(( ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم یا خطابه ای در وصف ملینا ))
-الو بردار مسخره ...چرا خودتو لوس کردی؟ ...لباساتو بپوش می آم دنبالت .....هفت و نیم اونجاما ...نکاریمون .
صدای بوق اشغال .... نشسته بودم روی مبل .... حوصله هیچ کدومشون رو نداشتم .... چیزی مثل همه ی دپرشنهای گاه و بیگاهی که سراغم می اومد .... دلیل خاصی هم نداشت .....این زر زر تلفن هم دست بردار نبود ....اه .
-رااااااااااامین ! راااااااااامین ! وردار می دونم خونه ای ....کثافت وردار..... امشب nice girl
هم می آد ...گفتم خوش تیپ کنی حسابی .....می خوای بیایم دنبالت ؟ سعید بهم گفت باورکن .... رامین ! وردار ترو خدا ....
نازنین ... هه ... اسم اون الاغو دیگه پشت تلفن خونه ی من نیار ....پسره ی دراز سوسول مزلف ..... سعید گفته ....گه خورده سعید با تو ....خیلی نازنین رو دوست داشتم وهنوز هم دارم ....یه عشقی که هیچ وقت بهش نگفتم .... نمی دونم شاید حس می کردم ابراز علاقه به دختری که اینهمه احترام برام قائله و منم براش یه جورایی بی جنبه بازیه ...پارو از گلیم خود دراز تر کردنه ....شهرستانی بازیه ....و چقدر من هراس داشتم که نکنه دچار این مصیبت بشم .سیگاری گیراندم .... پک عمیق ...این پک عمیق قضیه رو حل می کرد .... انگار نیازی به بقیه ی سیگار نداشت ....بقیه ش تفنن داستان بود ....چقدر دلم برای سیگارهای اون روزا تنگ شده .... زنگ موبایل لعنتی ......بازهم امید.... reject .... خلاص .... موبایل هم خاموش ...خلاصتر (به کسر اول ) .....تلفن باز زنگ زد ......این مادر ق××× ها هم دست بردار نیستن ....باز امید ...
-پفیوز مادر ق××× ! مگه من باهات شوخی دارم .....یه زنگ به من بزن ....یارو هم می آدا .... تمومه ها .... فرصت سوز....عوضی ....لوس نشو ....من نوکرتم ....لااقل یه اس ام اس بزن بگو ......اااااااااااااه ...تو لجنی لجن ....
بلند شدم ....خواستم گوشی رو بردارم و هر چی از دهنم در می آد بگم ....بعدشم بگم می آم ....صدای بوق اشغال تلفن نشون می داد که یارو قطع کرده ..... رفتم توی اتاقم ....جلوی آینه خودمو برانداز کردم ....بد نبودم ....می شد با این تیپ رفت بیرون .... توی کمدم یه شیشه اسکای اصل سان فرانسیسکو داشتم برای روز مبادا ....هدیه ی روز تولد ........
-هدیه از طرف نازنین و نادر ....ببینیم چیه ؟ اوووووووه ........یک شیشه اسکای اصل سان فرانسیسکو ......ممممممممم ...اینو نخور با هم تهشو در می آریم ....
امید بود که طبق معمول میدون داری می کرد ....روز اولی که دیدمش جلوی دانشکده تنهایی نشسته بودم روی پله ها داشتم سیگار می کشیدم ....همون ماه اول بود ...ترم یک .... برادر ! نمی دونی سیگار واسه سلامتی ضرر داره؟ ....نه !نشنیده م ....پس یه دونه بده ماهم بکشیم ....
به همین سادگی ... تهرانی بود .... خوش می گذشت ....خیلی خوش می گذشت .... اون اوایل هر شب خونه ی من جمع بودیم ....تا یه مدت که من ......
-الو ....رامین... خونه نیستی ؟ ...امشب سولماز خونه ی حامد ایناست ...لطفا کتاب های منو که دستته بده بهش برام می آره ....(بوق اشغال ) .....
