-
آن مرد
چهارشنبه 11 آبانماه سال 1384 13:50
*صبح به صبح می آمد .از جای دوری می آمد.از جاده های خارج شهر،جایی که ساکنانش را حاشیه نشین می خواندیم.برایشان چه حنجره ها پاره می کردیم.از فقرشان ،از سرنوشتشان،از استثمارشان. *بدخلق بود .بقیه ی پولمان را که می خواست بدهد انگار توی صورتمان پرت می کرد .انگار ارث پدر از ما طلب داشت .چقدر عصبانی می شدیم از این برخورد.چقدر...
-
از کافی نت ۲
چهارشنبه 11 آبانماه سال 1384 13:44
اومدم یه چندتا مطلب بنویسم برای روزهای نبودن در این اطراف ...... اوضاع و احوال ظاهرا مساعده ....فقط سارا چندیست که نمی نویسد ....همین .
-
از کافی نت
دوشنبه 9 آبانماه سال 1384 16:42
کامپیوترم تعطیل شده ...احتمالا ویروسی به جونش افتاده ....فعلا که تعطیله ..... امروز خیلی باحال بود رفتم بغل مدرسه ی راهنماییمون -حسن آباد-لباسای سربازی رو که داده بودم روش اتیکت بزنن بگیرم ....بعدش رفتم بغل دبستانی که دوم تا چهارم ابتدایی رو توش بودم کافی نت که نشد بعد اومدم بغل مدرسه ی پنجم دبستانم ....ماشینم الان...
-
این داستان بازنویسی نشده چون حالشو نداشتم
یکشنبه 8 آبانماه سال 1384 03:27
(( ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم یا خطابه ای در وصف ملینا )) -الو بردار مسخره ...چرا خودتو لوس کردی؟ ...لباساتو بپوش می آم دنبالت .....هفت و نیم اونجاما ...نکاریمون . صدای بوق اشغال .... نشسته بودم روی مبل .... حوصله هیچ کدومشون رو نداشتم .... چیزی مثل همه ی دپرشنهای گاه و بیگاهی که سراغم می اومد .... دلیل خاصی...
-
می بینی ؟ ... حس می کنم ...می شنوی؟ ...لمس می کنم.
شنبه 7 آبانماه سال 1384 17:24
سلام ... می بینی ؟ ...سلام می کنم ....خیلی وقت بود چیز حسابی یی ننوشته بوده ام .... وبلاگ آدم رو عادت می ده به ساده نویسی ...بی محابا نویسی ...زیاد نویسی و دم دستی نویسی .... امروز دیگه هوس کردم .... گفتم بنویسم ...خوب بنویسم ....ولی تو که می دونی من هیچ وقت حوصله نداشته ام که خوب بنویسم .... عاشقانه خوب می نویسم...
-
فعلا در بینابین این زندگی حقیقی/مجازی جام میی می نوشیم
شنبه 7 آبانماه سال 1384 03:26
ولمون کردن بریم تا ۱۰ روز .... بحث خوبی در وبلاگهای مختلف جریان داره .... دیشب خیلی خوش گذشت ..... سقراط بهت اس ام اس زدم فکر کنم نرسید .... اینجا کتبا ازت تشکر می کنم ..... مرسی .....بلاگفا قاطی کرده مریم ! ... گاهی وقتا فیلتره ،گاهی سرویس آن اویلبله ....گاهی کامنت نمی شه گذاشت ...گاهی قیف نیست ......من با گسترده شدن...
-
تجدید خاطره ای با گذشته ...از وبلاگ پیشین
پنجشنبه 5 آبانماه سال 1384 00:54
پنج شنبه 15 اردیبهشت 1384 کارهای عقب افتاده سر به فلک می گذارد یا گرفتاریهای یک گشادی مزمن خیلی خیلی کار دارم ....۱-دندانپزشکی ۲-سلمونی*۳-نوشتن کلی متن عقب افتاده ۴-ترتیب پایان نامه رو دادن ۵-ترتیب کارای فارغ التحصیلی رو دادن ۶-گشتن دنبال یه جای خوب برای سربازی (استرس این موضوع منو آخرش می کشه .فرض کن بشی پزشک پادگان...
