خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

جام جهانی

فردا شب مراسم قرعه کشی جام جهانی فوتبال در لایپزیگ برگزار می شه ....جام جهانی یکی از مهمترین اتفاقات دنیاست .... و یکی از بدترین روزها در  دنیا فردای فینال جام جهانی یه ....چون تا جام جهانی بعدی بیشترین فاصله رو داره ..... یک جمله ی بسیار زیبا یک مربی انگلیسی در مورد فوتبال داره که فکر می کنم قبلا هم نوشته باشمش : فوتبال مساله ی مرگ و زندگی نیست ،خیلی مهمتر از اونه !! ... می گن آلمانی ها برای مراسم فردا شب خیلی کار کردن و خیلی برنامه های شاد و متنوعی رو در نظر گرفتن !!! ...تلویزیون ما هم با سانسور مراسم رو پخش می کنه .... بازهم از هیچی بهتره برای کسانی که دسترسی به ماهواره ندارند .... اونایی هم که دسترسی دارند احتمالا می تونن از بعضی کانالها ببینن مراسمو .... مراسم فرداشب رو ببینید .... فوتبال ببینید .... و لذت ببرید .... اگر به فوتبال علاقه ندارید اینقدر ببینید که علاقمند شوید .... حیفه به خدا !

ریسک یا وقتی مهمان ناخوانده یک هواپیمای سی ۱۳۰ می باشد

می دونی وقتی خربزه می خوری پای لرزش هم وامیستی .... وقتی می خوای بری مسافرت ریسک حوادث توی مسیر رو می پذیری .... وقتی می ری دریا حتی به قدر یه نخود ریسک غرق شدن رو می پذیری .... واسه همینه شاید وقتی می ری دریا غرق می شی خیلیا می گن :آخه چرا رفت دریا ....وقتی می ری سر کوچه نون بگیری ریسک زیر ماشین رفتن رو می پذیری حتی به قدر یه ارزن ..... ولی وقتی تو خونه ت نشستی داری برنامه ی خانواده نگاه می کنی همزمان هم بادمجونا رو توی تابه سرخ می کنی ..... وقتی لم دادی به پشتی به زور مادرت خودتو واسه امتحانای ثلث اول آماده می کنی و همزمان نقشه می کشی واسه بعد از ظهر که بعد از ساعت خواب ساکنان مجتمع یه فوتبالی بزنی ....تازه آخ جون امروز تعطیل بود ..... وقتی غذاتو خوردی چایی جلوته و یه سیگار داره توی زیر سیگاری می سوزه .... وقتی داری تلفنی به آقاتون می گی که امشب خواهرش اینا می آن شام خونه بعد از کار مسافر کشی رو زود تعطیل کنه بیاد دو کیلو سیب و یه کیلو شیرینی هم بخره و پرتقال هم که دارین .... وقتی زلزله و سیل و کاترینا و رکسانا و غیره و ذلک هم نمی خواد بیاد ، دیگه چه ریسکی رو باید بپذیری ؟ .... شاید باید کف دستتو بو کنی که یهو ممکنه هواپیما از پنجره بیاد داخل و تو  هم که هیچ وقت از مهمون سرزده خوشت نمی اومد .... یادته؟ .... بعضی وقتا هر نفسی که فرو می رود ریسک است و چون بر می آید بازهم ریسک است ....  اینجا تهران است .ساعت یک و سی و پنج دقیقه .... پرواز خوبی را برایتان آرزو می کنیم .... یا علی مدد .

