خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

مرخصی

هیچ وقت باورم نمی شد اینقدر وعده ی مرخصی توی روحیه ی آدم تاثیر بذاره .... با اینکه خوب بود و خوش می گذشت و همه می گفتن و می خندیدن ولی وقتی سه شنبه شب اعلام شد که از چهارشنبه ظهر می ریم مرخصی نمی دونین چقدر فضای آسایشگاه عوض شد... همه می خندیدن ،خیلی باحاله ......

در پاسخ به نرگس باید بگم بهرحال تدابیری اندیشیده شده دیگه !! ..خیلی مث اینکه مقام محترم سورنایی رو دستکم گرفتیا !

اینقدرم به من نگین افسر و جریمه و اینا ..اصلا از این تحویل گرفتنای زیادی خوشم نمی آد ....من یه سرباز ساده م فعلا و مسوول تمیز کردن راه پله های طبقه ی دوم ساختمان آسایشگاه گردان امام حسن ناجا ! همین ...در راستای فکر کن های پست قبلی باید بگم فکر کن یه آدم تنبلی باشی مث من و یه روز درمیون پله ها رو جارو کنی و تی بکشی و ناراضی هم نباشی !! فکر کن یه آدمی باشی که تو عمرت تختت رو مرتب نکرده باشی و حالا باید هر روز صبح تختت ۵ صبح مرتب باشه !! و باز ناراضی نباشی ...ببین من چه تصور بدی از سربازی داشتم که الان راضی ام یا شاید اینقدر آدم توجیه گری ام که اگه دستمم قطع کنن می گم خوب شد سرم رو قطع نکردن !! فکر کن ....

یه جمله از یکی از مافوقامون می گم : عنوان سربازی ،یه عنوان افتخاریه که افسرها هم می تونن ازش استفاده کنن ،همه ی ما افتخار عنوان سربازی ولی امر مسلمین جهان رو داریم .

 

 

فکر کن

فکر کن اگه یه سیگار بکشی یه روز و اون سیگار به اندازه ی اولین سیگارهای عمرت ،اون موقعایی که با حسن توی گوشه ی شمال شرقی دانشگاه پشت دیوارهای دانشکده ی بهداشت روزی یه نخ کنت پایه بلند می کشیدین و گیج بلند می شدین می رفتین سر کلاس پاتولوژی عمومی بهت حال بده ....

فکر کن هر روز ۴ و نیم صبح بلندت کنن و ۵ بهت صبحانه بدن و ۶ و بیست دقیقه ببرنت ورزش و ساعت ۷ به حالت بدو رو بفرستنت میدون صبحگاه و در جواب ((درود )) فرمانده فریاد بزنی ((درود جناب)) و ساعت ۸ صبح بعد از ۳ دور دویدن دور میدون صبحگاه و تمرین رژه حس کنی که چه حالی می ده زندگی ....

فکر کن نشستی روی تختت و با ۴-۵ نفر دارین انجیر خشک می خورین و می گین می خندین و این به همون اندازه ی نشستنا و گفتن و خندیدنای با دوستای صمیمیت بهت حال می ده ،فکر کن در حالیکه ۲۰ سانت بالای سرت میله های شطرنجی کف تخت بالایی که با تکون خوردن همقطارت جرجر می کنه (یا با سجود و رکوع رفتنش ) داری از ته دل می خندی .....

فکر کن تلویزیون داره سریال نشون می ده و یه خانمی داره بازی می کنه توش ،یکی از همقطارا می گه ای ول زن !! و آسایشگاه از خنده منفجر می شه ...

فکر کن ...

اوضاع خوبه ....خیلی بهتر از چیزی که فکر می کردیم .... آسمان هم که بارانی ست !!

هوا خوبه... منم خوبم !

هوا سرد هست ولی سوز نمی آد... یا شاید هم می آد و من نمی فهمم... از درون گرمم... یا شاید هم گرم نیستم... ولی سردم هم نیست... اونجوری هوس ندارم مثل هم قطارها چمباتمه بزنم گوشه اتاق و هی تو مشتم ها کنم...! اینجوری که مشت تو خالی آدم پر نمی شه... با ها کردن که چیزی عوض نمی شه... حالا تو هی ها کن !

اینجا زندگی برای خودش می گذره... لازم نیست هلش بدی... خودش می ره جلو... صبح گرگ و میش بیدار می شی... آب یخ می زنی به صورتت... دور زمین می دویی... نرمش... آزاد باش... لباس می پوشی و می ری سر پستت... دیگه از اون خمیازه های سر ظهر و لیوان دسته دار پر از قهوه تلخ خبری نیست... حتی سیگار هم مزه قدیمها رو نمی ده... حال و هوا چیز دیگه ایه... یه روتین مشخص و معلوم که واسه خودش می ره جلو... تو هم برای خودت می ری جلو... گاهی موقع بیدار باش یا آماده باش من و زندگی می خوریم به پست هم... ولی هیچکدوم ربطی به هم نداریم... حال و هوا چیز دیگه ایه... دارم فکر می کنم که این حال و هوا رو نگه دارم... برای بعدها... فرداها...

