-
در فرودگاه بیرجند
سهشنبه 27 دیماه سال 1384 10:46
هواپیمای فوکر-۱۰۰ از تهران نشسته ...داره سوختگیری می کنه ... کارگران مشغول کارند ....دارن بارهاش رو خالی می کنن ... ستوانیکم سپاه که یه مرد حدود ۵۰ ساله س که بد مونده با ریش جوگندمی و چهره ی حمالی هی از تو سالن می ره باند و بر می گرده و یه جوری بی تفاوت راه می ره که انگار عین خیالش نیست که این اختیارو داره که می ره تا...
-
شرکت نفت ایران !!
دوشنبه 26 دیماه سال 1384 00:42
بهار یه ای میلی فرستاده بود که دردناک بود ..... عکس هایی بود از شروع تاسیس شرکت نفت ایران .... عکسهایی که از سالهای ۱۲۸۰ شروع می شه زمانی که مهندسان انگلیسی اومده بودن مسجد سلیمان تا چاه نفت حفر کنند ... به موجب قرارداد دارسی .... دارسی یه آدم سرمایه دار غربی بود با دولت ایران قرارداد بسته بود در سالهایی که کشور ما در...
-
رنگ
یکشنبه 25 دیماه سال 1384 20:32
امروز که وارد خونه شدم حس کردم چقدر رنگ توی خونه هست و من همیشه چقدر بی توجه بوده م بهشون .... وقتی ۲۰ روز فقط رنگ خاک بیابونای اطراف بیرجند و رنگ خیارشوری لباس سربازا رو ببینی رنگهای خونه به چشمت می آد .... امروز ظهر آمدم .... یه خورده که از بهت در بیام می نویسم ...هنوز باورم نمی شه توی خونه م .... هنوز یخم باز نشده...
-
می گن وقتی قاصدک رو دوش گل سواره خوشبختی می آره ،ولی فقط می گن
پنجشنبه 22 دیماه سال 1384 16:09
کمتر از یک هفته ی دیگه تهرانم .... ولی روزای آخر سخته ... لحظه شماریش دیوونه ت می کنه .... بخصوص از وقتی تعریفای برف تهرونو شنیده م دل تو دلم نیست که برگردم .... دل تو دلم نیستا !! ... پنج شنبه ست و کافه نادری سومی که میس کردم !!! ... بهرحال خارج از تهران که باشی زبان مادریت یادت می ره ... نمی ره؟ .... اینجا جاتون...
-
چی بگم
یکشنبه 18 دیماه سال 1384 12:35
می تونی تصور کنی توی این مدت ۳۰ صفحه و بیشتر مطلب نوشته م ؟ .... واسه همینه که وقتی می آم اینجا نوشتنم نمی آد .... وقتی اومدم تهران بعضی از اون نوشته های تنهایی رو می ذارم اینجا ... آهنگ کافی نت اینه : هیچ کی مث تو نمی تونه .... چشامو روهم می ذارمو ... تورو به یادم می آرمو ... من تو خونه هم با آهنگ نمی تونم بنویسم .....
-
من پر از حماقتم !
چهارشنبه 14 دیماه سال 1384 14:56
خوبم ... در این شهر پر از کاج ....در این شهر دور از خانه خیلی وقتا بهم خوش هم می گذره و اینو از خنده های تنهایی توی آسایشگاه موقع دیدن تلویزیون یا بیاد آوردن بعضی از خاطرات روز می فهمم .... اگه شمارش معکوس نکنی خیلی خوب می گذره .... چقدر سرباز جماعت بدبخته .... اینو از فیلمایی که صبح به صبح توی بهداری بازی می کنن تا...
-
از کافی نت (n+1)
چهارشنبه 7 دیماه سال 1384 17:13
اوضاع باز همونجوری که خودم حدس می زدم و شما حدس می زدید !!! بهتر شده .... و البته گهگاه یاد آسمان غبارآلود تهران لذت آسمان ستاره بار کویر را می گیرد .... سعی می کنم به نکات مثبت نگاه کنم و به چند هفته ی دیگر که برمی گردم .... و باز بر می گردم و باز بر می گردم و باز و باز و باز !! .. و هر روز صبح بیدار می شوم و درمان...
