خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

خفته بر سیم خاردار ،بیشه ی بنفشه (و گوجه فرنگی)

اینجا سایکو-سوشیو آنالیز بیداد می کند یا می خواهد بکند

یک روز سگی ،یک هفته ی سگی ،یک ماه سگی ،چند ماه سگی

چشمانم را باز می کنم.تکرار .تکرار .تکرار ...
بازهم تلویزیون ۲۴ ساعته روشن است و بین موزیک ،فیلمفارسی،اخبار،فوتبال و برره می چرخد ....
بازهم داستان قدیمی عاشقان شناور و منتقدان تبر وار ....(فقط جای آدمها عوض می شود)
بازهم آدمهای دوروبری ناامید و ناشاد...
بازهم من با همان تکرارها...
بازهم آخر هفته می شود.بازهم همان بساط ...
بازهم امشب ،کافی شاپ ،قهوه ،سیگار،بحث،شوخی...
بازهم تکرار ،تکرار ،تکرار ...
چشمانم را می بندم ...مثل هر شب !!
شب خوش .

آن مرد

*صبح به صبح می آمد .از جای دوری می آمد.از جاده های خارج شهر،جایی که ساکنانش را حاشیه نشین می  خواندیم.برایشان چه حنجره ها پاره می کردیم.از فقرشان ،از سرنوشتشان،از استثمارشان.
*بدخلق بود .بقیه ی پولمان را که می خواست بدهد انگار توی صورتمان پرت می کرد .انگار ارث پدر از ما طلب داشت .چقدر عصبانی می شدیم از این برخورد.چقدر سرتکان می دادیم توی صورتش که :فقر مالی ،فقر فرهنگی می آورد .که :در ممالک پیشرفته هرکس وظیفه ی خود ر به بهترین نحو انجام می دهد از گارسون تا رییس جمهور .
*او نمی گفت .هیچگاه نمی گفت که از آن حنجره  پاره کردنهایتان چه سود که فقط حنجره پاره کردید ...فقط حنجره پاره کردید ...دریغ از شعور .اونمی گفت .می دانید آخر خیلی نجیب بود .

از کافی نت ۲

اومدم یه چندتا مطلب بنویسم برای روزهای نبودن در این اطراف ......
اوضاع و احوال ظاهرا مساعده ....فقط سارا چندیست که نمی نویسد ....همین .

از کافی نت

کامپیوترم تعطیل شده ...احتمالا ویروسی به جونش افتاده ....فعلا که تعطیله ..... امروز خیلی باحال بود رفتم بغل مدرسه ی راهنماییمون -حسن آباد-لباسای سربازی رو که داده بودم روش اتیکت بزنن بگیرم ....بعدش رفتم بغل دبستانی که دوم تا چهارم ابتدایی رو توش بودم کافی نت که نشد بعد اومدم بغل مدرسه ی پنجم دبستانم ....ماشینم الان جلوی مدرسه پارکه ...خیلی کم نوستالژیکم و اینجا خیلی کم نوستالژیکده شده امروز هم روش !!! .... سورنای پنجم دبستان اصلا خوابشم نمی دید چیزی به اسم اینترنت وجود داشته باشه ...تصورش از کامپیوتر هم در حد اسپکتروم ۴۸ بود که اون رو هم ندیده بود ،شنیده بود و شاید هم نشنیده بود .... الان بچه های همسن سورنای اون موقع می آن اینجا از پشت من رد می شن می رن گیم نت بالا ....کاونتر می زنن ...اون موقع ما هر از گاهی می رفتیم بدون اجازه گرفتن از خانواده پنج شنبه بعدازظهرها با بچه های کلاس خانوم کوچکی ورزشگاه شهدای قیطریه بازی مرگ و زندگی می زدیم !! ...هه ...یادش بخیر ...
توصیه :موزه ی هنرهای معاصر یه سری بزنین ،ضرری نداره .
دعا:خداوندا ،از این ویروسی که به جان این کامپیوتر افتاده رفع شر بگردان ...
اعتماد به نفس :مرجان شیرمحمدی کی یه؟ another Hedayat is coming

