خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

تجدید خاطره ای با گذشته ...از وبلاگ پیشین

پنج شنبه 15 اردیبهشت 1384

کارهای عقب افتاده سر به فلک می گذارد یا گرفتاریهای یک گشادی مزمن
خیلی خیلی کار دارم ....۱-دندانپزشکی ۲-سلمونی*۳-نوشتن کلی متن عقب افتاده ۴-ترتیب پایان نامه رو دادن
۵-ترتیب کارای فارغ التحصیلی رو دادن ۶-گشتن دنبال یه جای خوب برای سربازی (استرس این موضوع منو آخرش می کشه .فرض کن بشی پزشک پادگان ایکس در خوزستان که دما توی بهمن ماه توش ۳۵ درجه ست !) در کنار همه ی اینا کارای هرروزه هست که هیچ وقت آزادی برام نمی ذاره راستی لباس هم باید بخرم که لااقل یک بعد ازظهر رو می گیره .نمی دونم .دارم قاط می زنم .
امروز رو خودم رو تو خونه زندونی کردم بنشینم یه برنامه ریزی بکنم یه سر و شکلی به این زندگی بدم . واقعا تفریح با کار منافات داره ها !
امروز ناهار با نازنین و برزو و آسیه رفتیم بیرون .کتی و آرمان و فرهاد و یاسی هم خونمون بودن هرچی زنگ زدن بیا نرفتیم . اولین گام در راه بازسازی یک زندگی ولنگ و واز حذف برنامه هی خیلی لذت بخشه .حالام اومدم اینجا وب نگاری . این وبلاگ فکر می کردم فقط شبا پابلیش بشه ولی حالا هروقت بی کارم تو خونه می آم سراغش .
* سلمانی واسه این اسمش سلمانیه که سلمان فارسی اولین بار آرایش مو رو از ایران به عربستان برد و صنفی رو راه انداخت . فکر کردم جالب باشه نوشتمش .
تا بعد
نظرات:
سارا
این یادداشت رو می گذارم چون هم نام برادرم هستی ! سربازی خوش بگذره...!

مریم
سلام!! عجب سرت شلوغه ها!! وای من نمی دونستم(راجع به سلمونی!) خیلی جالب بود. یه بار دیگه هم یه چیزی نوشته بودی راجع به شکستن قلب. یادته؟ اونم خیلی خیلی جالب بود ؛)

ما می رم (بضم ر ) به بندر یا وصیتنامه ای در چند بند

پاتوق یه کامنت خوبی گذاشته روی مطلب ۲۴ مهر ...خوندنش توصیه می شه ... ما که رفتنی هستیم ولی اگه حال بحث جدی رو داشتین می شه ادامه ش داد ....
من با حرفای ایشون موافقم ... ولی در تکمیلش بگم الان هم اونا دارن می چرونن ولی چی رو؟کی رو ؟ .....
راه پیشرفت از درون تمدن امروز غرب می گذره اونو طی کنیم بعد ادعای ۱۵۰۰ سال جلوتر بودن بکنیم .... منم فکر می کنم یه روزی ممکنه ایران و ایرانی بر قله ی دنیا بایسته ولی اگه فکر کنیم جلوتریم (از هر نظر مگر سابقه ) به جایی نمی رسیم ...
فردا می ریم دیگه .... خدا نکنه ظرفیت تکمیل شه مریم ! ... دیگه از خونه بودن و موکول کردن برنامه های زندگی به بعد از آموزشی خسته شدم ...نه ....دقیقتر بگم ...حالم بهم می خوره ...
برای دوران شیرین مذلت خدمت و آپ بودن این مکان همچین مقدس تدابیری اندیشیده شده که این کشتی طوفان زده به سلامت گذر کند (خطاب به نرگس و سایر امت خداجو ) .
سقراط ،سقراط ،سقراط ،.... تو خلاصه ترین پیغام را فرستادی ..... نمی دانم چرا هر وقت نام تو را می بینم یاد آن عزیز سفر کرده می افتم ....
سارای عزیز ! ملت بزرگ ایران را در غیاب خود بعد از خدا به تو می سپارم ... در کار این وبلاگستان تاخیر روا مدار .... با دشمنان چنگال وار و با دوستان چنگال وار رفتار کن ..... از نتیجه گیری غافل نشو که لب لباب کلام را در نتیجه گیری می توان سنجیدن ...
زه زه ! خدا را خدا را به رعایت حق تقدم ...خدا را خدا را به رعایت حق آب و گل .... خدا را خدا را به رعایت حضور روزافزون در این بلاگ .. خدا را خدا را به دعای خیری بدرقه ی راه این سرباز وطن ....
دیگر عرضی نیست ...فقط چندی بود می خواستم در مورد یکی یه چیزی بنویسم که نشد .... الان می نویسم ...
شانس در زندگی خیلی مهمه ... موقعیتهایی که پیش روی تو قرار می گیرن خیلی مهمن .... یه آدمی رو من یه روز شانسی پیدا کردم که باهاش آشنا شدم بعد دوست شدم ...کلا ۱۰ بار دیدمش .... این آدم در این مدت کم ،دوست خیلی خیلی خوب من به حساب می آد با اینکه خیلی کم دیده مش و تا آخر عمر هر بار ببینمش قطعا ساعتها حرف باهاش دارم برای گفتن ... ممکن بود من این آدمو نبینم هیچ وقت و یه دوست خوبو از دست بدم ... ببینین .... ببینین .
زیاده عرضی نیست ...

