-
خانه تکانی
پنجشنبه 10 آذرماه سال 1384 13:00
می خواستم یه بار دیگه اثاث کشی کنم ....از اینجا برم .... دیدم وقتی آقای بلاگ اسکای امکان تغییر نام را به این راحتی فراهم کرده و با تغییر نام می شود اینجا را تحمل کرد پس چرا بروم ؟ ... این بود که نام وبلاگ را تغییر دادم و ماندم ...این اسم رو خیلی دوست دارم .... خیلی هم با اسم قبلی فرق ندارد ...یه مقداری فقط برونگرایانه...
-
unfaithful
چهارشنبه 9 آذرماه سال 1384 14:35
امروز فیلم فوق الذکر رو دیده م ... بعد از مدتها که می خواستم ببینم و قسمت نبود ...فیلم خوبی یه و موضوع خوبی برای بحث .... سوال:آیا گناه غیرقابل بخششی در زندگی (تو بخوان در زندگی مشترک ) وجود داره؟ سوال۲:آیا همه چیز رو می شه فراموش کرد ؟ سوال۳:آیا اگر کسی قاتل باشه می شه تصور کرد که حق رو به اون بدیم ؟حتی اگه مقتول هم...
-
فاتح شدم
سهشنبه 8 آذرماه سال 1384 20:54
فاتح شدم ... خود را به ثبت رساندم .... خود را به شماره ای ..... امروز شماره نظام گرفتم .... مدرکی که می خواست پروانه ی موقت پزشکی بود .....به موجب قانون طبابت مصوب یازدهم خردادماه سال ۱۲۹۰ شمسی !! ...این پروانه به ایشان اعطا می شود ... و آخرش هم تاکید کرده که این پروانه مجوزی برای کار در بخش خصوصی و خیریه نیست...
-
هنر نزد ایرانیان است و بس .
سهشنبه 8 آذرماه سال 1384 18:29
پریروز رفته بودم یه قنادی یه شعری نوشته بود که قبلا هم دیده بودم ولی خیلی تو عمق مطلب نرفته بودم ..... ای که در نسیه بری همچو گل خندانی .... پس سبب چیست که در دادن آن گریانی .... از این شعر آبدوغ خیاری تر پیدا می شه آیا؟ ....هان ؟ .... نه ...هان ؟ .... یه شعر دیگه هم هست که خیلی ملت دوستش دارند : در این درگه که گه گه...
-
سانسور
دوشنبه 7 آذرماه سال 1384 22:17
هه .... می بینی ....باز الکی .... باز .... باز ... باز ... کار و زندگی رو ول کرده م و به جای درس خوندن ....وبلاگ می نویسم .... و چه کار هجویه وبلاگ نوشتن ....نمی نویسم که چه دردی دارم ..... می دونم که مسکنی هست ....آسپیرینی به قول زویا پیرزاد در عادت می کنیم دوست داشتنیش ... ولی نمی نویسم .... اونی که باید بدونه می...
-
خوابهای طلایی
دوشنبه 7 آذرماه سال 1384 10:12
چند وقتیه که خوابهای سوررئال می بینم ....خیلی عجیب غریبه این خوابها .....خیلی ..... احمدرضا عابدزاده که یه توپی رو با دست پرتاب می کنه تو اتوبان پارک وی و توپ درست می افته جلوی ماشین علیرضا عزیز آهاری (یکی از بچه های دانشگاه که من کلی وقته نه دیده مش و نه باهاش صحبت کرده م ) اون ماشین با توپ حرکت می کنه و می ره تا...
-
قاط زدم
یکشنبه 6 آذرماه سال 1384 17:17
قاط زده م حسابی .... یه اشتباه +یه سوتی +یه خورده محاسبه بعد از اون + بدبینی ناشی از یه سری اتفاقات +زمینه هایی برای یک سوء تفاهم + مقادیری قصور + یه خورده شهوت + چیزی که می شه گاهی اوقات خیانت خطابش کرد + سکوت = اتفاقی که افتاده . دوست شماره ۱: تقصیر شما کم نیست .... دوست شماره ۲: وقتی می گی اگه دوست من با همسر من...