تف به روت کثافت .....باز جای شکرش باقیه که خودت نمی آی .... باز جای شکرش باقیه که خودت حلقه ی نامردی رو تکمیل نمی کنی ....منم نمی رم ....امید جون دعوت کردن؟ ....
- جان رامین ! من زنگ زدم خونه شون خواهرشو دعوت کنم .....خودش ورداشت من چی می گفتم ...آخه الاغ من اینهمه خونه شون رفته م ...با هم شمال رفتیم ...نمی تونم که مثل عقب افتاده ها رفتار کنم ...حقا که بد اصفهانی هستی ....
- خوب تهرونی می خواستی محمد جون رو هم دعوت کنی ...خوبیت نداشت دختر بدون دوست پسرش ..ببخشید نامزدش بیاد مهمونی ...
- تو دیوونه شدی ...دیدی که همه محمد رو دک کردن ...ندیدی ؟
اشکال نداشت ...مگه من در تمام اون مدت نازنین رو دوست نداشتم ...مگه اون روز که نازنین تو کافه نادری قضیه ی سعید رو گفت من با اون نبودم و باز اشک تو چشام جمع شد ؟ مگه ......چرا ؟ ....آدم گاهی اوقات رقیق القلب می شه ....حساس می شه ... مهم نیست ....ای خدا ! چقدر هوس دارم برم شمال .....اسکای رو برداشتم و یه شلوارک و یه تی شرت و یه پلیور .... بازهم تلفن ....shiiiiiiiiiiiiiiit
-رامین جون !مامان ! ما آخر هفته می آیم تهرون .... هستی ؟
بیاین ....به من چه ؟ ....اون موقعی که خانواده لازم داشتم شما چسبیده بودی به در ماتحت بابا که یه وقت تو اصفهان کسی قرش نزنه .... حالا بیاین ..نیاین ... به یه ور نصف النهار مبدا’...
سوییچ رو برداشتم .....یادم افتاد مایو رو لحاظ نکرده م ....
-الو ! رامین ! من بنفشه هستم ... اگه هنوز راه نیفتادی یه خواهشی داشتم .....
قلبم به تپش افتاد ...لبخند .... هه ....nice girl .... شنیده بودم ولی نمی دونستم اینقدر .....بابا ! تو دیگه کی هستی .....
-من خونه ی حامد اینا رو بلد نیستم .
مایو رو برداشتم در رو محکم بهم زدم و قفل و یک ساعت بعد رودهن بودم .....
امامزاده بارون می اومد وضبط ماشین هم می خوند : به تو می گم که نشو دیوونه ای دل ! ....به تو می گم که نگیر بهونه ای دل ! ....من دیگه بچه نمی شم ...
وقتی رسیدم به مقابل در ویلا یک سوم اسکای تموم شده بود ....معادل 100 -120 سی سی الکل توی خونم بود و کافی بود فکر می کنم ....موبایل رو روشن کردم .....ساعت موبایل ده و ده دقیقه رو نشون می داد .....تلفن زنگ زد ....نازنین .....reject .....یه خورده خنک بود .... بخاری رو روشن کردم .... دنبال موزیک گشتم ..... چیز به درد بخوری نبود ...چیز بدرد بخوری هم از تهران نیاورده بودم .... بنان ،گلپا،الهه ،پریسا، دلکش، سیاوش قمیشی .....اااااه ...... یه لیوان برداشتم ....توی یخچال چیزی نداشتیم ... یه لیوان اسکای ریختم ....می شد رفت یه پیتزایی گرفت .... یاد عید افتادم ....توی پیتزا دهکده ،محمود صاحب پیتزایی باهامون دوست شده بود ....امید عشق آمار گرفتن بود ...
-بچه ها این محمود می گه هر چی بخواین هست ....پایه این شیشه بگیریم ؟ یه امتحان بکنیم ...