-
ما می رم (بضم ر ) به بندر یا وصیتنامه ای در چند بند
چهارشنبه 4 آبانماه سال 1384 03:49
پاتوق یه کامنت خوبی گذاشته روی مطلب ۲۴ مهر ...خوندنش توصیه می شه ... ما که رفتنی هستیم ولی اگه حال بحث جدی رو داشتین می شه ادامه ش داد .... من با حرفای ایشون موافقم ... ولی در تکمیلش بگم الان هم اونا دارن می چرونن ولی چی رو؟کی رو ؟ ..... راه پیشرفت از درون تمدن امروز غرب می گذره اونو طی کنیم بعد ادعای ۱۵۰۰ سال جلوتر...
-
به تماشای آبهای سپید
دوشنبه 2 آبانماه سال 1384 16:31
خوبم ... اگر چه نمی بایست ... منتظر رفتنم ...اگرچه نمی بایست ....دوست دارم چهارشنبه هرچه سریعتر بفرستندمان ...اگر چه نمی بایست .... شاید بخاطر کبوتر هایی باشد که مثل همیشه پشت پنجره ی اتاقم پر می کشند ...اگر چه من از حیوون جماعت بدم می آد .... شاید بخاطر درختهای حیاط همسایه باشد که هنوز سبز سبزند ...اگر چه هیچ گاه...
-
روزهای روشن خدا حافظ !
یکشنبه 1 آبانماه سال 1384 14:52
۳ روز مونده فقط :)) هیجان داستان به اینه که هنوز نمی دونم کدوم نیرو باید خدمت !!!؟ کنم ... یه هایکو هست که می گه : زیر شکوفه های گیلاس آب های تیره در گذر است در طول رود یوشینو . ولی من امروز دلم نمی خواد به چیزی فکر کنم ،حتی دلم نمی خواد ذره ای برای آینده نقشه بکشم ... دلم می خواد امروز همون آینده بود و جایی برای فکر...
-
Hey you
شنبه 30 مهرماه سال 1384 23:59
ای تو ! تورا تشتک پریده می بینم آیا در فاصله ی نوشیدن دو جام می یا در سکوت سکر آور دم کردن کدامین چمن چنین تشتک پران شده ای؟ و اینک بغض کدامین فراق در آغوش گرفته است؟ و کدامین لعبت واقعین دنیای رویایی ذهن تورا به چالش جنگ خونین چنگال و بدفرجام خویش کشانده است؟ از ملاطفت خویش هیزمی فراآور که آتشی شود سرمای نیمه شبان...
-
غذایی با رشته های دراز و گلوله های نرم با طعم کچاپ
شنبه 30 مهرماه سال 1384 16:24
مثل آب برای شکلات چه کتاب خوبی بود... یه کتاب با دستور طبخ غذا برای هر فصل و در دل یک ماجرای عاشقانه ... عشق و غذا .... گاهی فکر می کنم که چرا اینجوری چرا اونجوری؟ ... گاهی فکر می کنم نکنه دلیل این همه علاقه ی من به ماکارونی به دوران ۵-۶-۷ سالگی بر می گرده که با برادرم و دخترای دوست مامانم هر روز یا خونه ما یا خونه ی...
-
سلام...
شنبه 30 مهرماه سال 1384 02:54
خدا حافظ ..... پ.ن.:این داستان ادای دینی بود یه موجودی که یک جورایی خودمو بهش مدیون می دونم ..... موجودی که دوستش دارم .
-
بابا تو دیگه کی هستی ! یا نوشته ای در ستایش از خودم ...
پنجشنبه 28 مهرماه سال 1384 18:42
بابا ...چه کردی پسر ! ... برای یه بار هم که شده تو زندگی ت نگفتی از این ستون به اون ستون فرجه .... یادته چقدر سخت بود ؟ ...مسافرت چقدر آخه آدمارو می سازه؟ ... جاش مهم نیست .... یه جا باشه ..آروم باشه ...بشینی فکر کنی ...حال کنی .... تفریح چقدر باعث خوب کار کردن ذهن می شه ....یعنی تو به مغزت لذت حال و حول بده اون به...
-
تگرگی نیست ،مرگی نیست،صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است
پنجشنبه 28 مهرماه سال 1384 00:28
تکه ای از نامه ی کسی به دوستی یا دوستی به کسی .... .... من چه تیره روز و چه بهروز گاه در حسرت غرق شدنم .درد می کشم ،فکر خودکشی به سرم زده بی که آزرده خاطر باشم (بی که از کسی طلبکار باشم ) فکری که لطفی ندارد ،هیچ تغییری نمی دهد یا هیچ گسستی ایجاد نمی کند .فقط به رنگ سکوت و حزن این صبح می آید ... بی هیچ حالت رقت انگیزی...