-
دانشگاه و حواشی
یکشنبه 6 آذرماه سال 1384 16:00
بعد از اتمام کارای فارغ التحصیلی خدا رو شکر کردم که دیگه گذارم به آموزش دانشگاه نمی افته .... از بس که سیستم مزخرف کاغذ بازی و کارمندهای عوضی و ساختار غلطش اعصاب می زنه ولی وقتی برای گرفتن شماره نظام به وزارتخونه رفتم دیدم بعله این دانشگاه مدارک فراغت از تحصیل دانشجوهاش رو بعد از ۴ ماه هنوز نفرستاده !! .... این شد که...
-
چند مطلب
شنبه 5 آذرماه سال 1384 22:04
یک - من وقتی می خواستم وبلاگم رو از لیست وبلاگهای به روز شده پاک کنم حواسم نبود و امکان کامنت دهیش رو هم پاک کردم .... بهرحال انسان جایز الخطاست حتی اگر من باشم !!! دو-یه خبر خیلی باحال : یه روحانی شده رئیس دانشگاه تهران . هیچ شرحی هم نداریم ....تفسیرش با خودمون . سه-هیچی دیگه !
-
the game
شنبه 5 آذرماه سال 1384 15:50
اگه بری کافه نادری علاوه بر قهوه خوردن و علاوه بر روزنامه خوندن و جدول حل کردن و گپ زدن می تونی بازی هم بکنی ...اونهم یه بازی روشنفکرانه .... بازیی که مسابقه نیست و فقط بازیه !! .... امکانات خاصی هم نمی خواد.... یه خودکار و حاشیه روزنامه برای مطلب نوشتن ....روش بازی هم اینجوریه .... یه نفر یه کلمه می نویسه ....نفر...
-
زندگی ،همین زندگی معمولی
پنجشنبه 3 آذرماه سال 1384 14:41
صفر-*در فراسوی تمام این امروز و فرداها بر اوج فرازی که انسان می زید ، وبالاتر - در آرمانشهر بالادست - دستگیره ای ،چیزی، باریکه نوری ، حقیقتی چیزی نمی بینم . *در لجه ی دریای این دل دل کردنها در فراخنای سیاه این ظلمت شب اندود دوست داشتنی شاه ماهی ای مرواریدی ،چیزی ، پشیزی نمی بینم . از چه بیهوده دل به دریا بزنم ؟ *زندگی...
-
شب بود بیابان بود زمستان بود
پنجشنبه 3 آذرماه سال 1384 11:34
این فریدون فرخزاد هم فارغ از هر مساله ی حاشیه ای ،واقعا خواننده ی پیشرویی بوده ها ! ....یعنی اگر فرهاد و فریدون فروغی رو متفاوت از بقیه ی خواننده های اون زمان بدونیم بی انصافی یه که فرخزاد رو به این عنوان نشناسیم ....هم موزیک ،هم خوندن ،هم ترانه ها .... فوق لیسانس علوم سیاسی هم بوده از دانشگاه تهران .... می گن تحصیلات...
-
دو یادداشت کوتاه از آنجا
پنجشنبه 3 آذرماه سال 1384 02:01
..اولین روز گذشت .خیلی بدتر از آنچه تصور می شد .شاید به خاطر قحطی نیکوتین .شاید بخاطر تفاوت با انتظارات . به هر حال در جمع من و این بغض بیقرار ! **** روز چهارم : این روزها بهتر می گذرد... گرفتاری هست ولی خوش هم می گذرد .فرمانده هم که نداریم !! اگر سیگار آزاد بود و چای و قهوه هم بود که دیگه صفا بود .صفای واقعی . ****...
-
این پاییز لعنتی ،این پاییز عاشق ...
سهشنبه 1 آذرماه سال 1384 20:26
پاییز دامنه های برفگیر کوهساران ،نفس سرد زمستانی را بهمراه دارد . ابرها بره بره آسمان را می پوشاند .خورشید رنگ می بازد ،باد دزد ،همه جا پوزه می کشد و ره باز می کند با سوزی که به ارمغان می آورد ،استخوان را می ترکاند×. برگهای پنجه یی درختان چنار دامنه های کوهساران ،در فصل پاییز ،رنگ برنگ می شوند . به رنگهای سبز پریده...
-
عنوان ندارد ۳
دوشنبه 30 آبانماه سال 1384 17:56
دیدین آدم گاهی وقتا عادت می کنه به شرایط سخت .... می رسی به مرحله ی be relax and enjoy it ..... چقدر آخه ذات آدم توجیه گره .... قضیه ی مهمی هست که عقل مقدمه یا اراده .... به نظر من اراده مقدمه ... اول اراده می کنی یا برات اراده می کنن بعد تو با عقل توجیه می کنی ...