این داستان بازنویسی نشده چون حالشو نداشتم

(( ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم یا خطابه ای در وصف ملینا ))
-الو بردار مسخره ...چرا خودتو لوس کردی؟ ...لباساتو بپوش می آم دنبالت .....هفت و نیم اونجاما ...نکاریمون .
صدای بوق اشغال .... نشسته بودم روی مبل .... حوصله هیچ کدومشون رو نداشتم .... چیزی مثل همه ی دپرشنهای گاه و بیگاهی که سراغم می اومد .... دلیل خاصی هم نداشت .....این زر زر تلفن هم دست بردار نبود ....اه .
-رااااااااااامین ! راااااااااامین ! وردار می دونم خونه ای ....کثافت وردار..... امشب nice girl
هم می آد ...گفتم خوش تیپ کنی حسابی .....می خوای بیایم دنبالت ؟ سعید بهم گفت باورکن .... رامین ! وردار ترو خدا ....
نازنین ... هه ... اسم اون الاغو دیگه پشت تلفن خونه ی من نیار ....پسره ی دراز سوسول مزلف ..... سعید گفته ....گه خورده سعید با تو ....خیلی نازنین رو دوست داشتم وهنوز هم دارم ....یه عشقی که هیچ وقت بهش نگفتم .... نمی دونم شاید حس می کردم ابراز علاقه به دختری که اینهمه احترام برام قائله و منم براش یه جورایی بی جنبه بازیه ...پارو از گلیم خود دراز تر کردنه ....شهرستانی بازیه ....و چقدر من هراس داشتم که نکنه دچار این مصیبت بشم .سیگاری گیراندم .... پک عمیق ...این پک عمیق قضیه رو حل می کرد .... انگار نیازی به بقیه ی سیگار نداشت ....بقیه ش تفنن داستان بود ....چقدر دلم برای سیگارهای اون روزا تنگ شده .... زنگ موبایل لعنتی ......بازهم امید.... reject .... خلاص .... موبایل هم خاموش ...خلاصتر (به کسر اول ) .....تلفن باز زنگ زد ......این مادر ق××× ها هم دست بردار نیستن ....باز امید ...
-پفیوز مادر ق××× ! مگه من باهات شوخی دارم .....یه زنگ به من بزن ....یارو هم می آدا .... تمومه ها .... فرصت سوز....عوضی ....لوس نشو ....من نوکرتم ....لااقل یه اس ام اس بزن بگو ......اااااااااااااه ...تو لجنی لجن ....
بلند شدم ....خواستم گوشی رو بردارم و هر چی از دهنم در می آد بگم ....بعدشم بگم می آم ....صدای بوق اشغال تلفن نشون می داد که یارو قطع کرده ..... رفتم توی اتاقم ....جلوی آینه خودمو برانداز کردم ....بد نبودم ....می شد با این تیپ رفت بیرون .... توی کمدم یه شیشه اسکای اصل سان فرانسیسکو داشتم برای روز مبادا ....هدیه ی روز تولد ........
-هدیه از طرف نازنین و نادر ....ببینیم چیه ؟ اوووووووه ........یک شیشه اسکای اصل سان فرانسیسکو ......ممممممممم ...اینو نخور با هم تهشو در می آریم ....
امید بود که طبق معمول میدون داری می کرد ....روز اولی که دیدمش جلوی دانشکده تنهایی نشسته بودم روی پله ها داشتم سیگار می کشیدم ....همون ماه اول بود ...ترم یک .... برادر ! نمی دونی سیگار واسه سلامتی ضرر داره؟ ....نه !نشنیده م ....پس یه دونه بده ماهم بکشیم ....
به همین سادگی ... تهرانی بود .... خوش می گذشت ....خیلی خوش می گذشت .... اون اوایل هر شب خونه ی من جمع بودیم ....تا یه مدت که من ......