به تماشای آبهای سپید

خوبم ... اگر چه نمی بایست ... منتظر رفتنم ...اگرچه نمی بایست ....دوست دارم چهارشنبه هرچه سریعتر بفرستندمان ...اگر چه نمی بایست .... شاید بخاطر کبوتر هایی باشد که مثل همیشه پشت پنجره ی اتاقم پر می کشند ...اگر چه من از حیوون جماعت بدم می آد .... شاید بخاطر درختهای حیاط همسایه باشد که هنوز سبز سبزند ...اگر چه هیچ گاه اینقدر رومانتیک نبوده ام ... شاید بخاطر موزیک جادویی علیزاده باشد ....با ژیوان گاسپاریان .... به تماشای آب های سپید ....دامن کشان ساقی می خوارم .... ....دارم قلبی لرزان ز رهش ....دیده شد نگران .... ساقی می خوارم ...از کنار یارم .... مست و گیسو افشان ... می گریزم ......

شعار هفته : انتظارات حداقلی ... لذت حداکثری .... دین دین
حدیث هفته : والله مع الصابرین .
شعر هفته :انجز انجز انجز وعده .
جمله ی قصار هفته : من سورنا صالح .... ایرانی ..بیست و هفت سال دارم .

روزهای روشن خدا حافظ !

۳ روز مونده فقط :))
هیجان داستان به اینه که هنوز نمی دونم کدوم نیرو باید خدمت !!!؟ کنم ...
یه هایکو هست که می گه :
زیر شکوفه های گیلاس
آب های تیره در گذر است
در طول رود یوشینو .
ولی من امروز دلم نمی خواد به چیزی فکر کنم ،حتی دلم نمی خواد ذره ای برای آینده نقشه بکشم ... دلم می خواد امروز همون آینده بود و جایی برای فکر کردن نبود و انگیزه ای برای نقشه کشیدن .... دلم می خواست امروز بر سکوی سیمانی آرامشی در حاشیه ی پله های نرم و کم شیب زندگی تکیه می زدم و آب پرتقال می نوشیدم ....
هوا دیدین چقدر سرد کرده؟!!
شبهای احیا دیدین چقدر خیابونا شولوغه؟
دیدین من تا ساعت ۱ ظهر می خوابم؟
..................................................
یه موجود تاثیر گذارم آرزوست !!

