یک - من وقتی می خواستم وبلاگم رو از لیست وبلاگهای به روز شده پاک کنم حواسم نبود و امکان کامنت دهیش رو هم پاک کردم .... بهرحال انسان جایز الخطاست حتی اگر من باشم !!!
دو-یه خبر خیلی باحال : یه روحانی شده رئیس دانشگاه تهران . هیچ شرحی هم نداریم ....تفسیرش با خودمون .
سه-هیچی دیگه !
اگه بری کافه نادری علاوه بر قهوه خوردن و علاوه بر روزنامه خوندن و جدول حل کردن و گپ زدن می تونی بازی هم بکنی ...اونهم یه بازی روشنفکرانه .... بازیی که مسابقه نیست و فقط بازیه !! .... امکانات خاصی هم نمی خواد.... یه خودکار و حاشیه روزنامه برای مطلب نوشتن ....روش بازی هم اینجوریه .... یه نفر یه کلمه می نویسه ....نفر بعدی با اون کلمه یه پاراگراف رو شروع می کنه و وقتی تموم شد کلمه ی بعدی رو می نویسه .... تا وقتی که همه بنویسن .... اونوقت یه مجموعه نوشته داری که می تونی توی وبلاگت بزنی .... البته بعضی از دوستان اون کلمه رو اول پاراگراف ننوشتن و با اون موضوع یه پاراگراف نوشتن ...مهم نیست ....برای هفته ی اول خوبه .... مروری داریم بر بازی این هفته ...
حسرت در نگاه من و تو پیداست .حسرت از آنچه واقعا نمی دانیم چرا باید برایش حسرت خورد .کاش آدمی کمی عاقل تر بود یا کمی نادان تر .کاش آدمی کمی شادتر بود .من از لحظات می ترسم ،چون نمی دانم که سرنوشت من چگونه رقم خواهد خورد .من از گور زندگی می ترسم چون همیشه فاصله ی بسیار بعیدی بین انچه می خواهی و آنچه می شود وجود دارد .کاش زندگی کوتاهتر باشد و کاش حسرتهای آن واقعی تر .به راستی که انسان پست است و ناتوان و این ناتوانی حالم را بهم می زند .
عشق را در چشمانم گم کردم .در دستهایم نیافتم ،آن زامن که اشکهایت از پشت عینک به حرفهایم گوش می داد انگار دریا برایم گریه می کرد ،طوری نگاهم می کرد که گویی تمام حرفهایم را می فهمد.وقتی که به سمت پنجره رفتم هنوز نگاهش دنبالم می کرد .فلوت را برداشت و برایم فلوت زد .وقتی که فلوت می زد آب تا زیر گلویم آمد .حرکت دستاهایش روی فلوت ،بوی خاک و آب را بلند می کرد .هنوز به پنجره خیره شده ام تا شاید چشمانت را ببینم .من چشمان را گم کرده ام .
سیاه مثل هوای تهرانم ،سیاه مثل چشمان سیاه ،سیاه مثل اون لکه ای که می گفتن روی لوج سفید وجدان می افته و کم کم همه شو می گیره و چه خوب می گیره .... و چه حالی می ده ...و چه بعد از اون زندگی آسون می شه ....خدایا! چرا اینقدر سیاه خوبه ... سیاه رو دوست دارم برعکس قاشق،برعکس نون سنگک ،بر عکس سنتور ....سیاه رو دوست دارم ....سیاه رو دوست دارم .
شََََُکوه یا شِکوه با کدام بنویسم ؟ تمام لحظات زندگی ام را در شک بوده ام .شکوه را دوست دارم چون مترادف اسم دوستم جلال است .جلال را ولی دوست ندارم .دوست نامردی است .پس شِکوه خواهم کرد از زندگی ام .از تمام لحظات زندگی ام .شِکوه خواهم کرد از جلال و شُکوه که مترادف اسم دوستم جلال است .شِکوه را دوست ندارم چون آدم را خالی نمی کند .شاید شکوه فقط برای نی خوب باشد .شِکوه ی نی را دوست دارم .نوشته ام تمام شد ولی فکر کنم بیشتر از شکوه در مورد دوست داشتن نوشته ام .
