بالاخره انتظارها به سر اومد و من افتادم بیرجند !!
بیرجند دو تا دانشگاه دارد ....
بیرجند احتمالا کافی شاپ و کافی نت دارد ،چون دانشگاه دارد ...
بیرجند فست فود دارد ...
بیرجند از زابل بهتر است ....
بیرجند شهر امیراسدالله علم ،دوست صمیمی شاه سابق ایران و نخست وزیر ایران در ۴۰ سال قبل بوده است .....
بیرجند شهری سبز در دل کویر است ...چیزی شبیه واحه یا خود واحه یا بقول غربیان oasis!
بیرجند جدیدا مرکز استان شده است ...
مرکز استان Birginia! .....
پس زنده باد ایران .... زنده باد زندگی .... زنده باد بیرجینیا .....زنده باد خودم !
کوکتل پنیر سرآشپز با سس هویج : هرچیزی هم خوبی داره هم بدی ....بیرجند هم بدیهای خاص خودشو داره ....یه وخ فکر نکنی همه ش خوبی یه ....دوست من !دوری از شهری که هوای کثیفش آغشته به بازدمهای دودآلود توست خودش مرثیه ای ست که شوپنی باید بیاید برای نوشتن سمفونی اش ...و السلام .
توی صبحگاه حس آخرین صبحگاه آمیخته بود با حرص و بغض بچه هایی که تا چندی دیگر باید در ۱۰۰۰ -۱۵۰۰ کیلومتری مرکز خدمت کنند .... آمیخته بود بابغض لعنتی ای که از پشت یقه ی اوور می تونستی توی گلوی بعضی از بچه ها ببینی .....آمیخته بود با حس شروع یک زندگی جدید برای مدت ۵/۱ سال .... آمیخته بود با بیقراری .... با حس پرکشیدن برای خونه رفتن .... با حس غیرقابل تحمل بودن چاردیواری بزرگی که ۴۵ روز قابل تحمل بود ....بعد از صبحگاه یه بسته سیگار کنت سیلور ِ من چقدر زود تموم شد ....اینجا رسم بر اینه که متاهل ها حتی اگه پزشک هم باشن می اُفتن تهرون و تو تازه می فهمی که توی فرهنگی که پیامبرش می گه النکاح سنتی چقدر مهمه تاهل .... دیگه وقتی فرمانده ی مهربان !! می فهمه افتادی سیستان و بلوچستان اولین سوالی که می پرسه اینه که متاهلی .... وقتی می فهمه مجردی نفس راحتی می کشه ..انگار نگران شهوت قلمبه شده ی توئه که در دوری از زن و بچه یه وقت نزنه بترکونتت !! .... یه جمله ای هست که خیلی قشنگه و نمی دونم از کی یه : وقتی واقعیتی مهیب خودشو با تمام هیکل می کوبه تو صورتت بهش بخند ....اینجوری خودش کمرنگ می شه و می ره .... یه واقعیت مستعمل هرچی هم مهیب باشه دیگه زجر آور نیست لااقل !!
فردا شاید تکلیف معلوم شه .... تا فردا .
تا چشم بهم بزنی همه چی تموم می شه .... مث خوردن یک لیوان چای داغ در یک بعد از ظهر برفی پای پنجره ،کنار شومینه ، کتاب واهمه های بی نام و نشان ساعدی می تونه رو پات باز -برعکس باشه یا نباشه ...می تونی وسطش یه سیگار هم دود کرده باشی یا نکرده باشی .... می تونی فریاد شجریان رو هم وسطش گوش کرده باشی یا نکرده باشی یا چه فرقی می کنه هر چی دیگه .....
تا چشم بهم بزنی عمرت سر رسیده ...و تو می تونی در لحظه ی آخر .... یا روی تخت سی سی یو بیمارستان سینا به روزگاری فکر کنی که چند سال پیش همینجا انترن بودی ....یا توی تختت توی خونه ت یا کنار همسرت یا کنار جای خالی همسرت جون بکنی ..... یا در حال رانندگی وسط اتوبانی یا چه فرقی می کنه کوچه ی بن بستی ..... یا در حال سرکشیدن لیوانی شربت سکنجبین یا چه فرقی می کنه عرق نعنایی ................ به روزگار گذشته فکر بکنی یا نکنی ....حسرت کارهای نکرده رو ،فرصتهای از کف رفته رو بخوری یا نخوری ..... اعصابت رو به خاطر اعصاب خوردی ها خورد بکنی یا نکنی ....
تا چشم بهم بزنی راههایی که یه روزی صعب به نظر می رسید سپری شده و تو می تونی از قله یا از دره (چه فرقی می کنه؟) به دامنه هایی که یه روز میزبان قدمهای تو بوده اند نگاهی بکنی .... و بری ...
روی یکی از صندلیهای کلاسهای پادگان نوشته : برماکه گذشت ....بر تو هم می گذرد !
این نوشته رو تقدیم می کنم به همه ی آنهایی که در این گذر کوتاه لحظاتی- حتی -میهمان لبخندها و شادیهایشان بوده ام و گهگاهی شاید دیواری یا آینه ای برای بد و بیراههایشان به سنگهای فتنه ی ناشی از منجنیق فلک !!!!!
فعلا ...