-
کافه نادری و جاهای دیگر
جمعه 27 آبانماه سال 1384 02:13
این کافه نادری هم پنج شنبه عصرها حال و هوای خاصی داره .... غلغله ی جمعیت .... به قول امیرحسین آدمو می گیره .... امروز رفتیم کافه نادری .... خیلی خوب بود ..... البته من کافه نادری رو خیلی دوست دارم .... نمی دونم چرا ....بخاطر پیرمردهای زپرتی تریاکیش که خیلی هاشون با کتهای کهنه و سبیلهای مدل عهد عتیق کراوات هم می زنن ؟...
-
یکی دیگر
پنجشنبه 26 آبانماه سال 1384 10:40
دیشب رفتم خونه ی سروش .... شب آخر .... ظاهرآ وقتی من در سرباز خونه بودم گودبای پارتیش بوده و دیشب شب آخر .... سروش رو از اول راهنمایی می شناختم ... کلآ بچه ی لوسی بود .... یادمه یه بار توی حیاط داشت آلاسکا می خورد من و حسام (دوست مشترکمان که الان کاناداست ) زدیم زیر دستش اونهم گیر که باید بریم پیش آقای مقدم (ناظم...
-
مرخصی دوم
پنجشنبه 26 آبانماه سال 1384 00:12
امروز هم مرخص شدیم ... این هفته خوب بود .... بهتر از هفته ی قبل .... خیلی خندیدیم ....آنجا خوبه .... بچه ها هم بچه های خوبی هستند ....اغلب .... فکر می کردم توی آموزشی یه فرصتی پیدا می کنم برای با خودم بودن ،برای فکر کردن ،برای خلوت کردن ،برای کتاب خوندن ...ده تا کتاب برده بودم با خودم .... آمار کتاب خونی افتضاح ... از...
-
هوای حوزه آفتابی است یا... عزیزم مرغ رو چند تکه کنم ؟!!!
چهارشنبه 25 آبانماه سال 1384 20:40
گاهی روزها گرفته ان و ابری... منم همینطور... گاهی فضای آسایشگاه کمی غریب می زنه... منم همینطور... گاهی انگار اون شور و شوق رخت می بنده و می ره... جایی نوک درختهای عریان کنار میدون... جایی که انگار دیگه دستم نمی رسه... گاه می شه که بی حرکت، به نقطه ای خیره بمونم... گاهی واقعا نمی دونم دارم به چی فکر می کنم ! انگار که...
-
نیکوتین 3
سهشنبه 24 آبانماه سال 1384 19:25
بعد از وقفه ای چندین وقته !! بد نیست مرور اجمالی مان را بر انواع سیگار ادامه دهیم و در بخش پایانی سیگارهای روشنفکری را بررسی کنیم . ×Gitanes: سیگار فرانسوی هر کوفتی که باشد رنگ و بویی از کافه های فرانسه ،از روشنفکران فرانسه ،از انقلاب فرانسه و حتی انقلاب اکتبر روسیه دارد .... بخصوص که صادق هدایت هم آن را می کشیده ......
-
مهمانی مهندسان جوان
جمعه 20 آبانماه سال 1384 12:41
نشسته ام گوشه ی پذیرایی ...دوباره همان جمع آشنا ....دوباره همان جمع آشنای مهندسین جوان که من خیلی میانه ی خوبی با آنها ندارم ....هه ... خیلی جالبه ... من اصلآ میانه ی خوبی با مهندسین جوان بخصوص از نوع متاهل و شاغلش ندارم .... می شود در گوشه ی مهمانی نشست و همه شان را نگاه کرد .... چقدر این همکلاسیهای سابق شاد و...
-
قدردانی از زندگی
پنجشنبه 19 آبانماه سال 1384 13:38
نمی دونی چقدر مهمه که با دوستانت دور هم بنشینید و باهم قهوه بنوشید و با هم سیگار بکشید و لم بدهید و به موزیک دلخواهتان گوش کنید ...کاری به این سادگی می شود رویا .... رویای اون زمانی که کز کرده گوشه ی آخرین توالت سمت راست آسایشگاه و سریع سیگارت را ۴ کام حبس می زنی تا زود قال قضیه کنده شود و از خطری که در کمین است رها...