شیروانی را به عشق دیدار دوباره ات ساختم .که دوباره بیایی و حرف بزنی و من عاشقی کنم .که صدای زیبایت ،چشمان گیرایت را ببینم و تاب نیاورم و در حسر داشتنت بمانم .که در باران پاییزی شعرهای نگفته ام را در نگاهت ببینم .که آنگاه که در حیاط خانه ی روبرو نشسته ای و با معشوقه ات عشقبازی می کنی ،من هم عاشقی کنم .
موبایل را جا نذار .شب خوابت نمی بره .چون شماره شو حفظ نیستی .همه خوابن .از هیچکس نمی تونی شماره شو بگیری .نمی تونی حرفهایی رو که توی اون حال بهش نگفتی ،بگی ! زیاد سیگار می کشی و از مشغله ی فکری خوابت نمی بره و روز بدی رو شروع خواهی کرد . اشتها نداری ،تازه پوستت هم خراب می شه ! پس حداقل بخاطر پوستت موبایل رو جا نذار !
کلید: اگه عزیزالسلطنه فامیل ،علی الخصوص اسدلله میرزا را خبر کرده بود که شوهر سابق قمر قفل شده حتما تو این همه آدم کلید پیدا می شد که قفلشو باز کنه .
گُه: فکر می کنم چیزی تو این دنیا نباشه که گه نباشه .همه چیز که در این دنیا هست گه،مسخره و زشته .مخصوصا حرفهای آدمها که اصولا پیش هم هستند و هیچ جا نیستند .نمی دانم ولی همه برام علامت سوالند و من علامت سوال بزرک !
نفرت ،در وجودم زنده است هنوز .نفرت از آنچه نمی توانم هضم کنم در دیگری .وای از این دیگری که رام نمی شود و چه خوب است که رام نمی شود و چرا که باید رام شود .از خود نفرت دارم چون هیچی نمی دونم .
سرباز:فریاد را جوانمردانه زهی فریاد زدم ....((ناخوانا)).... من نمی توانم پاراگرافی بنویسم .آه ای قلب من !آرام باش وقتی سیگارت خاموش می شود .
*****
از این جمع یک نفر منم ....دو نوشته از صمیمی ترین دوستم ....یک نوشته از قدیمی ترین دوستم که هنوز می بینمش .... یک نوشته از برادرم ..... به یک نفر از عزیزانی که تعلق نوشته های فوق را به صاحبش درست حدس بزنند و جنسیت تمام نویسندگان را درست پیش بینی کنند یک سفر به دور دنیا پیشنهاد می شود .
صفر-*در فراسوی تمام این امروز و فرداها
بر اوج فرازی که انسان می زید ،
وبالاتر -
در آرمانشهر بالادست -
دستگیره ای ،چیزی،
باریکه نوری ،
حقیقتی
چیزی
نمی بینم .
*در لجه ی دریای این دل دل کردنها
در فراخنای سیاه این ظلمت شب اندود دوست داشتنی
شاه ماهی ای
مرواریدی ،چیزی ،
پشیزی نمی بینم .
از چه بیهوده دل به دریا بزنم ؟
*زندگی همین باز و بسته کردن ژ-۳ و
بوی بربری و پنیر و چایی شیرین و
بوی عطر زنانه ی مرطوب
باید باشد .
*زندگی همین گریه های اولین و
اشکهای واپسین و
چسناله های ماتم گونه ی بین آن دو باید باشد .
*ثروت
قدرت
شهرت
شهوت
زندگی همین باید باشد .
*همین .