-الو ....رامین... خونه نیستی ؟ ...امشب سولماز خونه ی حامد ایناست ...لطفا کتاب های منو که دستته بده بهش برام می آره ....(بوق اشغال ) .....
تف به روت کثافت .....باز جای شکرش باقیه که خودت نمی آی .... باز جای شکرش باقیه که خودت حلقه ی نامردی رو تکمیل نمی کنی ....منم نمی رم ....امید جون دعوت کردن؟ ....
- جان رامین ! من زنگ زدم خونه شون خواهرشو دعوت کنم .....خودش ورداشت من چی می گفتم ...آخه الاغ من اینهمه خونه شون رفته م ...با هم شمال رفتیم ...نمی تونم که مثل عقب افتاده ها رفتار کنم ...حقا که بد اصفهانی هستی ....
- خوب تهرونی می خواستی محمد جون رو هم دعوت کنی ...خوبیت نداشت دختر بدون دوست پسرش ..ببخشید نامزدش بیاد مهمونی ...
- تو دیوونه شدی ...دیدی که همه محمد رو دک کردن ...ندیدی ؟
اشکال نداشت ...مگه من در تمام اون مدت نازنین رو دوست نداشتم ...مگه اون روز که نازنین تو کافه نادری قضیه ی سعید رو گفت من با اون نبودم و باز اشک تو چشام جمع شد ؟ مگه ......چرا ؟ ....آدم گاهی اوقات رقیق القلب می شه ....حساس می شه ... مهم نیست ....ای خدا ! چقدر هوس دارم برم شمال .....اسکای رو برداشتم و یه شلوارک و یه تی شرت و یه پلیور .... بازهم تلفن ....shiiiiiiiiiiiiiiit
-رامین جون !مامان ! ما آخر هفته می آیم تهرون .... هستی ؟
بیاین ....به من چه ؟ ....اون موقعی که خانواده لازم داشتم شما چسبیده بودی به در ماتحت بابا که یه وقت تو اصفهان کسی قرش نزنه .... حالا بیاین ..نیاین ... به یه ور نصف النهار مبدا‌’...
سوییچ رو برداشتم .....یادم افتاد مایو رو لحاظ نکرده م ....
-الو ! رامین ! من بنفشه هستم ... اگه هنوز راه نیفتادی یه خواهشی داشتم .....
قلبم به تپش افتاد ...لبخند .... هه ....nice girl .... شنیده بودم ولی نمی دونستم اینقدر .....بابا ! تو دیگه کی هستی .....
-من خونه ی حامد اینا رو بلد نیستم .
مایو رو برداشتم در رو محکم بهم زدم و قفل و یک ساعت بعد رودهن بودم .....
امامزاده بارون می اومد وضبط ماشین هم می خوند : به تو می گم که نشو دیوونه ای دل ! ....به تو می گم که نگیر بهونه ای دل ! ....من دیگه بچه نمی شم ...
وقتی رسیدم به مقابل در ویلا یک سوم اسکای تموم شده بود ....معادل 100 -120 سی سی الکل توی خونم بود و کافی بود فکر می کنم ....موبایل رو روشن کردم .....ساعت موبایل ده و ده دقیقه رو نشون می داد .....تلفن زنگ زد ....نازنین .....reject .....یه خورده خنک بود .... بخاری رو روشن کردم .... دنبال موزیک گشتم ..... چیز به درد بخوری نبود ...چیز بدرد بخوری هم از تهران نیاورده بودم .... بنان ،گلپا،الهه ،پریسا، دلکش، سیاوش قمیشی .....اااااه ...... یه لیوان برداشتم ....توی یخچال چیزی نداشتیم ... یه لیوان اسکای ریختم ....می شد رفت یه پیتزایی گرفت .... یاد عید افتادم ....توی پیتزا دهکده ،محمود صاحب پیتزایی باهامون دوست شده بود ....امید عشق آمار گرفتن بود ...
-بچه ها این محمود می گه هر چی بخواین هست ....پایه این شیشه بگیریم ؟ یه امتحان بکنیم ...
کاوه طبق معمول ضد حال بود .... حامد گفت :
