خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

بابا تو دیگه کی هستی ! یا نوشته ای در ستایش از خودم ...

بابا ...چه کردی پسر ! ... برای یه بار هم که شده تو زندگی ت نگفتی از این ستون به اون ستون فرجه .... یادته چقدر سخت بود ؟ ...مسافرت چقدر آخه آدمارو می سازه؟ ... جاش مهم نیست .... یه جا باشه ..آروم باشه ...بشینی فکر کنی ...حال کنی .... تفریح چقدر باعث خوب کار کردن ذهن می شه ....یعنی تو به مغزت لذت حال و حول بده اون به جاش بهت لذت تصمیم گیری صحیح رو می چشونه ..... امروز می تونی ببینی که چی می شد ... ببین ... یه نگاه به دور و برت بنداز .... بقول قدیما :هاشم ستاره ای ...هاشم ستاره ای .
عقل ،عقل ،عقل .... فکر نکن ولی عقل داشته باش ...احساس اون جاییه که تو زندگی آدمو بدبخت می کنه ... شیطان که می گن همینه دیگه ...عقل خداست ،شیطان احساس .... و جالب این جا که با عقل نمی شود به خدا رسید و با احساس می شود ... یه پارادوکس باحال ....چون شیطان خودش بوجود خدا ایمان داره ... خدا رو می شناسه ... شیطان بهت لذت گناه رو می چشونه و بدبختت می کنه ...دیدی احساس چقدر لذت بخشه؟

این نوشته رو فقط برای خودم ،برای دل خودم نوشتم ...فقط .

تگرگی نیست ،مرگی نیست،صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

تکه ای از نامه ی کسی به دوستی یا دوستی به کسی ....
.... من چه تیره روز و چه بهروز گاه در حسرت غرق شدنم .درد می کشم ،فکر خودکشی به سرم زده بی که آزرده خاطر باشم (بی که از کسی طلبکار باشم ) فکری که لطفی ندارد ،هیچ تغییری نمی دهد یا هیچ گسستی ایجاد نمی کند .فقط به رنگ سکوت و حزن این صبح می آید ... بی هیچ حالت رقت انگیزی ،من مضمحل می شوم .چنین افکاری مزه کرده ،لمس شده ،امتحان شده ،می توانند بازگردند .آنها هیچگاه خشک و نامنعطف نیستند .فکر کنم دچار (( ملاطفت )) شده ام .....
پ.ن. ۱ :نمی دانم این تکه از نامه از کتاب خاصی ،جای خاصی برداشته شده یا آن کس یا دوست از خودش این ها را نوشته است ...فرقی هم نمی کند .
پ.ن.۲:آن کس یا دوست من نیستم به یک تعبیر ،و من هستم به تعبیر دیگر ...خلاصه نوشته کار من نیست .
پ.ن.۳:قشنگه نه؟

کافی شاپ ۲

نوشیدنی : آب (باز هم آب ).... مهمون عزیزی داریم از راه دور اومدن آب می خورن ... باشد که بازهم زلال شویم .
خوردنی:جیم جیم با طعم پیاز و خامه ... خیلی ستیز طعمی و ستیز آوایی داره حال می ده ...
بحث : چرا شریعتی را دوست ندارم ... ببخشید نرگس ....ولی چرا؟
موزیک : سیل غارتگر اومد .... از تو رودخونه گذشت ....پلا رو شکست و برد .... زد و از خونه گذشت ... دست غارتگر سیل .... خونه رو ویرونه کرد .... پدر پیرمو کشت ...مادرو دیوونه کرد .... حالا من موندم و اون ویرونه ها ......
قطعه ی ادبی : دوران (به فتح اول و دوم ) سرم (به فتح اول و دوم ) سبکتر و ملایمتر می شود .با چشمان بسته به فرنگیس تنها فکر می کنم . رادیو کنار تختم روشن است ، روی موج کوتاه ،ایستگاههای اروپایی روی هم می افتند،انگاری که رادیو برای خودش حیات لغزنده و جداگانه ای در کره ی دور افتاده ای ،داشته باشد .یکجا زنی آواز می خواند . شعرش یک چیزی درباره ی بندهاست -بندهای جان در این دنیا .چه کسی بندهای جان آدم را شمرده است ؟ چه وقت بندها از جان رها می شود ؟ در آغاز به بند رحم مادر بسته شده ایم تا از خون مادر تغذیه کنیم .بعد به دنیا می آییم و به بند عجز و ناتوانی کودکی . چه کسی مرا بلند خواهد کرد ؟ چه کسی به من غذا خواهد داد؟ سالهایی که بند مدرسه به پایمان بسته می شود سخت است . تحقیرهای معلم ،مکافاتهای ادب شدن ،بند عذابهای بلوغ ...بعد نوبت بند عشق است ،و ناکامیهای تلخ تر ،چون حالا بزرگ شده ایم . بند کار ،طاقت فرسا ترین و عبوس ترین بندهاست . بعد بند ازدواج که زنجیرهای تازه بر روح و جسم است .بند بچه ها بندی ابدی است . چون بچه ها وارث جان و زندگی اند . بند پیری و کهولت ،و مریضی ،درد ماهیچه ها و خرده خرده فرسودن و فرو رفتن به خاکستر عمر ... اما این همه تازه اول کار است . دنیا نامطمئن است ،آینده تاریک ...و زندگی تضمین نشده .کسی نمی داند به کجا می رویم .هیچ کس اختیارش دست خودش نیست ...اما آدم کوچک ،به نحوی ،به نحوی ... ازمیان این همه بندها ... با پیروزی .... آن شب به هرحال من نباید خیلی دیر خوابم برده باشد -که آنهم باید از کرامات آدالات ،گاورین آر -اکس نیترو لینگوال و کومادین باشد .صبح یادم نیست به اخبار نیمه شب گوش کرده باشم . از کتاب ثریا در اغما اثر اسماعیل فصیح .
جا خالی باد : زه زه ! کجایی ؟

من و ساقی !

ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه ...
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها .....
ساقی از گوشه ی میخونه نرونم ...
ما هم بروزگار جوانی ز روی عشق ... روزی ندیم ساقی (؟ساغر؟) و پیمانه بوده ایم ...
ساقی خوب نمی شناسی ؟ ... همه دیآز کار شده ن ...
ساقی به نور باده بر افروز جام ما ... مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما ....
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت ... در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت .
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد ... من و ساقی بهم سازیم و بنیادش بر اندازیم .

کار ....

آقا کار داری ؟
نه برادر ... تو هم دنبال کار می گردی ؟ بیا با هم بگردیم ....
نه جناب دیدم چپ چپ نگاه می کنی گفتم شاید باهام کار داری .....
هه هه هه ...نه بابا ...من چشام اینجوریه ...چپه ....
آقا ببخشید ! قصدم توهین نبود ...من نمی ...
نه داداش ...مهم نیست ...اتفاقا راضی ترم اینجوری ... مردم فکر می کنن یه آدمی ام واسه خودم که چپ چپ نگاه می کنم ... می دونی این روزا همه با نگاههای خالی از کنار آدم رد می شن ...نگاهها باید یه حسی رو منتقل کنن ... ما رو خدا خواست اینجوری شدیم ...
خب خوش بحالت ...پس وضعت خوبه ..ها؟
نه برادر ! بیکارم ... کار سراغ نداری؟
کار؟ ...

خر توخر

می دونین اگه یه گاو و یه گوسفند و یه خر و نه دو تا خر و یه حلزون و صد تا کرم و پونصد تا مورچه و یه زرافه و یه راسو و یه سنجاب و یه خوک و یه بیدستر و یه قاقوم و یه گوریل و یه کره اسب که بعدا اسب می شه چند سال با هم یه جا باشن و اکثر روزا همدیگرو ببینن چی می شه ؟
من نمی دونم درست ... یعنی تا یه جاییشو می دونم بعد از اون نمی دونم ...
حالا اگر یه ببر بنگال وسط اینا بیفته چی می شه ؟ معادله کدوم وری می ره ...
اگه یه فنچ بیاد این وسط چی می شه ؟
یا یه کروکودیل...
خیلی داستان فرق می کنه؟
حیوون حیوونه دیگه .

اصلا جنگ خلیج فارسی اتفاق نیفتاده بود !!

یه مقاله ای چند سال پیش توی نمی دونم کجا چاپ شده بود که یه آدمی واسه اینکه تاثیر رسانه ها رو روی افکار عمومی بگه مدعی شده بود جنگ خلیج فارس علیه صدام (اون جنگ آزادسازی کویت ) اصلا اتفاق نیفتاده بود و همه ی تصاویرش در استودیوهای هالیوود ساخته شده بود و توسط سی ان ان و بی بی سی و اینا پخش شده بود و همه هم باور کرده بودن ..این ادعا اگرچه اغراق بی نهایت توش بود ولی یه روشی یه برای اعلام خطر .... منم همین کارو کردم که خیلی فرهنگ ایرانی-آریایی رو بالا نبریم ...واضحه که ما پیشینه ی فرهنگی درخشانی داریم در تاریخ ....ولی قرنهاست که فرهنگمون خوابیده ..... قرنهاست .... دلیلشم حکومتهای فاسد و دیکتاتور ، یه جور فرهنگ قضا قدری در ملت ، هجوم های متعدد بیگانگان به کشور ما و .....
ما ملت بزرگی هستیم که هرکس به ما حمله کرد پذیرفتیمش و چیزی ازش گرفتیم و چیزی بهش دادیم و موندیم .... بقول مرحوم مهندس بازرگان راز ماندگاری ما در طول تاریخ پفیوزی ماست !!! ... هر زور کلفتی که اینجا اومد نه نگفیتم ... افغانی ها هم اومدن ایرانو یه مدت گرفتن !! ....ولی تاریخ ۷۰۰۰ ساله به ما کمک کرد که مسلمون بشیم ولی عرب نشیم ، مغولها بیان ایرانی-مسلمان برن .و و و و .....
خب این خوبی ما ولی فکر کنین که در هر هجوم چقدر ضربه خورده این فرهنگی که بهش می نازیم تا الان که نیمه نفس افتاده ....
من نمی دونم چی جوری می شه یه مسیر فرهنگی رو ادامه داد ولی احتمالا می شه ...شاید تا هزار سال دیگه ....
من نمی دونم رسالت ما این وسط چی یه ...اگه کسی می دونه بگه .
پ.ن. لطفا اسم شریعتی رو کنار مصدق نیارین ... شریعتی تئوریسین استبداد بود و هیچ هنری نداشت جز اینکه ایدئولوژی آماده ی چپ رو گرفت و به سوالاتش پاسخ اسلامی داد .... یه آدم خوش صحبت .