خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

بخاطر پشیمانی

عزیزم ! من پشیمانم از زندگی ام که به پای تو ریخته ام ... پشیمانم از جوانی یی که حرامت کرده ام ... پشیمانم از اینکه نمی دانم بخاطر چی فکر نکردم که یک عمر ،یک عمر است نه حتی ثانیه ای کمتر ... پشیمانم که نفهمیدم عقل برتر از احساس است ... که آدم بخاطر عقل است که آدم است ....که زندگی هر دوی ما فدای داستانی شد که تو دوست داشتی بنویسیم و من نوشتم .عزیزم ! مرا می بخشی .... گرچه خودم نمی توانم خودم را ببخشم .... عزیزم ! می بینی ؟ حالا بعد از ۳ سال از زندگی مشترکمان من از هر ۵ دختر حسابی یی که می بینم و بهم نگاه می کنند دوست دارم با سه تایشان دوست باشم .... حالا بعد از ۳ سال از زندگی مشترکمان تو را می بینم که در مهمانی ها تنها نشسته ای و این پسر های ننر (به ضم هر دو نون مجرد را با حسرت نگاه می کنی و از هر ده تا به پیشنهاد رقص یکی شان جواب مثبت می دهی در حالیکه مرا زیر چشمی می پایی که دارم با یک دوست قدیمی بحث سیاسی می کنم و تو فکر آهنگ و پسر های ننر و تو و رقص نیستم ... عزیزم ! ما بچه بودیم .
کسی که نفهمید و زندگی خودش را و تورا به فاک فنا داد ... همسرت ! امیرحسین .

از شاملو

به هنگامی که هم جنس باز و قصاب
بر سر تقسیم لاشه
خنجر به گلوی یک دیگر نهادند
من جنازه ی خود را بر دوش داشتم
و خسته و نومید
گورستانی می جستم .

کارنامه ی من
((کارنامه ی برده گی ))
بود:
دوره های مجله ی کوچک
با جلد زرکوب اش !
****
این تکه از شاملو روی جلد شماره ی یکی مونده به آخر نشریه مون بود روی پس زمینه ای که راه راه به شکل میله های زندان بود و لباس زندانی البته ...هنوز هم برده ای پسر !

Sooren virtual cafe(اداره ی اماکن به اسم سورنا گیر می ده )