-
مرخصی
پنجشنبه 19 آبانماه سال 1384 11:33
هیچ وقت باورم نمی شد اینقدر وعده ی مرخصی توی روحیه ی آدم تاثیر بذاره .... با اینکه خوب بود و خوش می گذشت و همه می گفتن و می خندیدن ولی وقتی سه شنبه شب اعلام شد که از چهارشنبه ظهر می ریم مرخصی نمی دونین چقدر فضای آسایشگاه عوض شد... همه می خندیدن ،خیلی باحاله ...... در پاسخ به نرگس باید بگم بهرحال تدابیری اندیشیده شده...
-
فکر کن
پنجشنبه 19 آبانماه سال 1384 11:20
فکر کن اگه یه سیگار بکشی یه روز و اون سیگار به اندازه ی اولین سیگارهای عمرت ،اون موقعایی که با حسن توی گوشه ی شمال شرقی دانشگاه پشت دیوارهای دانشکده ی بهداشت روزی یه نخ کنت پایه بلند می کشیدین و گیج بلند می شدین می رفتین سر کلاس پاتولوژی عمومی بهت حال بده .... فکر کن هر روز ۴ و نیم صبح بلندت کنن و ۵ بهت صبحانه بدن و ۶...
-
هوا خوبه... منم خوبم !
چهارشنبه 18 آبانماه سال 1384 21:47
هوا سرد هست ولی سوز نمی آد... یا شاید هم می آد و من نمی فهمم... از درون گرمم... یا شاید هم گرم نیستم... ولی سردم هم نیست... اونجوری هوس ندارم مثل هم قطارها چمباتمه بزنم گوشه اتاق و هی تو مشتم ها کنم...! اینجوری که مشت تو خالی آدم پر نمی شه... با ها کردن که چیزی عوض نمی شه... حالا تو هی ها کن ! اینجا زندگی برای خودش می...
-
عنوان ندارد 2
سهشنبه 17 آبانماه سال 1384 19:29
پاییز جان! چه سرد،چه درد آلود . چون من تو نیز تنها ماندستی . ای فصل فصلهای نگارینم (بکسر لام اول )، سرد سکوت خود را بسرائیم ، پاییزم ! ای قناری غمگینم ! اخوان ثالث در این روزهای پاییزی که به زمستان می زند عجیب می چسبد .... مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین .... نه از رومم ،نه از زنگم ،همان بیرنگ بیرنگم بیا...
-
عنوان ندارد
دوشنبه 16 آبانماه سال 1384 09:52
وقتی واقعیتی ناگفتنی بود یا باید سکوت کرد یا باید شعر گفت . از بیژن جلالی .... نخستین پست بعد از اعزام به خاطر ناگفتنی بودن واقعیتهای اینجا .
-
وصیتنامه ۲
شنبه 14 آبانماه سال 1384 06:25
خب دیگه... ما رفتیم... بدی خوبی چیزی دیدین... اصلا ناراحت نباشین زود بر می گردم! همگی شما امت شهید پرور رو ارجاع می دم به وصیت نامه قبلی... فعلا خدافظ... پی نوشت: بلاگ اسکای هم بهمون عیدی داده...!
-
آقای جلالوند
چهارشنبه 11 آبانماه سال 1384 14:09
آقای جلالوند ،فارغ التحصیل مهندسی شیمی از دانشگاه صنعتی شریف بود . در چند سال اول بعد از فارغ التحصیلی دست به کارهای مختلفی زد ،وقتی نتیجه نگرفت ،یادش نیست به توصیه ی چه کسی ،افتاد به تدریس . شیمی درس می داد .در دبیرستانهای مختلف .چون آدم با پشتکاری بود و احتمالا شانس هم داشت کم کم کارش گرفت .از مدارس غیرانتفاعی خوب...
-
یک روز سگی ،یک هفته ی سگی ،یک ماه سگی ،چند ماه سگی
چهارشنبه 11 آبانماه سال 1384 13:54
چشمانم را باز می کنم.تکرار .تکرار .تکرار ... بازهم تلویزیون ۲۴ ساعته روشن است و بین موزیک ،فیلمفارسی،اخبار،فوتبال و برره می چرخد .... بازهم داستان قدیمی عاشقان شناور و منتقدان تبر وار ....(فقط جای آدمها عوض می شود) بازهم آدمهای دوروبری ناامید و ناشاد... بازهم من با همان تکرارها... بازهم آخر هفته می شود.بازهم همان بساط...