کاوه طبق معمول ضد حال بود .... حامد گفت :
-داف ماف چی ؟ هست ...
امید اشاره کرد به محمود ....محمود با لیوان نوشابه ش اومد ...لهجه ش شمالی بود ...
-آقا ! بسلامتی ....
-داداش ! چیا داری ؟...(مشتش رو گره کرد ، آرنج رو نود درجه خم کرد و چشمکی زد )
-آره ...دختر دانشجو .... از این آشغال ها نه ها ! دانشجووه .... ودکا می خورین ؟
به پای کاوه زدم و گفتم
-نه مرسی ...صرف شده ....حامد گفت
-چی جوریه ؟
اون شب به هر راهی بود اونا رو منصرف کردم ...یه خورده شوخی کردیم با محمود که می گفت اینا نجیبن ....مث این کثافتایی نیستن که سوار ماشین می شن ...امید می گفت :
-اگه اینجوریه که باهاشون ازدواج کنیم ....من دربدر دنبال دختر نجیب می گردم ....
توی فون بوک موبایل گشتم دنبال شماره ی پیتزا دهکده ...
-الو ...آقا محمود ....رامین هستم .....یه پیتزا می خواستم ......راستی از اون دانشجو ها نداری؟....می دی خودش بیاره ؟....
یک ساعت بعد دو تا پیتزا خورده شده بود و من و ملینا دانشجوی سال دوم کامپیوتر روی مبل لم داده بودیم .......
یاد تعطیلات بین دو ترم پارسال افتادم .... 10 نفر بودیم .... من و اون لم داده بودیم روی مبل .... بچه ها لب آب بودن ..... در زدن ....همونجور با شلوارک بدون پیراهن رفتم دم در ....فکر کردم بچه ها اومدن ......نگاهم که پایین بود با دیدن پوتین سربازی اومد بالا .... دیپلم وظیفه غلامعلی دهمیانکی ......رو پام بند نبودم ....لا اله الا الله ....عجب گرفتاریی ....
-نامزدیم سرکار ...
چندتا سوال از من کردن ،همونا رو از اون پرسیدن ....شانس آوردیم که بعد از دوسال تا دخترخاله ی دسته دیزی همو می شناختیم ..... دلشوره برم داشت ....نکنه دوباره بیان؟ ....
-بیا بریم لب آب ....
-گیر نباشه ....
لب آب بودیم ....شهرک خالی بود ....طبعا ساحل هم خالی بود ......من با مایو ......اون ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××..........خیلی خوب بود .....گفتم بریم تو آب .....گفت نمی آم بیا بریم تو ....یک ساعته بیرونیم ..... اصرار کردم ....اون نیومد ..... بعدش هم وقتی من داشتم غرق می شدم بازهم نیومد ..... گفته بود شنا بلد نیستم ....یادم نیست من مرده بودم که اون فرار کرد یا نه .... با اون لباس نمی تونست از شهرک خارج شه ....رفت توی ویلا ...... لباساشو تنش کرد ....طفلک خیلی ترسیده بود .....خیلی .....
شنبه ش اولین اس ام اس رو نازنین دریافت کرد از امید که اونم از مامانم اینا شنیده بود ....
-رامین مرده ...احتمالا خودکشی کرده ....تو شمال ...پس فردا تشییع جنازه شه ....
جالب بود ... همه ناراحت بودن ....همه .... نازنین خیلی منو دوست داشت ...مامانم همینطور ...همینطور بابا .... مهم نیست ....مرگ خوبی داشتم ....برای اون شب تا صبح خیلی نقشه با ملینا داشتم ....تازه داشت ازش خوشم می اومد ..... حیف من که یه عمری ملینا رو از دست داده بودم ....الان توی برزخ این آهنگ به گوشم می آد : دیر اومدی ای رفته ...دیر اومدی ای رفته ...دیر اومدی ای رفته .....اگه ملینا باهام می اومد تو آب یعنی الان اینجا بود ؟