امروز اینجا می خواد بشه کافی شاپ ...خب البته کافی شاپ چند جزء اساسی داره ...۱-چیزی برای خوردن یا نوشیدن : نوشیدنی امروز ما آب معدنی است ... خب می خوایم خیلی شاده کافی پاپ رو شروع کنیم ... در فضایی به اندازه ی این پست وبلاگ (با ابعاد دنیای حقیقی یک چیزی تو مایه های یه اتاق ۴*۴ متر مربع) بسته های آب معدنی آکوا (بدلیل قشنگی بطریها ) تا سقف کشیده شده و توی گیلاسهایی که در رژیم سابق توش شراب سرو می شد توسط کافه چی ریخته می شه . خوردنی نداریم امروز شرمنده ...اومدیم کافی شاپ بصرف آب باشد که زلال شویم !! ۲-جایی برای نشستن : همه ی مشتریان روی صندلی هایی که پشت counter هستند می نشینند روبروی کافه چی ... کلونی های جداگانه نداریم ...همه در بحث ها شرکت می کنند . صندلی ها در قسمت کامنت تعبیه شده اند . اصلا حرفی برای زدن وجود ندارد .حرفها روی صندلی ها در کامنت کده زده خواهد شد . ۳-کافه چی : کافه چی سرو می کنه . موزیک انتخاب می کنه .گاهی یه قطعه ی ادبی میخونه .توی بحثها وارد می شه و گاهی روی یکی از صندلی ها می شینه و می ذاره مشتری کار رو دستش بگیره . ۴-موزیک :موزیک این دفعه ، آه اگر روزی نگاه تو ...مونس چشمان من باشد ....قلعه ی سنگین تنهایی .... چار دیوارش زهم پاشد ...آه اگر دستان خوب تو .... حامی دستان من باشد ....قلعه ی سنگین تنهایی .... چار دیوارش زهم پاشد ... قلعه ی تنهایی ما را .... دیو در بندان خود کرده ... خون چکد از ناخن این دیوار .... جان به لبهای من آورده .................آه اگر روزی صدای تو ....گوشه ی آواز من باشد ... قلعه ی سنگین تنهایی ...چار دیوارش زهم پاشد ....آه اگر دیروز برگردد .... لحظه ای امروز من باشد ... قلعه ی سنگین تنهایی .... چار دیوارش زهم پاشد .... ۵-و گهگاهی دو خط شعری : این بار از نادر ابراهیمی عزیز در ۴۰ نامه ی کوتاه که به همسرش نوشته و روزگاری بهترین کتاب عاشقانه ای بود که می شناختم نامه ی سی و چهارم را می خوانم که خود شعری است ...
همسفر !
در این راه طولانی -که ما بی خبریم و چون باد می گذرد -بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند.خواهش می کنم !
مخواه که یکی شویم ،مطلقا یکی .مخواه که هرچه تو دوست داری ،من همان را ،به همان شدت دوست داشته باشم و هرچه من دوست دارم ،به همان گونه ،مورد دوست داشتن تو نیز باشد .مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم ،یک ساز را ،یک کتاب را،یک طعم را ،یک رنگ را و یک شیوه ی نگاه کردن را .
مخواه که انتخاب مان یکی باشد ،سلیقه مان یکی ،و رویامان یکی .
همسفر بودن و هم هدف بودن ،ابدا به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست .و شبیه شدن دال بر کمال نیست ،بل دلیل توقف است . شاید اختلاف کلمه ی خوبی نباشد و مرا نگوید .شاید تفاوت بهتر از اختلاف باشد .نمی دانم اما بهرحال تک واژه مشکل ما را حل نمی کند . پس بگذار اینطور بگویم :
عزیز من !
زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می برد نه شباهت هایمان ،نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری ،نه تسلیم بودن ،مطیع بودن ،امر بر شدن و دربست پذیرفتن .من زمانی گفته ام :((عشق ،انحلال کامل فردیت است در جمع)) .حال نمی خواهم این مفهوم را انکار کنم .اما اینجا سخن از عشق نیست ،سخن از زندگی مشترک است ،که خمیر مایه ی آن می تواند عشق باشد یا دوست داشتن یا مهر و عطوفت یا ترکیبی از اینها و در هر حال ،حتی دو نفر که سخت و بیحساب عاشق هم اند و عشق آنهارا به وحدتی عاطفی رسانده است ،واجب نیست که هر دو ،صدای کبک ،درخت نارون ،حجاب برفی ،قله ی علم کوه ،رنگ سرخ ،بشقاب سفالی را دوست داشته باشند -به اندازه هم .اگر چنین حالتی پیش بیاید -که البته نمی آید -باید گفت که یا عاشق زاید است یا معشوق .یکی کافی ست .عشق از خودخواهی ها و خودپرستی ها گدشتن است ،اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست . من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در ((حضور )) است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری .عزیز من ! اگر زاویه ی دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ،بگذار یکی نباشد .بگذار در عین وحدت ،مستقل باشیم .بخواه در عین یکی بودن ،یکی نباشیم .بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید . تو نباید سایه ی کمرنگ من باشی ... من نباید سایه ی کمرنگ تو باشم .این سخنی ست که در باب دوستی نیز گفته ام .بگذار صبورانه و مهرمندانه درباره ی هرچیزی که مورد اختلاف ماست بحث کنیم ،اما نخوایهم که بحث ،ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند .بحث باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .چه خاصیت که من ،با همه ی تفردم نباشم ،و تو باشی یا به عکس تو با همه ی تفردت نباشی و همه من باشم ؟ اینجا سخن از رابطه ی عرف با خدای عارف در میان نیست ،سخن از ذره ذراه ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگی ست .
من کامو را بر سارتر ترجیح می دهم ،صادقی را بر ساعدی .باخ را بر بتهوون ترجیح می دهم ،عود را به جملگی سازها .کوه را به دریا .دالی را به پیکاسو .شاملو را حتی به نیما . تو اما ساعدی را دوست تر داری و بالزاک را .پیانو و سنتور را به عود ترجیح می دهی . نه دالی را طالبی ،نه پیکاسو را .ون گوگ را به هر دو ترجیح می دهی . شاملو را دوست داری ،اما هرگز نه بقدر سهراب سپهری .دریا را دوست داری اما نه دریایی را که باید حسرت زده به آن نگریست . بیا در باره ی همه ی اینها به گفت و گو بنشینیم ! بیا بحث کنیم !بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم !بیا کلنجار برویم !اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم .و این غلبه منجر به آن شود که تو نیز چون من بیندیشی و یا به عکس .مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است .تفاهم بهتر از تسلیم شدن است .
تا زمانی که تو ساعدی را ترجیح می دهی و سهراب را ،درست تا آن زمان ،ساعدی و سهراب مرا به تفکر و شناخت ،به زنده بودن و حرکت کردن وادار می کنند .اگر تو همه من شوی ،من و تو سهراب را کشته ایم و ساعدی را و بسیاری را ...
عزیز من !بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی مان را ،در بسیاری زمینه ها تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی شوروحال زندگی می بخشد ،نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،حفظ کنیم .
من وتو ،تو ومن ،حق داریم در برابر هم قد علم کنیم .و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .گمان می کنم این از جمله آخرین حقوقی است که در جهان کنونی برای انسانها باقی مانده است :این حق که در خانه ی خود ،در اتاق خود،و در خلوت خود ،در باب بسیاری از مسائل منجمله سیاست و آرمانهای سیاسی ،اختلاف نظر داشته باشد .عزیز من ! دو نیمه زمانی به راستی یکی می شوند و از دو تنها یک جمع کامل می سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند .نه آنکه عین مطلق هم شوند .چیزی بر هم مضاف نکنند و مسائل خاص و تازه ای را پیش نکشند ... پس بانو ! بیا تصمیم بگیریم هرگز عین هم نشویم .بیا تصمیم بگیریم که حرکاتمان ،رفتارمان ،حرف زدنمان ،و سلیقه مان کاملا یکی نشود ... و فرصت بدهیم که خرده اختلاف ها ،و حتی اختلاف های اساسی مان باقی بماند . و هر گز اختلاف نظر را وسیله ی تهاجم قرار ندهیم ... عزیز من! بیا متفاوت باشیم !۶-آخرین نکته ای که کافی شاپ لازم دارد این است که کافه چی زیاد وراجی نکند !!!! ...تازه کاریم دیگه ... بفرمایید ...خوش آمدید ...بحث و سخن در کافی شاپ با مشتری است ...وظیفه ی ما پذیرایی از شماست ...