-داف ماف چی ؟ هست ...
امید اشاره کرد به محمود ....محمود با لیوان نوشابه ش اومد ...لهجه ش شمالی بود ...
-آقا ! بسلامتی ....
-داداش ! چیا داری ؟...(مشتش رو گره کرد ، آرنج رو نود درجه خم کرد و چشمکی زد )
-آره ...دختر دانشجو .... از این آشغال ها نه ها ! دانشجووه .... ودکا می خورین ؟
به پای کاوه زدم و گفتم
-نه مرسی ...صرف شده ....حامد گفت
-چی جوریه ؟
اون شب به هر راهی بود اونا رو منصرف کردم ...یه خورده شوخی کردیم با محمود که می گفت اینا نجیبن ....مث این کثافتایی نیستن که سوار ماشین می شن ...امید می گفت :
-اگه اینجوریه که باهاشون ازدواج کنیم ....من دربدر دنبال دختر نجیب می گردم ....
توی فون بوک موبایل گشتم دنبال شماره ی پیتزا دهکده ...
-الو ...آقا محمود ....رامین هستم .....یه پیتزا می خواستم ......راستی از اون دانشجو ها نداری؟....می دی خودش بیاره ؟....
یک ساعت بعد دو تا پیتزا خورده شده بود و من و ملینا دانشجوی سال دوم کامپیوتر روی مبل لم داده بودیم .......
یاد تعطیلات بین دو ترم پارسال افتادم .... 10 نفر بودیم .... من و اون لم داده بودیم روی مبل .... بچه ها لب آب بودن ..... در زدن ....همونجور با شلوارک بدون پیراهن رفتم دم در ....فکر کردم بچه ها اومدن ......نگاهم که پایین بود با دیدن پوتین سربازی اومد بالا .... دیپلم وظیفه غلامعلی دهمیانکی ......رو پام بند نبودم ....لا اله الا الله ....عجب گرفتاریی ....
-نامزدیم سرکار ...
چندتا سوال از من کردن ،همونا رو از اون پرسیدن ....شانس آوردیم که بعد از دوسال تا دخترخاله ی دسته دیزی همو می شناختیم ..... دلشوره برم داشت ....نکنه دوباره بیان؟ ....
-بیا بریم لب آب ....
-گیر نباشه ....
لب آب بودیم ....شهرک خالی بود ....طبعا ساحل هم خالی بود ......من با مایو ......اون ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××..........خیلی خوب بود .....گفتم بریم تو آب .....گفت نمی آم بیا بریم تو ....یک ساعته بیرونیم ..... اصرار کردم ....اون نیومد ..... بعدش هم وقتی من داشتم غرق می شدم بازهم نیومد ..... گفته بود شنا بلد نیستم ....یادم نیست من مرده بودم که اون فرار کرد یا نه .... با اون لباس نمی تونست از شهرک خارج شه ....رفت توی ویلا ...... لباساشو تنش کرد ....طفلک خیلی ترسیده بود .....خیلی .....
شنبه ش اولین اس ام اس رو نازنین دریافت کرد از امید که اونم از مامانم اینا شنیده بود ....
-رامین مرده ...احتمالا خودکشی کرده ....تو شمال ...پس فردا تشییع جنازه شه ....
جالب بود ... همه ناراحت بودن ....همه .... نازنین خیلی منو دوست داشت ...مامانم همینطور ...همینطور بابا .... مهم نیست ....مرگ خوبی داشتم ....برای اون شب تا صبح خیلی نقشه با ملینا داشتم ....تازه داشت ازش خوشم می اومد ..... حیف من که یه عمری ملینا رو از دست داده بودم ....الان توی برزخ این آهنگ به گوشم می آد : دیر اومدی ای رفته ...دیر اومدی ای رفته ...دیر اومدی ای رفته .....اگه ملینا باهام می اومد تو آب یعنی الان اینجا بود ؟