-
از کافی نت( n)
یکشنبه 4 دیماه سال 1384 15:31
یک اتاق ۳ در ۴ ....با دیوارها ی آبی .... و سقف زرد !! .... ۵ تا کامیوتر ....روی یکی از اونها یه دختر جوون داره به یه مرد میانسال رایانه یاد می ده .... یه جای دیگه دو تا جوون توی عالم مجازی دارن می چرخن و من .... شهر کاجها ...آنسوی کویر ...شرق وطن .... حس مبهمی دارم .... توی محیط نظامی خیلی خوشایند نیست زندگی کردن...
-
دارم می رم به بیرجند...دارم می رم به بیرجند
یکشنبه 4 دیماه سال 1384 00:33
الان از نیمه شب گذشته و من هنوز وسایلم رو جمع نکرده م .... فردا پرواز دارم ... اگه سقوط نکنه و اتفاق غیر مترقبته ی دیگه یی رخ نده من فردا ظهر اونجام .... یه تجربه ی جدید ....نمی دونم چرا خوشحالم .... می ترسم اینقدر شهرش در پیت باشه که ضدحال بخورم ... نمی دونم .... بریم ببینیم چی می شه .... گفتم یه چیزی بنویسم اینجا...
-
چه بد است این سیاست
جمعه 2 دیماه سال 1384 13:45
کادر مدیریت روزنامه ی ایران ورزشی ،که بهترین روزنامه ی ورزشی ایران بود تغییر کرده است ... مزخرفه .... دیگه سیاست رو قاطی ورزش کردن افتضاحه ...افتضاح .... این یعنی افرادی که مثل ما فکر می کنن باید بیان سرِکار و اونایی که مث ما فکر نمی کنن باید بیکار بشن ....مرسی .... باش تا صبح دولتت بدمد ....کاین هنوز از نتایج سحر است...
-
چرا؟
جمعه 2 دیماه سال 1384 02:52
نمی دونم چرا حوصله ی نوشتن ندارم .... mood ام ردیفه ها .... همه چی به نظر خوبه .... یعنی حول و حوش قله ی روحیه ی این ماههای اخیرم ولی نمی شه نوشت .... نمی دونم .... نوشته مث قله ی کوه یخ می مونه ... اون ده درصد بیرونیِ یه چیزی در درون آدمه ....نمی دونم شاید هم واقعا حالم خوب نیست .... اصلا حوصله ی نوشتن ندارم .... از...
-
شب یلدا
چهارشنبه 30 آذرماه سال 1384 10:14
شب یلدا رو که می شنوم به جای اینکه یاد آجیل و هندونه و حافظ بیفتم یاد فیلم شب یلدای کیومرث پوراحمد می افتم که فکر می کنم به دلایل شخصی یکی از بهترین فیلمهاییه که تو زندگی م دیدم .... می دونی عشق اون فیلم و حس اون برام خیلی ملموس بود .... شروعش با ترانه ی :باتو رفتم ...بی تو باز آمدم ....از سرکوی او ...دل دیوانه !.......
-
یک دایره ،صدتا پیکان ازش خارج می شوند یا برون فکنی انتلکتوئلانه
سهشنبه 29 آذرماه سال 1384 17:53
فیلم بانو را دیدم .... مهرجویی خوب فیلم می سازد .... در زمانی که این فیلم را ساخته یک ادای دین حسابی به طبقه ی مستضعف و پابرهنه کرده .... همون سالهای اول بعد از جنگ ...حسابی از خجالتشون دراومده .... و البته یه خدمتی هم از قشر سرمایه دار رسیده و در آخر بانو ی تنهای عشق عرفان رو اولین خانه ی عرفان رها کرده .... چقدر...
-
ساده بودی مث سایه
سهشنبه 29 آذرماه سال 1384 01:28
وقتی سه نفر می رن کافه نادری و یه نفر بهشون اضافه می شه ... وقتی می ری توالت و کارت که تموم می شه می بینی آب قطع شده .... وقتی تیم ملی کشورت به خاطر اظهارات رئیس جمهور مملکتت از جام جهانی حذف می شه .... وقتی گاهی وقتا از سوراخ سوزن رد نمی شی گاهی وقتا توی نانو تکنولوژی می گنجی .... وقتی گاهی وقتا یاد چیزایی می افتی که...