چه دردآلود و وحشتناک

توی اتوبانم که می شنوم ....جدیدا هر وقت کسی از دور وبریها می خواد با هواپیما بره جایی یه جورایی حس مرموز ناامنی و نگرانی سرک می کشه ....حالا تو ببین این احساسات رقیقه رو که هر استنتاج عقلانی رو خودش نسبت می ده .... همین یکی رو کم داشتیم .... متروها که فرو می رفت می گفتیم مواظب زیرزمین باشین .... بلای آسمانی .....یاد حرف استاد عقیدتی می افتم ...بشر وقتی پاشو از گلیمش دراز می کنه خدا برای گوشمالی یه بلایی از آسمون نازل می کنه .... به گلیمهای سه راه آذری فکر می کنم که لابد چقدر مندرس و کهنه هم بودند ....که لابد قرار بوده سر برج شوهر بالاخره تحت تاثیر غرغرهای زن یا تبلیغات تلویزیون یا نمی دونم چی بره نمایندگی فرش عظیم زاده تبریز ..... اون طرفها راستی عظیم زاده نمایندگی داشته؟ .....چقدر تصاویر تحریریه ی واحد مرکزی خبر واقعی و تاثیرگذار بود .... یه دوست ،یه همکار ،یه کسی که هر روز صبح می اومد دیگه رفته .... و صبح شاید موقع خداحافظی سفارش گرفته که از چابهار تلویزیونی چیزی هم بخرد ....تا بچه ،بابا رو خوشگل تر ببینه ..... بابا رفت که بیاد ....بابا رفت که رفت .... خلبان جناب سروان فلانی .... یاد جناب سروان می افتم توی پادگان .... بچه ش ۴-۵ سالی بیشتر نداره ....امروز موقع بیرون اومدن از پادگان دیدمش ..... داشت می گفت بیکارین تا تهران می رین فردا صبح برگردین؟ ..... هه ....دیوونه شدم .... اون که یه سروان دیگه بود ....ولی چه فرقی می کنه ....لابد همسن و سال بودن و بچه شون هم و تریپشون هم و مرامشون هم و تجربیاتشون هم و لابد همه شون صبح به صبح که سلام می کردن به زیردست ،جواب می گرفتن «سلام جناب » ..... این سی ۱۳۰ لعنتی ...این توپولف لعنتی .... این هواپیمای لعنتی ..... این مردم بیچاره .... عجب !

روز دانشجو مبارک!

این روز دانشجو از اون روزهایی یه که واسه خودش حس و حال خاصی داره .... و تو می دانی که دانشجو کیست ... و تو می دانی که دانشگاه چیست ..... و تو هر چقدر هم که آگاه به ارزشهای اینها باشی باز هم نمی دانی که آن کیست و این چیست ..... وقتی می فهمی که محیط دیگری را با پوست و روح و گوشت و خون و اقصی ارگانهای بدنت درک کنی .....جمله ی قصار: وقتی اومدی نفهمیدم کی اومده ...وقتی رفتی فهمیدم کی رفته ....پایان جمله ی قصار .

می شود نوشت سه قطره خون ...۱۶ آذر .... دانشکده ی فنی ....کودتا ...قربانیان پیش پای نیکسون .... شاه ....تفنگ ... دانشگاه ....خون .....سه آذر اهورایی .....بزرگ نیا ...قندی ....شریعت رضوی .....می شود یادی کرد از دوران دانشجویی ....از آن روزی که سال ۷۷ بعنوان نماینده ی کلاس با حاج آقا استاد معارف صحبت کردم :حاج آقا ! امروز روز دانشجوئه ...اگه اجازه بدین بچه ها برن صنعتی شریف آقای خاتمی سخنرانی دارند ....و شریف چقدر دانشجوها خودشونو جر دادن واسه ی خاتمی !! ببخشید یه مقداری عفت کلام رعایت نمی شه .... و می تونم بگم از ۱۶ آذر آخری که توی فنی بود و خاتمی از دانشجوها چقدر حرف شنید .....و می تونم بگم از سادگی دانشجو و خلوص دانشجو و شور دانشجو و جوگیری دانشجو و بیچارگی دانشجو و دوست داشتنی بودن دانشجو .... و تو نمی فهمی که چقدر دانشجو دوست داشتنی ست ...وقتی می فهمی که محیط دیگری را با پوست و روح و ....

می شود نوشت از جایی که می آیند تا دانش کسب کنند .... همه جوان .... همه به اختیار .... هیچ کس را به اجبار نمی فرستند به دانشگاه .... خیلی های دیگر هم هستند که دوست دارند دانشگاه بیایند و نمی شود ...مگر نه؟ .... فرق است بین جایی که با شوق می روی تا جایی که به زور می فرستندت ....نه؟ .... پس می توان به افتخار دانشگاه در آستانه ی روز دانشجو سه ثانیه سکوت کرد ....نه؟ ..... و تو نمی فهمی تقدس و ارزش دانشگاه را ....وقتی می فهمی که محیط دیگری را ...

می شود نوشت از سنی که خیلی چیزها ،خیلی تجربیات زندگی ،خیلی پستی و بلندی احساسی و عقلی و مادی و معنوی و فلان و فلان را در آن کسب می کنی ..... درست فکر کردن را که در این سن یاد می گیری و چه خوب که در محیطی یاد می گیری که علمی ست و خوبی علم این است که سوال و جواب دارد ....که بحث و مخالفت و مناظره و چی و چی دارد ...و تو نمی دانی چقدر خوب است که جایی به حرف استاد به حرف بالاتر اشکال کنی و او با منطق و استدلال جوابت را بدهد ...چقدر اینجوری مغز آدم درست فکر کردن را یاد می گیرد .... وقتی می فهمی که محیط ....