می بینی ؟ ... حس می کنم ...می شنوی؟ ...لمس می کنم.

سلام ... می بینی ؟ ...سلام می کنم ....خیلی وقت بود چیز حسابی یی ننوشته بوده ام .... وبلاگ آدم رو عادت می ده به ساده نویسی ...بی محابا نویسی ...زیاد نویسی و دم دستی نویسی .... امروز دیگه هوس کردم .... گفتم بنویسم ...خوب بنویسم ....ولی تو که می دونی من هیچ وقت حوصله نداشته ام که خوب بنویسم .... عاشقانه خوب می نویسم ...ولی کیه که عاشقانه خوب ننویسه ؟....حالا اینکه امروز می خوام بنویسم و می خوام عاشقانه ننویسم رو تو می تونی بذاری به حساب یه دیوانگی دوباره ..... یه حس استرس ناک ! عجیب غریب .... بعد از مدتها که حالم خوبه و زندگی خوب می گذره و بقول سید علی آسمان هم که بارانی ست .... رنگ نقره ای هوا دل آدمو آروم می کنه ولی تو می دونی که ابرهای آسمون همیشه بوی دلواپسی میدن .... بوی امتحان ثلث اول ....بوی دلشوره ...بوی خاک بارون خورده .... و من انگار خاک بارون خورده گرفتن زیر دماغم .... دوباره دارم زیادی می رم بالا .... احساس اوج گرفتن دارم .... احساس ایستادن روی قله ....احساس اون وکیل فرانسوی رو دارم که توی میخونه های آمستردام وراجی می کنه و از اون شب لعنتی می گه .... از قهقهه ی رود سن .... نمی دونم تو شهر ما که رودخونه نیست ....ولی می ترسم جوب توی کوچه مون قهقهه بزنه .... و خیلی بدتره که آ‌دم جوب ! بهش قهقهه بزنه تا رود سن ...رود سن واسه خودش شرفی داره ....شرفی که باعث می شد یه روزی وصیت کنم ،اگه مردم (بضم میم ) جسدمو خاکستر کنن بریزن توی رود سن ...می بینی ؟! ...هنوز اون گه خوریهای قدیمو دارم ....اینکه می خوام فرق داشته باشم ....و همین فرق داشتن باعث خیلی چیزا می شه .... باعث خیلی چیزایی که من دیدم و نباید می دیدم ...خیلی چیزا که دیدم و ای کاش نمی دیدم .... باعث بی تفاوتی امروز من می شه که خیلی ازش راضی ام و ای کاش نبود .... باعث این می شه که واسه ی من دیگه فرقی نباشه که برای کسی بمیری یا ازش خوشت بیاد یا ازش حالت بهم بخوره .....هه ....می بینی ؟! ....زندگی اینجوری خوش می گذره ....بهت می گم :خوش می گذره ولی دیگه هیجان نداره ...دیگه خسته کننده می شه ... می شه مث چی بگم؟ ...مث فوتبال بازی کردن کریم باقری رو دیدی؟ ..کریم باقری با استعداد ترین هافبک ایران توی این 20 سال بوده ....دیدیش؟ ....زندگی ت می شه مث بازی اون ....گاهی وقتا فکر می کردم چرا آدما می رن بنگ می زنن ؟ .... حالا می دونم ....وقتی توی زندگی عادی خیلی چیزا برات یکنواخت بشه و اتفاق مهمی هم قرار نیست تا 1سال ،دوسال ،برای بعضیها تا الی معلوم نیست بیفته یه کاری می کنی که دنیای دیگه یی رو تجربه کنی ...جایی که تا برات یکنواخت بشه چند وقتی از عمر رو سپری کرده باشی ....بعد اگه وضع بهمون منوال باشه بنگ هم عادی می شه ...دراگ هم که هست ...فراوون ...بستگی داره چی جوری حال کنی ....خنگ و خل و بچه مچه باشی اکس هست ....تازه شیشه هست که خیلی ردیف تره .... شل و ول باشی و ریلکس و تو کار آرامش تریاک !! .... بزن ...سرت سبک می شه ..... می خوابی ....آخ چقدر هوس می کنم وقتی خاطره ی چرتهای (بضم چ) پای منقل تریاکی ها رو می شنوم ،اینکه دیگه غم دنیا براشون مثل سر سوزن می مونه ،اینکه می رن بالا ....چقدر هوس می کنم این لعنتی رو امتحان کنم ....