-
یکی از همین روزها
دوشنبه 28 آذرماه سال 1384 19:32
دانشگاه رفتم یه سر .... کافه ترانزیت رو هم دیدم .... یک بوس کوچولو روهم پریروز دیدم .... افتضاح بود .... البته نه که فکر کنی از تحفه ی هند بدتر بود ها .... این آقای فرمان آرا باید یه فیلمنامه نویس خوب پیدا کنه ... ولی کافه ترانزیت خوب بود .... ساده و خوب و پر از غذاهای خوشمزه ..... به حقوق زنان می پردازه و البته به یه...
-
یادداشت جدید
یکشنبه 27 آذرماه سال 1384 16:33
یادداشت جدید نداریم
-
کمافی السابق یا با همه مردم شهر زیر باران باید رفت !
شنبه 26 آذرماه سال 1384 00:06
فعلا زندگی کمافی السابق می گذرد ..... تهران امروز بارانی بود .... دیزی خوردن در فرحزاد می چسبد مثل همیشه ..... چقدر فرحزاد شلوغ بود امروز ...فکر می کنم بچه ها امتحان ثلث اول رو دادن پدر و مادرا برای خسته نباشید گویی بروبنکس رو آوردن فرحزاد .... در ممالک اروپایی یک شنبه ها از بعد از ظهر به بعد سگ تو خیابونا پر نمی زنه...
-
تمام یا خِلاص !
پنجشنبه 24 آذرماه سال 1384 00:34
بالاخره انتظارها به سر اومد و من افتادم بیرجند !! بیرجند دو تا دانشگاه دارد .... بیرجند احتمالا کافی شاپ و کافی نت دارد ،چون دانشگاه دارد ... بیرجند فست فود دارد ... بیرجند از زابل بهتر است .... بیرجند شهر امیراسدالله علم ،دوست صمیمی شاه سابق ایران و نخست وزیر ایران در ۴۰ سال قبل بوده است ..... بیرجند شهری سبز در دل...
-
از نو فرمودند یا روز از نو روزی از نو
سهشنبه 22 آذرماه سال 1384 15:17
توی صبحگاه حس آخرین صبحگاه آمیخته بود با حرص و بغض بچه هایی که تا چندی دیگر باید در ۱۰۰۰ -۱۵۰۰ کیلومتری مرکز خدمت کنند .... آمیخته بود بابغض لعنتی ای که از پشت یقه ی اوور می تونستی توی گلوی بعضی از بچه ها ببینی .....آمیخته بود با حس شروع یک زندگی جدید برای مدت ۵/۱ سال .... آمیخته بود با بیقراری .... با حس پرکشیدن برای...
-
آموزش زبان
سهشنبه 22 آذرماه سال 1384 14:10
Upon+-ing (upon finishing my university I went to ....(soorena fill in the blank
-
به آسانی خوردن (نوشیدن ) یک لیوان چای داغ
دوشنبه 21 آذرماه سال 1384 21:14
تا چشم بهم بزنی همه چی تموم می شه .... مث خوردن یک لیوان چای داغ در یک بعد از ظهر برفی پای پنجره ،کنار شومینه ، کتاب واهمه های بی نام و نشان ساعدی می تونه رو پات باز -برعکس باشه یا نباشه ...می تونی وسطش یه سیگار هم دود کرده باشی یا نکرده باشی .... می تونی فریاد شجریان رو هم وسطش گوش کرده باشی یا نکرده باشی یا چه فرقی...
-
eyes wide shut
یکشنبه 20 آذرماه سال 1384 18:48
چشمانم را می بندم .... می بینی تو چه جایی خفت شده م ؟ (بکسر اول و سکون دوم) .... می بینی داره چه فرصتی حروم می شه؟ ... می بینی اونهمه انرژی رو ؟ ... الان ببینی نمی شناسیم .... یه چیز دیگه شده م ... می بینی نشسته م به وبلاگ نویسی؟ .... فرق نداره؟ ...... بعدا فرقش رو برات می گم .... تو می دونی بین درونگرایی و برونگرایی...
-
زمانی که مردم دیگه هیچی به هیچ جاشون نیست یا دارم خفه می شم کمک!