سوز نمی آد... خوش ندارم اونجوری گوشه اتاقک چمباتمه بزنم... اونورتر یه کپه لباس استتار هست که نمی دونم مال کیه... شاید مال ماها باشه... همقطارهام هر کدوم از یه سنخی هستن... کسایی که شاید هیچوقت، هیچ جای دیگه دنیا بهشون بر نمی خوردم و شاید هیچوقت دیگه هم به پست هم بر نخوریم... همه تقریبا هم سنیم... به هر رنگی که بگی... مثل همون لباسهای استتار... لکه لکه... و خودمون وسط این لکه ها گم شدیم... یک لکه انقلاب... یک لکه جنگ... یک لکه جین... یک لکه سینمای دهه هفتاد... یک لکه موسیقی دهه هشتاد... برای مرفه تر هایمان یک لکه ودکا... یک لکه پک سیگار... برای متفکرتر هایمان، یک لکه سیاست... یک لکه سردرگمی... برای بی کله تر هایمان، یک لکه عشق... یک لکه سرخوردگی... برای پیشرفته تر هایمان، یک لکه پوچی... یک لکه افسردگی... برای بعضی هایمان، یک لکه دین... یک لکه مذهب... تقریبا برای همه مان، یک لکه به وسعت فرهنگی که بر چگونه بودنمان حکمروایی می کند... یک لکه اینجا... یک لکه آونجا... این وسط خود ما کجا گم شدیم؟؟؟... معلوم نیست...

گرمم... گاهی نم بارونی می زنه... خوش دارم پیاده راه برم... هوس یه سیخ جیگر داغ کردم... کباب هم باشه بد نیست... پریروز که آفتاب بود هوس ساندویچ هایدا کرده بودم... با اون لیوان های بزرگ نوشابه اش و میزهای شیشه ایش... میزهاش خوب نبودن... کوچیک بودن... دو نفری... بیشتر مزه می داد بیای رو پله های پشت دانشکده ولو شی... ساندویچ گاز بزنی و همه سس مایونز رو صورتت پخش شه!... ولی امشب با این نم بارون فقط یه سیخ جیگر داغ می چسبه...

اینجا خوبه! یه جور دیگه اس... من از زندگی جدام و زندگی از من...!

نوشته شده در اولین هفته بعد از اعزام... آبان هشتاد و چهار...

عنوان ندارد 2

پاییز جان! چه سرد،چه درد آلود .

چون من تو نیز تنها ماندستی .

ای فصل فصلهای نگارینم (بکسر لام اول )،

سرد سکوت خود را بسرائیم ،

پاییزم ! ای قناری غمگینم !

اخوان ثالث در این روزهای پاییزی که به زمستان می زند عجیب می چسبد .... مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین .... نه از رومم ،نه از زنگم ،همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در بگشای دلتنگم .... چه می گویی که بیگه شد ،سحر شد ،بامداد آمد ،فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست ....حریفا ! گوش سرما برده است این ...یادگار سیلی سرد زمستان است ....

عنوان ندارد

وقتی واقعیتی ناگفتنی بود

یا باید سکوت کرد

یا باید شعر گفت .

 

از بیژن جلالی .... نخستین پست بعد از اعزام به خاطر ناگفتنی بودن واقعیتهای اینجا .

وصیتنامه ۲

خب دیگه... ما رفتیم... بدی خوبی چیزی دیدین...

اصلا ناراحت نباشین زود بر می گردم! همگی شما امت شهید پرور رو ارجاع می دم به وصیت نامه قبلی...

فعلا خدافظ...

پی نوشت: بلاگ اسکای هم بهمون عیدی داده...!

آقای جلالوند

آقای جلالوند ،فارغ التحصیل مهندسی شیمی از دانشگاه صنعتی شریف بود . در چند سال اول بعد از فارغ التحصیلی دست به کارهای مختلفی زد ،وقتی نتیجه نگرفت ،یادش نیست به توصیه ی چه کسی ،افتاد به تدریس . شیمی درس می داد .در دبیرستانهای مختلف .چون آدم با پشتکاری بود و احتمالا شانس هم داشت کم کم کارش گرفت .از مدارس غیرانتفاعی خوب زنگ می زدند برای تدریس . دیگر وقت سر خاراندن نداشت .با داغ شدن تب کنکور وضع مالی اش کم مک روبراه شد .با یکی از شاگرد خصوصی هایش ازدواج کرد .
آقای جلالوند در سن ۳۵ سالگی ،یک آپارتمان ۱۰۰ متری در سعادت آباد داشت ،یک ۲۰۶ برای همسرش خریده بود و خودش پراید سوار می شد (ناگفته نماند یک پرشیا هم اسم نوشته بودند که قرار بود تابستان سال آینده تحویل بگیرند) .هم خودش و هم همسرش موبایل داشتند که خود آقای جلالوند گوشی موبایلش رو به کمربندش می بست .یک دختر ۴ ساله داشتند و سونو گرافی مشخص کرده بود که فرزند دیگرشان که در راه بود پسر است .چه خوب !جنسشان هم جور بود .
آقای جلالوند ۲ بار هم به عنوان دبیر نمونه ی منطقه ی ۲ شناخته شده بود و برغم مخالفت همسرش لوح تقدیر هایش را به دیوار پذیرایی خانه شان چسبانده بود .هر شب تا نیمه شب تدریس می کرد .به جایی هم بر نمی خورد .خود آقای جلالوند فامیلی در تهران نداشت .فامیل زنش هم چون از اول مخالف ازدواج آنها بودند به خانه شان نمی آمدند .ولی اینهم مهم نبود .همسر آقای جلالوند از روی عشقی که به آقای جلالوند و دخترشان داشت روی ابرها سیر می کرد ،او بیشتر وقتش را با دوستانش می گذراند .با هم دوره داشتند،کلاس های مختلف مولوی شناسی ،سهرب شناسی ،حافظ شناسی می رفتند .پارسال هم اکیپی به قونیه رفته بودند .آقای جلالوند خیلی خوشبخت بود .
ولی ...
هر وقت به خانه ی شاگردانش می رفت ،شاگردانش خدا ،خدا می کردند که کفشش را در نیاورد .آخر پای آقای جلالوند بو می داد .خیلی بو می داد .