یک- به جهان می ماند این دلم
سیمایی دلقک وار
بر اندرونی غمناک
......... (منوچهر آتشی )
دو-منوچهر آتشی را دوست نداشته ام .نه به خاطر اینکه شعرهایش را خوانده باشم و بارها خوانده باشم (مثل مشیری ) .....نه ....به خاطر خریتی که در من بوده و هست .به خاطر مطلق انگاری مسخره ی من که انگار با نزدیک شدن به دروازه های «سی » هم نمی خواهد از بین برود .منوچهر آتشی را دوست نداشته ام شاید فقط به خاطر نقدی که بر شاملو نوشت.به خاطر خریت بشر که تمامی ندارد .به خاطر مطلق انگاری من که نمی خواهد تمام شود .بخاطر اینکه هنوز از دروازه های «بیست» نمی خواهم عبور کنم ...حتی به زور ایام .
سه-کاش می شد از سرگردانی مسیری ساخت که به جایی برسد ،نه خیلی دورتر نقطه ی آغاز ،فقط کمی دورتر از این انتهایی که می دانیم .حطوط منحنی حلزونی را که باز کنی مستقیم می شود نه؟ (با تقریب خوبی ) ....ولی هزینه دارد ...حلزون بدون لاک در خطر است ...می میرد ...از بس که جان ندارد .آیا حلزون بدون لاک مارمولک می شود؟
چهار-احساس تسلط بر روان بشریت را دارم .احساس می کنم نکته ی نادانسته ای در روان نیست برایم ... واین خطرناک است ....آدمها همه یک جورند ...فطرت الله التی ....
پنج- پنج خیلی عدد خوبی یه ...اینقدر خوب که برای اینکه پر رو نشه از قصد بهش بی اعتنایی می کنیم .۱-۲-۳-۷ عددهایی هستند که جایگزین پنج می کنیم الکی .... هیچی پنج نمی شه .... ولی چهار رو دیدین چقدر مطلوم واقع شده؟
شش-عدد تنفس .
هفت-رفت .آن مرد رفت .یکی می گفت وقتی اول دبستان اولین جمله ای که به ایرانیها یاد می دهند بابا آب داد .بابا نان داد . است حس تلاش و انگیزه ی کار گرفته می شه ...یعنی یه بابایی هست که هواتو داره ...خوب بود .
هشت-دیشب یکی می گفت :دیشب باباتو دیدم آیدا فیلم خوبیه ...ببینینش .دوشنبه شب یکی دیگه می گفت :دیشب ......... رسول !
نه-جای خالی آخرین جمله ی بند قبلی فحشی بود به قرینه ی اسم فیلم به یکی از بستگان نزدیک کارگردان فیلم .
ده-گل قاصد آیا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت؟ (حمید مصدق)
یازده-می ترسم ،مضطربم
ئ با آنکه می ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا هستم
می آیم کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می کنم
و آهسته زیر لب می گویم
برایت آب آورده ام
تشنه نیستی؟ (سید علی)
و در پایان-
می ترسم
مضطربم
و با آنکه می ترسم و مضطربم
خوبم !
این فریدون فرخزاد هم فارغ از هر مساله ی حاشیه ای ،واقعا خواننده ی پیشرویی بوده ها ! ....یعنی اگر فرهاد و فریدون فروغی رو متفاوت از بقیه ی خواننده های اون زمان بدونیم بی انصافی یه که فرخزاد رو به این عنوان نشناسیم ....هم موزیک ،هم خوندن ،هم ترانه ها .... فوق لیسانس علوم سیاسی هم بوده از دانشگاه تهران .... می گن تحصیلات لزوما باعث پیشرفت آدم نمی شه ...ولی اون لزومآ که می گن نکته ی مهمیه ...
..اولین روز گذشت .خیلی بدتر از آنچه تصور می شد .شاید به خاطر قحطی نیکوتین .شاید بخاطر تفاوت با انتظارات .
به هر حال در جمع من و این بغض بیقرار !
****
روز چهارم :
این روزها بهتر می گذرد... گرفتاری هست ولی خوش هم می گذرد .فرمانده هم که نداریم !! اگر سیگار آزاد بود و چای و قهوه هم بود که دیگه صفا بود .صفای واقعی .
****
یادداشتهای پراکنده :
گامهایت چون شلیک طپانچه ای
چرت و خمیازه را در زندگی ام کشت ،
نابود کرد.
******
اسلحه عجب صدای عجیبی داره .گوش انسان رو صدای باز و بسته کردنش نوازش می کنه .خیلی عجیبه .خیلی .