-
کافی شاپ ۲
چهارشنبه 27 مهرماه سال 1384 02:48
نوشیدنی : آب (باز هم آب ).... مهمون عزیزی داریم از راه دور اومدن آب می خورن ... باشد که بازهم زلال شویم . خوردنی:جیم جیم با طعم پیاز و خامه ... خیلی ستیز طعمی و ستیز آوایی داره حال می ده ... بحث : چرا شریعتی را دوست ندارم ... ببخشید نرگس ....ولی چرا؟ موزیک : سیل غارتگر اومد .... از تو رودخونه گذشت ....پلا رو شکست و...
-
من و ساقی !
سهشنبه 26 مهرماه سال 1384 15:16
ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه ... الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها ..... ساقی از گوشه ی میخونه نرونم ... ما هم بروزگار جوانی ز روی عشق ... روزی ندیم ساقی (؟ساغر؟) و پیمانه بوده ایم ... ساقی خوب نمی شناسی ؟ ... همه دیآز کار شده ن ... ساقی به نور باده بر افروز جام ما ... مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما .... ساقی...
-
کار ....
سهشنبه 26 مهرماه سال 1384 15:08
آقا کار داری ؟ نه برادر ... تو هم دنبال کار می گردی ؟ بیا با هم بگردیم .... نه جناب دیدم چپ چپ نگاه می کنی گفتم شاید باهام کار داری ..... هه هه هه ...نه بابا ...من چشام اینجوریه ...چپه .... آقا ببخشید ! قصدم توهین نبود ...من نمی ... نه داداش ...مهم نیست ...اتفاقا راضی ترم اینجوری ... مردم فکر می کنن یه آدمی ام واسه...
-
خر توخر
سهشنبه 26 مهرماه سال 1384 15:03
می دونین اگه یه گاو و یه گوسفند و یه خر و نه دو تا خر و یه حلزون و صد تا کرم و پونصد تا مورچه و یه زرافه و یه راسو و یه سنجاب و یه خوک و یه بیدستر و یه قاقوم و یه گوریل و یه کره اسب که بعدا اسب می شه چند سال با هم یه جا باشن و اکثر روزا همدیگرو ببینن چی می شه ؟ من نمی دونم درست ... یعنی تا یه جاییشو می دونم بعد از اون...
-
اصلا جنگ خلیج فارسی اتفاق نیفتاده بود !!
سهشنبه 26 مهرماه سال 1384 12:57
یه مقاله ای چند سال پیش توی نمی دونم کجا چاپ شده بود که یه آدمی واسه اینکه تاثیر رسانه ها رو روی افکار عمومی بگه مدعی شده بود جنگ خلیج فارس علیه صدام (اون جنگ آزادسازی کویت ) اصلا اتفاق نیفتاده بود و همه ی تصاویرش در استودیوهای هالیوود ساخته شده بود و توسط سی ان ان و بی بی سی و اینا پخش شده بود و همه هم باور کرده بودن...
-
زندگی باید کرد ...
یکشنبه 24 مهرماه سال 1384 16:38
هزینه ها رو می شه بی خیال شد ... هر کی هر زحمتی کشیده مال دوره ی خودش بوده .... همینو به اونایی که رفتن جنگ و می گن ما شهید ندادیم که فلان ،می شه گفت .... اون زمان اون کار درست بوده ...الان کم کم وقت زندگی می رسه ...زندگی توی یه جامعه ی باز .... دور از دغدغه .... جوون نباید دغدغه داشته باشه .... اینجا یه مشکل می مونه...
-
دهه ی ۴۰ ی ها ،دهه ی ۵۰ ی ها ،دهه ی ۶۰ ی ها
شنبه 23 مهرماه سال 1384 13:39
این مطلب رو بخونین :http://noosha.malakut.org/archives/015131.html..... یک زمانی توی دانشگاه ها بخاطر رابطه ی عاشقانه با همکلاسی دخترت کتک می خوردی (از عزیزانانجمن اسلامی در خیابان !! ) آن زمان همکلاسی ت می رفت جبهه و چندی بعد اسمش روی یکی از تالارهای دانشکده تان بود ،آن زمان .... بعد ما بودیم و کمی قبل تریها ... آنها...