جمعه 18 آذرماه سال 1384 18:24
امروز صبح جمعه خیابونا بیش از هر صبح جمعه شلوغ بود ....مث اینکه اصلا داستان آلودگی هوا برای هیچ کس مهم نیست .... نه داد و هوارهای روزنامه ها و نه داد و هوارهای تلویزیونی ها و نه هیچ اعلام خطر دیگه یی .... باید یه جامعه شناس بشینه شرایط کنونی ملت ایرانو بررسی کنه ....اسم این شرایط می شه بی تفاوتی به همه چیز .... ملت در...
-
نیچه ،عشق ،ازدواج و یک بحث دوستانه
جمعه 18 آذرماه سال 1384 00:18
امشب داشتیم با دوستی در مورد ازدواج و عشق و درست یا غلط بودن آنها و چگونگی از سر گذراندن بحران عاطفی و فلان و فلان صحبت می کردیم .... آذین چنین گفت زرتشت نیچه رو آورد و تیکه ایش رو خوند که شاهکار بود و می شه تکمله ای هم برای بحث نیمه تمام unfaithful هم قلمدادش کرد .... *بپایید که پیوندِ زناشویی تان بد بسته نشود ؛ زیرا...
-
جام جهانی
پنجشنبه 17 آذرماه سال 1384 09:52
فردا شب مراسم قرعه کشی جام جهانی فوتبال در لایپزیگ برگزار می شه ....جام جهانی یکی از مهمترین اتفاقات دنیاست .... و یکی از بدترین روزها در دنیا فردای فینال جام جهانی یه ....چون تا جام جهانی بعدی بیشترین فاصله رو داره ..... یک جمله ی بسیار زیبا یک مربی انگلیسی در مورد فوتبال داره که فکر می کنم قبلا هم نوشته باشمش :...
-
ریسک یا وقتی مهمان ناخوانده یک هواپیمای سی ۱۳۰ می باشد
چهارشنبه 16 آذرماه سال 1384 20:50
می دونی وقتی خربزه می خوری پای لرزش هم وامیستی .... وقتی می خوای بری مسافرت ریسک حوادث توی مسیر رو می پذیری .... وقتی می ری دریا حتی به قدر یه نخود ریسک غرق شدن رو می پذیری .... واسه همینه شاید وقتی می ری دریا غرق می شی خیلیا می گن :آخه چرا رفت دریا ....وقتی می ری سر کوچه نون بگیری ریسک زیر ماشین رفتن رو می پذیری حتی...
-
چه دردآلود و وحشتناک
سهشنبه 15 آذرماه سال 1384 22:58
توی اتوبانم که می شنوم ....جدیدا هر وقت کسی از دور وبریها می خواد با هواپیما بره جایی یه جورایی حس مرموز ناامنی و نگرانی سرک می کشه ....حالا تو ببین این احساسات رقیقه رو که هر استنتاج عقلانی رو خودش نسبت می ده .... همین یکی رو کم داشتیم .... متروها که فرو می رفت می گفتیم مواظب زیرزمین باشین .... بلای آسمانی .....یاد...
-
روز دانشجو مبارک!
سهشنبه 15 آذرماه سال 1384 20:45
این روز دانشجو از اون روزهایی یه که واسه خودش حس و حال خاصی داره .... و تو می دانی که دانشجو کیست ... و تو می دانی که دانشگاه چیست ..... و تو هر چقدر هم که آگاه به ارزشهای اینها باشی باز هم نمی دانی که آن کیست و این چیست ..... وقتی می فهمی که محیط دیگری را با پوست و روح و گوشت و خون و اقصی ارگانهای بدنت درک کنی...
-
مرد
سهشنبه 15 آذرماه سال 1384 18:26
مرد .... بش ...پاش .. بش .... پاش .... بش ....پاش ....(صدای سوت )... خیییییییییییییییییییییز ..... (صدای انفجار ) .... مرد .
-
یک شنبه شبهای دلگیر
یکشنبه 13 آذرماه سال 1384 17:02
یک شنبه شبهای آسایشگاه کمی دلگیر از آب در می آید .... شنبه ها هنوز بوی خونه در مشاممان است ..... انرژیهای نهفته آزاد است ...دوباره سر صبحگاه پچپه ها ست و خنده های ریز به قول انگلیسی ها گیگل و زیرچشمی پاییدن فرمانده گروهان یا به قول خودشان برای اینکه با ریتم طبل جور در بیاد گور-هان ... ولی یکشنبه ها کمی دلگیر از آب در...