Hey you

ای تو !
تورا تشتک پریده می بینم
آیا در فاصله ی نوشیدن دو جام می
یا در سکوت سکر آور دم کردن کدامین چمن
چنین تشتک پران شده ای؟
و اینک بغض کدامین
فراق در آغوش گرفته است؟
و کدامین لعبت واقعین
دنیای رویایی ذهن تورا
به چالش جنگ خونین چنگال و بدفرجام خویش
کشانده است؟
از ملاطفت خویش هیزمی فراآور
که آتشی شود سرمای نیمه شبان فرداهای تو را ...
و از کرانه های این دریای خروشان
این دریای طوفانی رخوتناک
در واپسین ثانیه های آگاهی ات از-
دل سپردنت به امواج
در لحظه ی بزرگی که واداده ای
هجوم امواج را به ساحل جانت پذیرنده شده ای !
از کرانه های ماسه گون آن دریا
ساحل آرامشی بنا کن که
زیر تابش سوزنده ی آفتابش
مکان امنی برای
لمیدن و آروغ زدن ات
باشد....
*********************************
این در زمان امشب در جوار دوستان آینده شد ....

غذایی با رشته های دراز و گلوله های نرم با طعم کچاپ

مثل آب برای شکلات چه کتاب خوبی بود... یه کتاب با دستور طبخ غذا برای هر فصل و در دل یک ماجرای عاشقانه ... عشق و غذا .... گاهی فکر می کنم که چرا اینجوری چرا اونجوری؟ ... گاهی فکر می کنم نکنه دلیل این همه علاقه ی من به ماکارونی به دوران ۵-۶-۷ سالگی بر می گرده که با برادرم و دخترای دوست مامانم هر روز یا خونه ما یا خونه ی اونا بعد از ۵-۶ ساعت بازی می نشستیم دور سفره ( توی آشپزخونه هم راهمون نمی دادن که به ادامه غیبتهاشون برسن !) و ماکارانی می خوردیم !!! ...اینه که ماکارونی یه جنبه ی نوستالژیک اینجوری داره برام ... بوی یه خونه تو خیابون محمودیه رو می ده ....بوی پیتزا پترو که شام اون روزها بود ....بوی غذایی که متفاوت بود و لازم نبود با اون قاشق لعنتی بخوریش ...چنگال خیلی پیشرو تر بود .... و رادیکال تر .... توی قاشق ،حتی توی شکلش یه جور محافظه کاری و کلاسیسم بود .....
قورمه سبزی و سایر خورشهایی که با گوشت قرمز درست می شن از قدیم الایام حالمو بهم می زدن ... از گوشتی که ریش ریش می شد و لای دندون گیر می کرد بدم می اومد ... گوشت هم گوشت چرخ کرده .... پسرخاله م با اتکا به ۱۰ سال آناتومی کار کردن می گفت گوشت راسته فقط بدرد کباب می خوره ...گوشتهای با تار عضلانی کوتاه (که ملت به سگاشون می دن ) بهترین گوشت برای خورشه .... مثال هم می زد عضله ی اینفرا اسپیناتوس !!! ... شاید سالهای جنگ اینفرا اسپیناتوس کم بوده که من اصلا گوشت قرمز دوست ندارم (مگر چرخ کرده به یمن حضورش در ماکارونی عزیز !!) ....
رست بیف برای من غذای مهمی یه به یه دلیل کاملا خصوصی .................................................
پیتزا مهمه به هزار ویک دلیل .... همبرگر نوستالژی روزهای آخر امتحانات ثلث سوم رو داره .... کانزاس ،پارک ملت ، بچه های مدرسه .... آبگوشت خاطره ی ظهر جمعه س با همه مزخرفیاش .... استقبالی از عصر جمعه و نیک و نیکو و بچه ها مواظب باشید و کار و اندیشه ......کله پاچه ، خوبه ...نمی دونم چرا .... ولی .... هیچ چی توی دنیا ماکارونی نمی شه .... شاید به خاطر یه خونه پر از بازی و شادی در محمودیه ،بخاطر چنگالش ،بخاطر بچگی ،بخاطر سادگی ،به خاطر رنگهای شاد اون دوران ....

سلام...

خدا حافظ .....
پ.ن.:این داستان ادای دینی بود یه موجودی که یک جورایی خودمو بهش مدیون می دونم ..... موجودی که دوستش دارم .