-
هیچی دیگه ،مهم نیست
شنبه 23 مهرماه سال 1384 12:39
....So close no matter how far Couldn't be much more from the heart Forever trusting who we are And nothing else matters Never opened myself this way Life is ours, we live it our way All these words I don't just say And nothing else matters Trust I seek and I find in you Every day for us something new Open mind for a...
-
آدما ! هی آدما !
جمعه 22 مهرماه سال 1384 23:41
آدما ! بیاین یاد بگیرید احساساتتان را بدون تعارف ،بدون خودسانسوری های تحمیلی از اجتماع بروز بدهید ... باور کنید برای خودم نمی گویم برای خودتان می گویم .... آخر کی (بکسر کاف) می خواهید آدم شوید ؟ سخت هست ولی می شه !
-
عاشقانه ای
پنجشنبه 21 مهرماه سال 1384 21:00
اگر مستم تو می بخشی مرا نه؟/شکستم عهدمانرا مشکل از من ! بیا تا خانه ای سازیم از عشق / مهندس ،کارگر تو ،کاگل از من ! تو با من قصه ی دلدادگی گو / مرام و دادنش با تو ،دل از من ! تو گویی قصه ی ما روز و شب بود / تو باشی حق ،اوکی،خب ،باطل از من ! پذیرفتم تماما ادعایت / جز این چیزی نداری حاصل از من ! همان لجباز دوران قدیمم /...
-
به انتظار فصل تو
پنجشنبه 21 مهرماه سال 1384 17:21
برنامه های تلویزیون خیلی رنگ و بوی امام زمان پیدا کرده ... این برنامه ی جزر و مد رو دیدین ؟ ...همه ی زوجهای جوان یه یادی از آن حضرت می کنن ... نمی دونم واقعا خودشون می گن یا تهیه کننده ی محترم یادشون می آره ... یه نکته ی دیگه ،این فرزاد حسنی کجا رفت؟ گرچه اغلب افراد تحصیلکرده ازش بدشون می آد به نظر من بی شک قوی ترین...
-
بخاطر پشیمانی؟
پنجشنبه 21 مهرماه سال 1384 15:00
عزیزم سلام ! می بینم که خیلی قاطی کرده ای .... می بینم که داستان عشق ناکامت را در وبلاگ می گذاری تا همه ی عزیزان آن را بخوانند تا بدانند چقدر از کرده ات پشیمانی ... که چقدر لذت نمی بری از زندگی ات ... که چقدر فکر می کنی من هنوز تو را دوست دارم .... پسرم ! تو همیشه بچه بوده ای با دغدغه های بچگانه ات ،با اسباب بازیهایی...
-
بخاطر پشیمانی
پنجشنبه 21 مهرماه سال 1384 03:12
عزیزم ! من پشیمانم از زندگی ام که به پای تو ریخته ام ... پشیمانم از جوانی یی که حرامت کرده ام ... پشیمانم از اینکه نمی دانم بخاطر چی فکر نکردم که یک عمر ،یک عمر است نه حتی ثانیه ای کمتر ... پشیمانم که نفهمیدم عقل برتر از احساس است ... که آدم بخاطر عقل است که آدم است ....که زندگی هر دوی ما فدای داستانی شد که تو دوست...
-
از شاملو
سهشنبه 19 مهرماه سال 1384 02:51
به هنگامی که هم جنس باز و قصاب بر سر تقسیم لاشه خنجر به گلوی یک دیگر نهادند من جنازه ی خود را بر دوش داشتم و خسته و نومید گورستانی می جستم . کارنامه ی من ((کارنامه ی برده گی )) بود: دوره های مجله ی کوچک با جلد زرکوب اش ! **** این تکه از شاملو روی جلد شماره ی یکی مونده به آخر نشریه مون بود روی پس زمینه ای که راه راه به...
-
Sooren virtual cafe(اداره ی اماکن به اسم سورنا گیر می ده )
دوشنبه 18 مهرماه سال 1384 16:15
امروز اینجا می خواد بشه کافی شاپ ...خب البته کافی شاپ چند جزء اساسی داره ...۱-چیزی برای خوردن یا نوشیدن : نوشیدنی امروز ما آب معدنی است ... خب می خوایم خیلی شاده کافی پاپ رو شروع کنیم ... در فضایی به اندازه ی این پست وبلاگ (با ابعاد دنیای حقیقی یک چیزی تو مایه های یه اتاق ۴*۴ متر مربع) بسته های آب معدنی آکوا (بدلیل...