسکو بودن می کردی .... بخصوص اون سازدهنی خیلی تاثیر گذار بود ....
با علیرضا هم حسابی گپ مبسوطی زدیم .... از آدما و از گذشته (بخصوص شیرکاکائو کلوچه ی سال چهارم که سر راه مدرسه به خونه سر کوچه ی آتیش نشانی می زدیم و بحث آینده می کردیم که سال دیگه این موقع یا دانشکده ی پزشکی هستیم یا داریم کلاغ پر می ریم !!) و از آینده گفتیم و حال و امریکا و استرالیا و پزشکی و جهان سوم و فلان و فلان ...
خوب بود ...
یکی می گفت خفن ترین شغل خانه داری است ....و تو بخوان خفن درک کن باحال ..... می گفت خانه داری شغلی ست که تو با خانواده ات ،با مسائل مربوط به خانواده ات سروکار داری .... حداکثر برخوردت با کثافتکاری اجتماع خرید است از بقال و قصاب و فلان ... و من فکر می کردم این هم از پولتیک های جامعه ی مردسالار ماست که به خانه داری شرف می دهد .... چون معمولا مرد که خانه دار نمی شود .....
وقتی توی یه مملکتی بانو مارک پودر لباسشویی باشه یعنی تکلیف حقوق زنان توی اون جامعه مالیده ...... یعنی پودره کار زن خونه رو می کنه ... یعنی رختشویی .... یعنی بانو یه جورایی ارتباط داره با رختشویی ....
من تازگیا دارم می شنوم که هنوز هستند بعضی از مردان که دستور می دن همسرانشون با مردان دیگه چی جوری معاشرت کنند .... تحصیلکرده هستند ..... ظاهرشون اصلا نمی خوره به این حرفا .... اصن فکرشو نمی کنی ..... داره یارو سر همین داستان از زنش طلاق می گیره .....
من قبول دارم مردسالاری خیلی حال می ده ... مث این می مونه که کلفت بگیری دیگه .... اینو قبول دارم .... اصلا هم آدم کاری ای نیستم .... پس فردا هم توی خونه اصلا کار نخواهم کرد همونجوری که الان نمی کنم ولی بالاخره آدم گاهی می فهمه که کارش اشتباهه و می کنه ... مام اینیم ....
دیگه عرضی نیست .
وقتی ناخواسته توی بحثی وارد می شی که از منطقش سر در نمی آری خیلی اعصاب خورد کنه .... وقتی کار به بحث می کشه ،وقتی یه اختلاف بجای کتک کاری می خواد به بحث منتهی بشه یعنی باید حداقلی از منطق توی بحث وجود داشته باشه .... و به چه چیزی جز رو راست بودن با خودت می تونی منطق بگی ... اگه آدم با خودش روراست نباشه نمی تونه حالتای روحی خودشو به رنگ منطق در بیاره یه جای کار لنگ می زنه ... به این می گن تعارض ...به این می گن نا مفهوم بودن حرف طرف ...چون یارو هنوز تکلیف خودش با خودش روشن نیست ....و من عصبی می شم که توی چنین بحثی سعی کنم منطق رو حاکم کنم ....
آدمی که یه روزی منطقی ترین آدم بین آدمای اطراف من بود امروز به طرز وحشتناکی داره به احساساتش رنگ منطق می زنه ... عوض شدن آدما یهویی نیست یه پروسه است یا پروژه ؟! .... بهرحال من شاهد این هستم که یه فضیلت توی این جامعه ی کم فضیلت نابود شده .. شده رنگ همه ی آدمای معمولی جامعه ی ایران .... حیف ....
این جامعه ست که فضایل ما رو می گیره و خواسته ناخواسته پوستین چرکین قدیمی خودشو تن ما می کنه یا این ماییم که اینجوری حال می کنیم ؟ .... می گن خیلی از استعداد ها در جهان سوم هرز می رن ،نابود می شن ، اونجایی می شن درسته ؟ .....
وقتی یه آدمی خیلی ناراحت باشه خیلی ناراحت کننده س ...حالا چی کار داری که دلیل اون ناراحتی منطقی بوده یا نه .... وقتی یه دوستی رو ناراحت می کنی بهرحال ناراحت می شی دیگه .....
آذین می گفت هیچ چی سیاه یا سفید نیست ... همه چی خاکستری یه .... بخاطر یه کاری یکی از دوستامون نزدیک بود آذین رو بزنه ....یعنی کاری کنه که زدن کوچیک کوچیکه ش باشه !! .... تیریپ لات بازی ..... فکر کن وسط بحث این حرفا رو بشنوی ..... توی ممالک پیشرفته هم دوتا آدم تحصیلکرده سر یه چنین مساله یی اینجوری با هم برخورد می کنن؟ ..... نمی دونم کف کرده م ......
هواپیمای فوکر-۱۰۰ از تهران نشسته ...داره سوختگیری می کنه ... کارگران مشغول کارند ....دارن بارهاش رو خالی می کنن ... ستوانیکم سپاه که یه مرد حدود ۵۰ ساله س که بد مونده با ریش جوگندمی و چهره ی حمالی هی از تو سالن می ره باند و بر می گرده و یه جوری بی تفاوت راه می ره که انگار عین خیالش نیست که این اختیارو داره که می ره تا دم هواپیما و می آد ... انگار قند تو دلش آب می کنن ...چقدر این مردم عشق هواپیمان ... دل تو دلم نیست برم تهرون .... به قول آن شاعر : دلم تاپ تاپ می زنه ،موزیک پاپ می زنه .... تمام روزهای بیرجند بودن با رویای بازگشته که آسون می شه ... یه بسیجی خوش تیپ بارونی پوش جلوم رژه می ره ....انگار اونم دل تو دلش نیست .... شاید اونم سربازه که ریشاش اینقدر بلند شده .... چون قیافه ی خودمم دستکمی نداره .... یه پیرمردی هم همینجاها نشسته داره چرت می زنه ... احتمالا داره توی هپروت تریاک حال می کنه ...گلاه دیوثی سرشه ،شلوار جین هم پاشه ولی خوب پیره .... احتمال می دم یه زمانی پیشکار امیراسدالله علم بوده ....سمعک توی گوششه ... یه دختری هم این ورا هست که صبح با باباش اومد فرودگاه ... حلقه دستشه .... پلاتین ...ساده .... صورت استخوانی و بینی عمل شده ی نسبتا دراز و چشمهای درشت کشیده ... در مجموع خوش قیافه س .... ولی خب حلقه دستشه .... دیگه آدم قابل عرضی نیست ....درهای سالن رو باز کردن ....
ای بهار ای آسمون عیده می رم به خونمون می خوام بگم ای جان ای جان ای جان ...دارم می رم به تهران دارم می رم به تهران !!
امروز که وارد خونه شدم حس کردم چقدر رنگ توی خونه هست و من همیشه چقدر بی توجه بوده م بهشون .... وقتی ۲۰ روز فقط رنگ خاک بیابونای اطراف بیرجند و رنگ خیارشوری لباس سربازا رو ببینی رنگهای خونه به چشمت می آد ....
امروز ظهر آمدم .... یه خورده که از بهت در بیام می نویسم ...هنوز باورم نمی شه توی خونه م .... هنوز یخم باز نشده ....انگار فریز می شی توی بیابون ....انگار مسخ می شی ....انگار ....
می نویسم .