روزگارانی که در آن می زیم یا مثنوی بیضوی

روزهای خالی خاکستری /شامهای با خزان همبستری
کشتن امید دردریای خون/دوره ی تازیدن نفس زبون
روزگار بی خروش و بی تپش/بردگی روح و تن با صد روش
روزگار شعرهای آبکی /عشقهای ت...می پنهانکی
روزگار خنده،بی شادی دل /قلب راز ساده ی وادی دل
روزگار دور از انسانیت / غرق در سردابه ی نفسانیت
روزگار غرغر و دلواپسی/بابت قبض موبایل و بی کسی
روزگار دبش سکس و فلسفه/دوره ی کف کردنای هر دفه !
عصر دود و الکل و اکس و حشیش /بین انسانها پز و مکر و قمیش (بضم پ)
دوره ی سوراخهای مختلف /از اوزون تا آدمای منحرف
دوره ی تاریخی بیم و امید /روزگار ابتکارات جدید
عصر ماکسیما،۲۰۶ و رنو /سطح تهران شد حیاط شهرنو
سالهای خفت علم و هنر/سهم ما از این میانه دست خر
سالهای اتفاقات عجیب /در میان مردمان نانجیب
روزگار ماتم و چسناله ها /از عذاب دیدن رجاله ها
روزگار طعم تلخ کرگدن/رفتن هرروزه ی جان از بدن
روزگار مردم آزاری یار /انتظار و انتظار و انتظار
روزگار راه راه رنگ درد/درد زندان و غم سلول سرد
روزگار کامجویی از چمن /قصه ی پرضجه ی شلاق و تن
روزگار فقر ماهی های خوب/آرزوی دیدن رود دانوب
روزگاری که هر خری می شینه شعر می گه و وقتی شعر می گه فکر می کنه لطیف ترین آدم دنیاست و باید ارزشهای والای زندگی رو پاس بداره و از بحران عشق و بحران ایمان و فسادو فحشا و اعتیاد بگه و انتقاد کنه .شاعری که باید متعهد باشه ودردهای اجتماع رو بشناسه و فریاد کنه آنگونه که من فریاد کردم ...اما:
نفرت می کنم از تو
از فریبهایت
از پستی و دنائتت
از تو و روزگارانی که تو را
در آغوش گرفته .
از آن قالب حقیرت
هیات ات که به شاعران
پدرسگ شبه آوانگارد
می مانی .
ای الاغ !
با تو سخن می گویم .
خیلی خری .

مطلبی از یک وبلاگ دیگر از جوری که بزرگ شدیم .