******
بعد التحریر : یه بار سر یکی از کلاسها فکر می کردم که اختراع اسلحه یه اقدام خیلی خفن و خیلی وحشتناک در تاریخ بشریت بوده .... این قابل توجیه نیست که به هر حال جنگ می شده ....فکر کن چیزی رو بسازی که هدفش آدم کشتن باشه ..... یه گلوله ی ژ-۳ از چند تا آدم پشت سرهم رد می شه ....خلاص (به کسر اول ) ....
*****
نکته : این مهم نیست که تو سربازی بهت مرخصی می دن یا نه ...اصلا مهم نیست ....به شرط اینکه از اول نیت مثلا ۴۰ روزه بکنی .... اگه یه وقت فکر کنی که تا دو ساعت دیگه ولت می کنن بعد بفهمی این اتفاق نمی افته وحشتناکه ....خیلی بیشتر از اینکه فکرشو بکنی ....باور کن ها ! ....خیلی خیلی بیشتر از اینکه فکرشو بکنی ....بعدش دپ می زنی ...بغضی راه گلوتو می بنده ....آسایشگاه که تا قبلش خیلی بهت حال می داد می شه مث زندان ....قشنگ احساس یوغ بر گلو داری ....بدون اپسیلونی اغراق .
نکته 2: ترجیع بند شایعی که در آستانه ی مرخصی جادارد :دارم می رم به تهرون دارم می رم به تهرون .
پاییز دامنه های برفگیر کوهساران ،نفس سرد زمستانی را بهمراه دارد .ابرها بره بره آسمان را می پوشاند .خورشید رنگ می بازد ،باد دزد ،همه جا پوزه می کشد و ره باز می کند با سوزی که به ارمغان می آورد ،استخوان را می ترکاند×. برگهای پنجه یی درختان چنار دامنه های کوهساران ،در فصل پاییز ،رنگ برنگ می شوند . به رنگهای سبز پریده ،زرد طلایی ،قهوه ای سوخته و زمین یکسره پوشیده از برگ رنگین می شود .
پاییز امسال خیلی زود آغاز شده است . نرمه بادی که می وزد ،برگهای انبوه درختان چنار روبروی ساختمان باشکاه لشکر دو زرهی را می تکاند .برگها رو هوا می رقصند ،نرم نرمک به زمین می نشینند و همراه باد کشیده می شوند و سطح جوی آبی را که از جلو پنجره ی بازداشتگاه می گذرد پر می کنند .آفتاب زردی می زند .ابر نازکی پهنه ی آسمان را پوشانده است و خورشید ،که گهگاه زیر ابر می لغزد ،هوا سربی رنگ می شود ،و در این هوای سربی رنگ ،برگهای ساده ی نیلوفر خودرویی که لابلای سرشاخه های یکی از درختان چنار روبروی باشگاه ،پنجه گسترده است ،رنگ آتش می گیرند ...(از کتاب داستان یک شهر –احمد محمود )
× یادش بخیر آخرین فوتبالهای توی کوچه ،بازمانده از فوتبالهای تابستانه ....وقتی می رسید که باد پاییزی واقعا استخوان می ترکاند و من برادرم را می دیدم که در فاصله ی آوردن توپی که به اوت رفته بود (و اوت از کنار تیر دروازه شروع می شد و تا پایین سرازیزی تند انتهای کوچه مان ادامه داشت !!) خم می شد و دو دست مشت شده اش را ها می کرد تا سوز این باد را تحمل پذیر تر کند ....همیشه این زمان ،آخرین فوتبال سال بود ...تا شب عید ... مرض که نداشتیم .
دیدین آدم گاهی وقتا عادت می کنه به شرایط سخت .... می رسی به مرحله ی
be relax and enjoy it .....
چقدر آخه ذات آدم توجیه گره .... قضیه ی مهمی هست که عقل مقدمه یا اراده .... به نظر من اراده مقدمه ... اول اراده می کنی یا برات اراده می کنن بعد تو با عقل توجیه می کنی ...