بهم فحش می دی ؟ ...می گی خرم؟(بفتح اول و دوم ) می دونم ...تو دیدت همیشه عاقلانه بود ....همیشه .... فکر نمی کردی که این اظهار فضلهای گاه و بیگاه من شاید یه پایه ی درستی داشته باشه .... فکر می کردی این شروعیه واسه ی در غلتیدن به دام اعتیاد .....آره درستش هم همینه ....بعد تریاک جواب نمی ده ...هرویین با قیمت پایین و اثرگذاری بالا در خدمت عملیان محترم ..... کوکایین فاز دیگه یی داره ....تو فرهنگ ما خیلی جا نداره ....مال فرهنگی یه که کار می کنن و کار هم براش مهمه ...کوکایین می گن فانکشن رو چند برابر می کنه .... آره دنیاهای دیگه یی هم هست غیر از شاهراهی که ما توش می رونیم و خیلی پر ترافیکه .... باور کن اگه یه میلیارد دلار پول داشتم وقتم رو تو این شاهراه تلف نمی کردم ...برام فرق نمی کرد مردم برام کف و سوت بزنن ....می رفتم تو بیراهه و می روندم تا آخرش .....آخه زندگی روزمره ی ما شده اسکل کردن آدمایی که خودشون اسکلن .... خیلی حال می ده ؟ .....
نمی دونم هدف زندگی چیه؟ ....قیامت؟ ...واقعا ممکنه ...جدی می گم ...با علم نمی شه قطعی گفت قیامت نیست و خیلیا با دل می گن هست ....چی باید کرد؟ .... حال کردنه؟ .... فرد خودش فرد باشه یا دوتا بشه ؟ ...عشق چیز خوبیه؟ .... اینکه وابسته بشی به یکی .... جدایی سخته و گریزناپذیر .... حالا با دودر کردن ،با مردن با هرکوفتی .... می ارزه؟ ...من می گم نع .... فرد تنها می ره بالا ....ولی نکنه استخوانش سخت تر خواهد شکست؟ .... عشق نمی ذاره آدم خیلی بره بالا ..دست و پاگیره ...وباله ...آدم توی یه بعد دیگه می ره بالا .... غیر از محور Yها .... ولی بازهم خواهد شکست ....محور Xها چطوره برای تاخت؟یعنی یک جوری از کنار زندگی رد شی ....بقول سید علی که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان .... می شه ؟. ....اونجا ولی یکنواخته ها ....یکنواخت ....چه می دونم ...
راهها خیلی راحت به آرامش ختم نمی شن .... یه زمانی فکر می کردم راه آزادی را طی کردن آخرشه ...تمام .... یادش بخیر ... هنوز هم یک جا تصاویر روزهای کوی رو که می بینم تنم می لرزه .... ولی ...ولی ...ولی ....چه چیزها که آدم نمی بینه ...بازیگران این عرصه کوتوله اند ...قهرمانانش پوشالی اند .... بازی بشدت کدر و مه آلود .... تو بازیگر نیستی ...بازیچه ای .... یه زمانی برایم راه ،راه عشق بود و چه ساده اندیشانه فکر می کردم که جاوید است ...که من با فلانی و فلانی و فلانی فرق دارم ....که بابا ! من خودم آنتی عشق بودم ...از اینا نبودم که با یه نگاه یه وری بیفتم که آه! کجاست ؟ کجاست این نوشداروی سیه چشم نابودگر؟.... .......................... اینها بازیهای بزرگسالی ست .... چه خوب بود بچگی ،که چه بیرحمانه از ما گرفتندش ..... هنوز هم اعتقاد دارم که پناه بردن در سنگر کودکی از گزندها نگاهمان می دارد ولی این جامعه ،این جامعه ی لعنتی .... کودکی را در همان زمان که باید هم با امتحانات ثلث ..با این افتخار مسخره ی رتبه در کلاس ،رتبه در مدرسه ...رتبه در کنکور .....از ما گرفتند ....نمی دانم چرا هیچ راهی رو به سوی یقین نمی بردم (به فتح ب ،به فتح ر)