چشمانم را می بندم .... می بینی تو چه جایی خفت شده م ؟ (بکسر اول و سکون دوم) .... می بینی داره چه فرصتی حروم می شه؟ ... می بینی اونهمه انرژی رو ؟ ... الان ببینی نمی شناسیم .... یه چیز دیگه شده م ... می بینی نشسته م به وبلاگ نویسی؟ .... فرق نداره؟ ...... بعدا فرقش رو برات می گم .... تو می دونی بین درونگرایی و برونگرایی چه تفاوتهایی هست ؟ .... چه شباهتهایی هست ؟
بازشون می کنم ...چشمانم را .... نشسته ام توی یه کافی نت توی مهرشهر ..... مردم احساس معذب بودن می کنند .... سرباز رو انگار با یه رسانه (دمتون گرم سینما رو رسانه بدونید ) .... با سینما می شناسن ... یادش بخیر سینماهای میدون انقلاب که همیشه پر از سرباز بود و من ِ ۱۲ ساله حالم بهم می خورد از دیدنشون تو صف سینما و تو سالن سینما و توی راهروهای خروجی سینما ....
می بندمشون .... یادته تو هم همیشه از سرباز توی مینی بوس نفرت داشتی ...یکی از نشانه های بدشانسی رو این می دونستی که سرباز توی مینی بوس بغل دستت وایسه یا بشینه .... من با دربست می آم از پادگان تا خونه .... تنها هم نیستم با امید می آیم .... نمی دونی چه می چسبه توی تاکسی دو نفری نشسته باشین و رانی بزنین با سیگار تا تهرون سیگار و سیگار و سیگار ....
بازشون می کنم .... الکی مرخصی ساعتی گرفته م اومدم تو شهر .... یعنی تو حیاط بودم یه ترای کردم شد ....نه می خواستم و نه خسته بودم ....مث این می مونه از در سفارت هر کشوری رد شی درخواست ویزا کنی بعد بهت ویزا بدن .... تصور کن ....
می بندمشون .....یادته چقدر تو مدافع حقوق محرومین و مستضعفین و کارگزان بودی و من مدافع سرمایه داری و رقابت و فلان و فلان ؟ .... یه سری آدمایی رو می بینم که واقعا بدبختن ...و می بینم که چقدر شرایط می تونه آدمو بدبخت کنه ....فقر مادی ای که روی شخصیت انسانی آدم اثر می ذاره .... و آدمارو حقیر می کنه .... آدم از چاردیواری خودش در می آد بد نیستا!! ...... ولی ترجیح میدادم تا آخر عمر اونجوری که خودم می خوام زندگی کنم ...متنفرم از اجبار ....
نمی خوام بازشون کنم ولی بازشون می کنم .... باید برم .... آره باید برم .... خوش باشی ....
امروز صبح جمعه خیابونا بیش از هر صبح جمعه شلوغ بود ....مث اینکه اصلا داستان آلودگی هوا برای هیچ کس مهم نیست .... نه داد و هوارهای روزنامه ها و نه داد و هوارهای تلویزیونی ها و نه هیچ اعلام خطر دیگه یی .... باید یه جامعه شناس بشینه شرایط کنونی ملت ایرانو بررسی کنه ....اسم این شرایط می شه بی تفاوتی به همه چیز .... ملت در کما؟ .... ملت در خواب؟ .... ملت در لج ؟ .... ملت بیحال؟ ......نمی دونم .... عجیبه ....
یکی از دوستان مطلب زیبایی نوشته .... من یه زمانی مطالب ایشون رو شبیه مطالب خودم می دونستم ....ولی الان دیگه همچین جسارتی نمی کنم ....بخونین http://sarah.blogsky.com....
زیاده جسارت است .
امشب داشتیم با دوستی در مورد ازدواج و عشق و درست یا غلط بودن آنها و چگونگی از سر گذراندن بحران عاطفی و فلان و فلان صحبت می کردیم .... آذین چنین گفت زرتشت نیچه رو آورد و تیکه ایش رو خوند که شاهکار بود و می شه تکمله ای هم برای بحث نیمه تمام unfaithful هم قلمدادش کرد ....
*بپایید که پیوندِ زناشویی تان بد بسته نشود ؛ زیرا سرانجام پیوند شتابکارانه زِنا کاری ست .
و زنا کردن به که خم شدن در زیر بار زناشویی و دروغ زناشویی !
روزی زنی با من چنین گفت :((اگرچه من با زنا عهد زناشویی را شکستم ،اما این زناشویی بود که نخست مرا شکست!))
جفت ها ی ناجور را همیشه بدترین کینه توزان یافته ام .آنان از همه ی جهان تاوان این را می خواهند که دیگر تنها نیستند.
از این رو ، می خواهم که شرافتمندانه به یکدیگر بگویند :((ما عاشق یکدیگر ایم ،اما ببینیم می توانیم عشق ِمان را پاس داریم یا آنکه پیمان مان خطاست ؟))
((ما را مهلتی برای یک زناشویی کوچک دهید تا ببینیم آیا برای زناشویی بزرگ درخور ایم یا نه ! همیشه با هم بودن کاری ست گران!))
همه ی مردم شریف را چنین اندرز می دهم . و اگر جز این اندرز می دادم و می گفتم ،عشق بزرگ ام به ابَر انسان و همه ی آنچه خواهد آمد ،چه می شد؟
نه تنها چون خودی را که برتر از خودی را بار آورید !برادران ،باغ ِ زناشویی درین کار شما را یار باد !
****
پ.ن.:جالب نبود؟
پ.ن.۲:امروز کافه نادری تعطیل بود ...تعطیلات رسمی تعطیله ....اینم رسم جالبیه ....ولی بازی ما در کافه ی دیگری برقرار بود .... در اولین فرصت با پاراگرافهای بازی جدید پستی راست می کنم !