مستراحی به وسعت یک سرزمین
بسیار دور از هم قد کشیده ام . هر یک بر فراز صخره ای بلند و دره ای عمیق میان مان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد . جدایمان کردند . از روز اول مهر . با پوشش های متفاوت . مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند . من رابه مدرسه ی دخترانه و تو را پسرانه . دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند . با ردیف های دور از هم . نیمکت های خانم ها و آقایان . با درها و راهرو ها و ورودی ها و خروجی های خواهران و برادران .
جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله ها و در حرم و امامزاده با نرده ها و در دریا و ساحل با پارچه های برزنتی.
آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی ای برای من و من شدم عقده ی جنسی سرکوب شده ای برای تو .تا هر جا که دیگر نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان ، از زور بیماری و عقده های جنسی خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی ات کند و نگاه حریص ات مانتو ام را بدرد .
جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقده ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم .
بسیار دور از هم قد کشیدیم . انقدر که دیگر نگاه مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاه های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا . در محل کار ، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی .
و من باید تقاص همه ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخره ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را . باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می شود و من تنها در خیابانم . وقتی دنبال کار می گردم . وقتی تاکسی سوار می شوم .
اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور . وطن پرستان عزیز . بهتان بر نخورد . آخر سالیان است که در همه جای دنیا فقط مستراح ها را زنانه و مردانه کرده اند.
.....
این مطلب را ازروی وبلاگ
http://www.golnaz82.com کپی پیست (بکسر اول و سکون دوم و سوم )کردم .

حال ساده ی استمراری

یک چیزی که خیلی باعث نشاط در زندگی می شه زندگی در حاله .... یعنی یه سری لحظه ها توی زندگیت فقط تو حال زندگی کنی خیلی دغدغه ی آینده رو نداشته باشی ....آینده دشمن راحتی خیاله .
توصیه ی هفته :بیایید یاد بگیریم دغدغه را بشوییم و با آب حاصل دریای کوچکی برای پرورش قزل آلا های لبخند و پارامسی های لذت بهم بزنیم .
افاضه ی فضل ماه مهر : خلوص را در زندگی لحاظ کنیدplease ! نمایش های الکی نه ممد حیات است نه مفرح ذات .یکرنگی ،بنفشه های مشعشع رفق را آبیاری قطره ای می نماید .
جمله ی حکیمانه برای برادران انگلیسی زبان :be in the right way ... از سمت راست حرکت کنید .
جملة المبرز للاخواننا عربیون : موضوعنا فی هذه الاسبوع ،صداقت والرفق والمدار


.....
تکمله :جملات فوق پاسخ بود به علاقه ای در من برای لیچار نوشتن ... کاری که یک زمانی یکی از دوستانم در یک نشریه ی دانشجویی در دانشکده ی پزشکی انجام می داد و خیلی مورد علاقه ی من بود .
تکمله ۲ :تکمله ی قبلی خود جزو لیچاریات بود .
تکمله ۳ :حکم تکمله ی قبلی در مورد تمامی تکمله ها صدق می کند .به شرطی که شماره ی تکمله عدد حقیقی باشد و از صفر بزرگتر باشد .
پایان

سال خوردن به کوچه های غریب !

آخی نازی .... بخند .....قربونش برم .....ماچ ...موچ .............پسری می شوی مادر را پدر را خانه را کشف می کنی .......مدرسه ضدحال است .......درس می خوانی ولی از درس متنفری .......از روز دادن کارنامه ها بدت می آید .........درس بخون ...بدرد ما نمی خوره ...استفاده شو خودت می کنی .......پسری می شوی ...جوانی می شوی ..... مردی می شوی برومند ........عاشقی می شوی ......همسری می شوی ......پدری می شوی ......پدربزرگی .......پیرخر خرفتی ........می میری ........ .
اگر کلون کردن انسان پا بگیره من سلولهامو با تمام وجود و افتخار تقدیم می کنم ببینم موجودی که شناسنامه ی ژنتیکی ش مثل منه چی جوری از آب در می آ‌د .... اون منم ؟ .....اگه اینجوری باشه که هیچ وقت نمی میری .... وقتی مردی اون یکی، تو براه ادامه می ده و تو می شی بابای مثلا 10 ساله ی پسر 50 ساله ت ...... خیلی خنده ست !
دعای هفته :ربنا ! لا تضعنا فی هذه الدنیا فی منظر الرفقا و الأشنایان ! سوف نحاسب فی الأخره .