....شک بیابانی ست که سعی کرده ایم آبادش کنیم ....با استراحتگاهها و گردشگاههایی در جزایر برمودا ،در سواحل هاوایی ،در بیابانهای بی آب و علف سوسمارخورهای دوبی .... آنها هم بین زمین و آسمان مانده اند .... عرق فروشی ها را در فری شاپ فرودگاه و تک و توک مغازه های بیرون شهر برده اند .... روی زمین عرق سرو نمی کنند ولی زیرزمین هتلهایشان بار دارد ....هه ....نمی دانم بدون یقین تا چند ،تا چند این دفتر خالی ورق خواهد خورد ....ولی می ترسم ...نه از امروزم ....نه از فردایم ....حتی به دیروزم هم افتخار می کنم !!! ...از پس فردا می ترسم ...و باز بقول سید علی با اینکه می ترسم ،با اینکه مضطربم باز با تو تا آخر دنیا می آیم ....می آیم ؟ ....نه بذار این یک بار را صادق باشیم ...بذار این یک بار را راستش را بگوییم ...نمی آیم ...نه با تو نه با هیچ کس ....با خودم می مانم .....گاهی فکر می کنم ای کاش می شد می ماندم ....با تو ...در این وطن ....کاش می شد حالم از اینجا بهم نمی خورد ....حالا که قرار است کاشها بشود کاش می شد جایی دیگر متولد می شدم .... فرانسه ؟ ....حالا که قرار است کاشها بشود کاش می شد امریکا متولد می شدم ....دیگر من نبودم ...دیگر فکر نمی کردم ...دیگر دغدغه نبود ....من بودم و یک لیسانس بیزنس و یک حقوق ماهی 3-4 هزار دلار و یک آپارتمان کوچک و .....دیگر ولعی هم نبود ...هر چه بود بود ....هرچه هم نبود نبود .... خدا را چه دیده ای ؟ شاید یکشنبه ها هم باهم به کلیسا می رفتیم و بار گناهانمان را سبک می کردیم ...شاید من چند وقت یک بار پیش کشیش می رفتم و می گفتم که آن دفعه که تو به خانه ی مادرت در ایالت دیگری رفته بودی من همکارم را آورده بودم و در تخت تو باهاش خوابیده بودم .... پولی می دادم و قطعه ای از بهشت را برای خودم و تو می خریدم .... و در خیال خودم تا آخر قیامت هم با تو می ماندم ...در همان قطعه ی کوچکی که از بهشت داشتیم و من از کشیش محله خریده بودم .... سقفش را بنفش می کردیم همان طور که تو دوست داشتی ....و دیوارها را قرمز آنطور که من دوست داشتم ....رنگ پیراهن تیم راگبی شهرمان !!! ....آخر هفته در تظاهرات ضد جنگ مقابل دانشگاه حاضر می شدیم ،در یک دستمان شیشه ی آبجو در دست دیگرمان سیگار گرس .......
می دانم اصلا نباید فکر کرد ....اصلا ....ولی گاهی محض تفنن بد نیست فکر کنیم ....به پس فردا فکر کنیم ....نکنه که استخوانهایمان سخت ،خیلی سخت خواهد شکست ...... می بینی؟ ....من که اینهمه زر زر می کنم که در حال زندگی کنیم چرا اینقدر دغدغه ی آینده را دارم ؟ ....آدم را می بینی؟ ...آدم مجسمه ی کاملی از تناقض است ....آدم تجسم کاملی از گفتن و عمل نکردن است ..... یا لااقل من خر اینگونه هستم ....
شاید باید بروم استخر .....اونجا راحت تره ...راحت تر خیالت راحت می شه ...شاید باید برم فوتبال ....آره فوتبال بهتره .....شاید برم سربازی آدم بشم ....شاید ....
نمی دانم چرا گاهی :
در شبنم اشکی شنا می کنیم
در یک قطره غوطه می خوریم
در یک ژاله غرق می شویم .(سید ابراهیم نبوی)
این از اثرات هوای ابری و بوی خاک بارون خورده ی زیر دماغم و پاییز عاشق وآلبر کامو باید باشه ....ولش کن ...
زندگی خالی نیست ....مهربانی هست ....سیب هست ....ایمان هست ...شقایق هست ....انگور هست ....چغندر هست ....تو و امثال تو هستید....من و امثال من هستیم ........در گلستانه چه بوی علفی می آید ....
خدافظ.