روز دانشجو مبارک .

پ.ن.:خوبه آدم گاهی بعد از ظهرها بیاد خونه ،فردا صبح زود برگرده ها .

 

مرد

مرد .... بش ...پاش .. بش .... پاش .... بش ....پاش ....(صدای سوت )... خیییییییییییییییییییییز ..... (صدای انفجار ) .... مرد .

یک شنبه شبهای دلگیر

 

یک شنبه شبهای آسایشگاه کمی دلگیر از آب در می آید .... شنبه ها هنوز بوی خونه در مشاممان است ..... انرژیهای نهفته آزاد است ...دوباره سر صبحگاه پچپه ها ست و خنده های ریز به قول انگلیسی ها گیگل

و زیرچشمی پاییدن فرمانده گروهان یا به قول خودشان برای اینکه با ریتم طبل جور در بیاد گور-هان ... ولی یکشنبه ها کمی دلگیر از آب در می آد .... صبح سخت از خواب بیدار می شی .... وارد محوطه که می شی سوز سرما که می پیچه تو بناگوشت و از پشت گردن سر (به ضم اول ) می خوره از کنار مهره هات و چهارستون بدنت رو می لرزونه و اشکی رو از گوشه چشمت سرازیر می کنه کمی بوی «ای خدا !» می ده ....بعد از ظهر سعی می کنی سر خودتو گرم کنی .... حس فوتبال نیست .....حس جمع شدن زیر سقف تخت بالایی با بچه ها و خوردن و گفتن و خندیدن نیست .... حس واکس زدن پوتین ها و برق انداختن اونا هم نیست ... گاهی کتابی بگیری دستت و یه چند صفحه ای ورق بزنی و یه چرتی بزنی .... یه نگاهی به برنامه ی نظافت بندازی که آیا امشب نوبت پله شوری هست یا نه .... و شاید یه بار با بچه ها بری اون پشت مشت ها و یه دودی و منتظر تا وقت خواب برسه ....فردا روز بهتریه ... چون پس فرداش مرخصی یه ...شمارش معکوس شروع می شه .... و دوباره خنده ها شروع می شه .... و دوباره حوضخونه روی تختها راه می افته .... و بحثهای بین بچه ها داغ می شه ....همین بحثهای ساده ی وقت گذرون .... درباره ی عشق و خیانت و سیاست و دیانت و پزشکی و آینده و خارج رفتن و فلان و فلان .....گاهی با مهران و مسعود و عباس می رین یه جایی در پناه دیواری هواخوری ....گاهی با مهدیس می رین فوتبال ....گاهی با امید فحش می دین به زمین و زمان و البته نه از روی حرص بیشتر با خنده و تمسخر .... و شبها بیشتر با علی و داوود بچه های دوران دانشکده یه کوفتی می زنین ....خوبه دیگه ...همینه .... اگه گاهی دغدغه ی اینکه بعد از آموزشی کدوم جهنم دره ای می افتیم نباشه همه چی خوب پیش می ره تا چهارشنبه که باز به قول مهدیس :دارم می رم به تهرون –دارم می رم ه تهرون ....

خانه تکانی

می خواستم یه بار دیگه اثاث کشی کنم ....از اینجا برم .... دیدم وقتی آقای بلاگ اسکای امکان تغییر نام را به این راحتی فراهم کرده و با تغییر نام می شود اینجا را تحمل کرد پس چرا بروم ؟ ...

این بود که نام وبلاگ را تغییر دادم و ماندم ...این اسم رو خیلی دوست دارم .... خیلی هم با اسم قبلی فرق ندارد ...یه مقداری فقط برونگرایانه تر است ....و البته برون و درون را خیلی فرق در میان نیست .... چون میز وقتی وجود دارد که تو آن را می بینی ،لمس می کنی و حس می کنی ....یعنی میز حس تو از چیزی است که به تجربه میزش می خوانی نه اینکه میز واقعا باشد .

پ.ن.:روال من خیلی فرق نخواهد کرد ...همچنان از چیزهایی می نویسم و سعی می کنم بحث راه بیندازم .... همچنان ،خیلی وقتها برخلاف نظراتم مطلب می نویسم و اصرار می کنم تا بحثی را باز کنم .... قابل توجه نرگس ! ....همچنان به شدت من ندانم که کی ام ! .... و البته برخلاف حمید مصدق من این را هم نمی دانم که تویی شاه بیت غزل زندگی ام ....  چون اصلا زندگی ام شاید غزل نباشد .... شاید رمانی باشد و یا فیلمی .... و بعضی ها در این فیلم صحنه هایی درخشان می آفرینند و می روند ....

باقی بقایتان .