فعلا در بینابین این زندگی حقیقی/مجازی جام میی می نوشیم

ولمون کردن بریم تا ۱۰ روز .... بحث خوبی در وبلاگهای مختلف جریان داره .... دیشب خیلی خوش گذشت ..... سقراط بهت اس ام اس زدم فکر کنم نرسید .... اینجا کتبا ازت تشکر می کنم ..... مرسی .....بلاگفا قاطی کرده مریم ! ... گاهی وقتا فیلتره ،گاهی سرویس آن اویلبله ....گاهی کامنت نمی شه گذاشت ...گاهی قیف نیست ......من با گسترده شدن اون داستان موافقم !! ....امروز حالم خیلی خوبه ....از هیچ نظر زیاده روی نکرده م .... خونه خاله جان بودیم جاتون خالی .... چقدر دیدن مناظر زیبا برای روحیه ی آدم خوبه ها !! .....نرگس ! سید علی می آی ؟ ..... مریم ! کتاب ازم پرسیده بودی ؟ ...... نامه های سید علی صالحی و نشانی هاش هر دو شاهکارن ...نشر دارینوش زده بودشون ...آمار من مال ۷-۸ سال پیشه ...سالهای اول دانشگاه ..... توی بی بی اس هدف ... یادش بخیر ....یادته زه زه؟ ....هر روز صبح قبل از اومدن به دانشگاه می رفتی یه چت روم اختصاصی با آی دی اسپرو چت می کردی؟ ...یه روز صبح اونجا تو چت روم دیدمت بعدش اومدی دانشگاه کلاس فیزیو ۱ داشتیم ...دم شمشادای دم در دانشگاه دیدمت ....یه شاخه گل رز گرفته بودی دستت بو می کردی و آروم می رفتی سر کلاس که در مورد فیزیولوژی قلب !! ببینی دکتر صدر چی می گه !! :)) ....آره .... بی بی اس هدف می گفتم .... اونجا بود با سید علی آشنا شدم .... اون موقعها یکی از دوستام برای اینکه مخ یکی دیگه از دوستامو بزنه همه ش توی انجمن ادبیات هدف از سید علی براش مطلب می زد !! ... تقدیم می کرد به روح اعتماد !!!! ... می دونین داستان چی شد؟ ... دوستم با دوست صمیمی اون یکی دوستم ازدواج کرد !!!!..... سارا یه عکس خوشگل توی وبلاگش کار کرده !!...این فعل کار کرده هم از اون افعال ژورنالیستیه ها .... آقا !مصاحبه ی ما رو کار کردین این شماره ؟ ...یه مصاحبه کرده بودم با یک شخصیت سیاسی که توی نشریه مون بزنیم ..بعد از ترس اینکه بهمون گیر بدن اون دوستم که برای روح اعتماد شعر سید علی می ذاشت و مدیر مسوول نشریه مون بود نذاشت کار کنیم ...خیلی ضایع شد ...وقتی اون آقا از من پرسید تو این شماره مصاحبه رو کار نکردین ؟ ..من تا مدتها بعد روم نمی شد تو صورت اون آقا نگاه کنم ....این اشکان با تشکر از شما هم از مغوز متفکره ها ! ...خیلی مطلب جامعی نوشته بود .... خوشمان آمد ....یه فیلم از آلن دلون گذاشته بود تلویزیون ..... هر وقت آلن دلون رو می بینم یاد خودم می افتم ....آلن دلون با اینکه از من قیافه ش بهتره ولی خوش تیپ تر هم هست !! ...ولی باز من می بینمش یاد خودم می افتم ....فردا روز بزرگی یه ... هوس کرده م برم دانشگاه ..... فعلا عرضی نیست ....